Daisypath Anniversary tickers دنیایی به رنگ یاسی

دنیایی به رنگ یاسی

زندگی یعنی زنده و پاک زیستن و لمس حقایق بی نظیر هستی و بهترین استفاده از این هدیه ملکوتی وشکرگزاری

درباره من
یاس بنفش
در طول زندگی ام معنویت و اتصال با خدا و درک حقایق هستی برایم از همه چیز مهم تر است و همیشه عاشقانه به دنبال آموختن در راستای علوم معنوی هستم. ------------------------------------------- برنده لوح تقدیر و هدیه پرشین بلاگ رتبه 2 پرترافیک ترین وبلاگ سال 90 پرشین بلاگ سومین دوره جشنواره وبلاگهای بانوان ------------------------------------------- برنده لوح تقدیر و رتبه 17 رای گیری وبلاگ های برتر بانوان سال 90
نویسندگان
برگه ها
نویسنده: یاس بنفش
تاریخ: ۱۳٩٤/٥/۱

زندگی حادثه است و ماجرا -.....عجبا وقت هایی هست که مثلا یک نفر سرزنش ات میکند که چرا فلان اتفاق برای تو افتاد. 

یا چرا فلان جا اینطور شد.

خوب من همیشه تو دلم میخندم از کسایی که فکر میکنن زندگی باید یک روتین ثابت باشه و همه چیز تعریف شده و اگر غیر منتظره ای پیش بیاد حتما یک جای کار میلنگه . 

منم میگم : زندگی حادثه است و ماجراست . ماجراجویی عظیم .

نه بشین و بلند شو - نه بخواب - بیدار شو.- نه به این سادگی. 

مسیرهایی هست که ما باید طی کنیم هرچند میدونیم ریسک داره . دره های عمیق داره . ولی مسیر زندگی را ما طی میکنیم.

از نظر خودم زندگی کسی که مثلا کارمند ثابت اداره  بوده ( که انها هم غیر منتظره دارند) با یک تاجر فعال با چند بیزینس مختلف یکی نیست.

دنیای اون کارمند متفاوت است از دنیای اون تاجر.

یادمه یک روز پدر آن تاجر در جلوی کارمند ارشدش که کلا 14 سال آنجا مشغول بود داشت آن تاجر ماجراجو را به شدت تنبیه و مواخذه میکرد. که چرا فلان کار را کردی. چرا کالاها اینطور و آنطور شد .

کارمند ارشد هم با نگاهی مدبرانه و خیلی شیک و مجلسی به فرزند تاجر می نگریست .

با اینکه هرگز در زندگی اش پایش را از درب آن شرکت بیرون نگذاشته بود و خودش تجارت خودش را راه نینداخته بود - خودش ریسک نکرده بود. خودش تشکیل خانواده نداده بود و خانه مستقل نداشت . چطور می توانست زندگی خودش را با او مقایسه کند و به نظر قدری خوشحال بود چون شکست ها و تجربه های آن تاجر را نداشت و میگفت من هرگز شکست نخوردم. با قیافه ای حق به جانب و با مفتخر بود  که مثلا موفق تر و زرنگ تر بوده است .

در واقع  اصلا کاری نکرده است که شکست یا تجربه ای داشته باشد.

اصلا دوستان و شرکای زیادی نداشته است که در بین آن ها یک نفر تو زرد باشد. 

 


نویسنده: یاس بنفش
تاریخ: ۱۳٩٤/۳/٦

دیشب تو برنامه خندوانه جمله جذابی از حسن معجونی مهمون دیشب برنامه  رامبد که خیلی قبولش دارم شنیدم . می گفت با گذر زمان از تو چیزی گرفته می شود و به تو چیزی اضافه می شود. و این حرف خیلی خیلی درست است . رامبد هم همین را گفت . می گفت وقتی پیر می شوی شاید حتی نتوانی دست و پایت را تکان دهی ولی هر مرحله از زندگی از تو چیزی گرفته می شود و به تو چیزی داده می شود درونی . که حتی در دوران پیری تو چنان چیزهایی بدست آوردی  که دوست نداری برگردی به عقب. 

این حس دقیقا همان چیزیه که من الان دارم . من الان چیزهایی دارم که قبلا نداشتم . با اینکه مثلا کم سن تر که بودم خیلی بی دغدغه تر بودم و زندگی برایم آسان تر بود. ولی آن سهل و آسانی از من گرفته شد و به من چیزهای دیگری اضافه شد .

این حرف عمیق و به دل مینشینه.

همنشینی تلویزیونی با رامبد هم جالب است . آشنا شدن با یک آدم بی شیله پیله و  زیر و رو یکی . فیلم جعبه موسیقی اش را دوباره دیدم . اونجا نقش فرشته مامور معذور مرگ را داشت که خیلی باحال بود- میگفت بالا دستی ما خیلی خیلی باحال است ( خدا را میگفت ) از این تعبیر خیلی خوشم آمد چون رنگ صدایش بوی صداقت و لمس می داد. مسلما لمس کرده است. بعضی نقش ها در بعضی آدمها می نشیند. 


نویسنده: یاس بنفش
تاریخ: ۱۳٩٤/۳/٦

این مطلب را یک دوست عزیز برایم فرستاد که لازم دونستم اینجا بذارم. شاید کم کم یخم باز بشه بنویسم . نم نم 

وقتی میشود دقایق عمرت را با آدمهای خوب بگذرانی چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایی کنی که یا دلهای کوچک شان مدام درگیر حسادت ها و کینه ورزی های بچه گانه اند. یا مدام برای نبودنت، برای خط زدنت تلاش می کنند؟ نه، همیشه جنگیدن خوب نیست . این روزها فهمیده ام برای اثبات دوست داشتن، برای به دست آوردن دل آدمها، برای اثبات خوب بودن نباید جنگید. بعضی چیزها وقتی با جنگیدن به دست می آیند بی ارزش میشوند. این روزها نسخه فاصله گرفتن را می پیچم برای هرکسی که رنجم می دهد... این را با خود تکرار میکنم و می بخشمشان... نه بخاطر اینکه مستحق بخششند. تنها به این خاطر که "من مستحق آرامشم.
ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺧﻮﺩﺭﺍ منوط به،
ﺧﻮﺏ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻧﮑﻦ!
و ﺑﺪ ﺑﻮﺩﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻠﺖ،
ﺑﺪﺑﻮﺩﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺗﻮﺟﯿﻪ ﻧﮑﻦ!
ﻭ ﺍﯾﻦ ﯾﻌﻨﯽ;
ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺁﺭﺍﻣﺸﯽ ﺑﯽ ﺍﻧﺘﻬﺎ...

"زیگموند فروید"

 


نویسنده: یاس بنفش
تاریخ: ۱۳٩۳/٩/۱۸

برای تفنن این پست را مابین سفرنامه ها بنویسم : هاها دوتا پست در یک روز بعد از یک قرن دوری 

مامان تپل یک چایی برام آورده بود از امریکا که گرده - عکس هاش رو ببنیم :

 

 

بعد توی آب جوش باز میشه . 

 

 

و ته دیگ مربعی ابتکار تپل : کلا مردها تو آشپزی حرفی برای گفتن دارند. ریسک میکنند. 

 

ز

 

زندگی همینه دیگه نگاه کردن به باز شدن چای گردامبولی . و زل زدن به ته دیگ مربعی - زندگی کوتاهه . 

و اشعار سهراب : 

من کتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور. 
کاغذی دیدم ، از جنس بهار، 
موزه ای دیدم دور از سبزه‌، 
مسجدی دور از آب‌. 
سر بالین فقیهی نومید، کوزه ای دیدم لبریز سوال‌. 

و شعار امروزه روز من : شجاع باش ..شجاع باش ..خودت رو پیدا کن . دیکته های جامعه را فراموش کن .نترس زندگی  کوتاهه . ریسک کن و نترس ...بذار هرچی میخواد بشه بشه ...تو کارهایی  که باید را بکن .حتی اگه ده بار شکست خوردی . خوب قوی ترمیشی . انقدر قوی که می بینی یک عده دنبالت هستند که بهت تکیه کنن. دو روز دیگه میمیریم و اسکلت میشیم . وقت را تلف نکنیم . و عین مرده های دیوانه دنباله رو زندگی نکنیم . تغییر بزرگ سخته اما حداقل دیگه حسرت نمیخوری  که کاش فلان کارو کرده بودم. ..محافظه کاری بسته.


 


نویسنده: یاس بنفش
تاریخ: ۱۳٩۳/٩/۱۱

سفرنامه  روسیه 7 قسمته . باورم نمیشه انقدر وقت کم داشتم که هنوز تموم نشده . توی ورد نوشتم. منی که روزی 10 تا پست می نوشتم - بلاخره بدون مزاحم تونستم  قسمت سوم را که تکمیل شده بود منتشرش کنم. گذاشتن عکس خیلی وقت میگیره.

 

دیشب مادربزرگ با خدا و پدربزرگ عرفانی  تپل از امریکا امد. برای من مثل یک مژده و بشارت بود.چرا نمیدونم. چون آدم با خداییه . و در این روزگار بی خدایی و گمراهی  و بی عدالتی مثل تکیه گاه میمونه در کنار خانواده ام 

نمیدونم چرا اینو گفتم.

نمیدونم کی سفرنامه ها را تموم کنم. 

نمیدونم کامنت های شما را کی تائید کنم. چرا وقت ندارم؟ کامنت ستیلا عزیز برایم الهام بخش بود. بینهایت .ممنونم از شما خانم عزیز و مهربون.چند وقتی است مثل کلافی سردرگم هستم.بعضی وقت ها میخوام دیوانه بشم . ببرن منو دیوانه خانه - بعضی وقتها عارف - بعضی وقتها دوست دارم فرار کنم برم یک جای دور با کشتی  - بعضی وقتها خونه امن خودم را با هیچ عوض نمیکنم. هر چه هست فهمیدم زندگی من اصلا عادی نیست . خیلی پر ماجراست . نه بد نه خوب - اما سرگرم کننده - عجیب این که خواست خودم بود که یک زندگی معمولی نداشته باشم. از بچگی . پر داستانه -  منو عفو کنید انقدر دیر پست میذارم. و اینطوری جسته گریخته . حداقلش اینه که هرگز شما را ترک نمیکنم. و اینجا منبع انرژی منه.

هر چه هست زندگی ماجراست . حادثه است . و یک بخشی از آن دست ما نیست هرچقدرم زور بزنیم. و من دوستش دارم. بر خودم وظیفه دونستم بخش های مثبت اندیشی را اینجا بیارم دوباره - چون شنبه دیدم خواهرم نوشته های منو پرینت گرفته و داره از روش میخونه.نوشته هایی از دو سال قبل - جمله هایی الهام بهش .چیزهایی که خودم فراموش کردم...کاشکی میشد عکس بتونم راحت بذارم. مثل فیس بوک بتونم یوهویی انتخاب کنم همه را با هم آپلود کنم . ولی اینجا باید یک دونه یک دونه حجم اش کم کنم بذارم.

 

 

شاد باش دنیا پر از آفتاب است. 

 


نویسنده: یاس بنفش
تاریخ: ۱۳٩۳/٧/٢٧

میخوام سفرنامه روسیه را توی فایل پی دی اف بذارم اینجا . کسی ایده ای داره چطوری باید اینکار را بکنم؟ چون عکسها زیاده . و هر عکسی هم اینجا بذارم دو روز بعد میپرده.


نویسنده: یاس بنفش
تاریخ: ۱۳٩۳/٧/٧

اصلا نمیدونم چی بنویسم و از کجا شروع کنم. از بس ننوشتم.

تابستان که کلا تمام وقت درگیر کار بودیم و مهمونی های مامان تپل - 

و اصلا فاز ام تغییر کرده بود از بس همه چیز یک جور دیگه بود.

بعد هم که خیلی وقتها سنگینی کار باعث میشد تا ساعت 1 -2 شب دفتر باشیم. 

و خیلی هم البته شیرین بود. 

بستگی به خود آدم داره که از چه چیزی در ذهنش چه چیزی بسازه و من اینو خیلی وقته یاد گرفتم که از همه چیز لذت ببرم . همه چیز. خصوصا چیزهای اجباری .که نمیشه تغییرش داد.

اینه که کار که برای من دو سه سال پیش شده بود معضل توی یکسال اخیر به قدری شیرین شده بود که اصلا دلم نمیخواست برم خونه یا وقتهایی که سرکار نبودم دلم تنگ میشد. چون ذهنیتم را تغییر داده بودم. 

انقدر تاثیر داره که الان اینهمه دلبستگی رو نسبت به کار باید کم کنم. چون بلاخره باید بچه دار بشم . و الان دارم روی خودم کار میکنم که دوست داشته باشم بچه دار شم. 

چون یک حس درونگرانی و داشتن فضای خصوصی شخصی که مال خودت باشه و تغییر که کلا سخته. ولی دیگه دلم نمیخواد فرصت ام رو از دست بدم . بلاخره شاید هنوز دوست ندارم. هنوز دلم میخواد دو نفره باشیم. ولی میترسم بعدا پشیمون شم. و گاهی خیلی نگران میشم که نکنه فرصتم را از دست بدم و با تنبلی و پشت گوش اندازی... 

 

تازه دختر عمم که تازگی باردار شده به من میگفت حیف نیست که از تو و تپل هیچ نسخه ای تولید نشه ؟  میگفت به نظرم باید از خودتون یک کپی چیزی باید بیرون بدید نسخه مجدد : هاهاهاها...خیلی خندم گرفت

اما من دلم میخواد همش به درون خودم سیر کنم. 

البته آخر فصل یعنی 28 شهریور هم یک سفر خیلی غیر منتظره به روسیه رفتیم که فوق العاده بود.

یعنی با 41 همگروهی عالی و خوب کارگزاران روسیه مون هم چه در مسکو چه در سنت پطرز بورگ برامون سنگ تموم گذاشتند. خیلی برامون عزیز هستند.

چقدر هم داستانهایی درباره ارواح سرگردان مترو و شهر مسکو برامون گفتند. که دوستامون هر شب نمیذاشتند بخوابیم ترسیده بودند همش میگفتند روح امده توی اتاقشون. 

داستان سفرمون خیلی مفصله و روز آخرش هم در دوبی بودیم چون از طریق امارات رفته بودیم. 

بیشترین جایی که دوست داشتم کاخ پطرهوف بود - و کلیسای مسیح منجی.

البته همه جاها را دوست داشتم. نمیدونم بگم کدوم رو بیشتر دوست داشتم. 

اصلا تک تک سنگ ها و ساختمانها حتی حالت روح زدگی شهر مسکو را دوست داشتم. 

وقتی پوپی را رفتیم تحویل گرفتیم از دوستمون چنان پوپی از ذوق نفس نفس میزد و با دو تا پنجه اش بازوی منو گرفته بود و با چشماش زل زده بود بهم که اصلا یک جوری شدم . پر شدم از عشق . بعد با خودم فکر کردم وقتی یک سگ انقدر به تو حس خوبی میده لابد بچه صدها برابر. 

دختر عمم میگفت این ما نیستیم که برای بچه کاری میکنیم اون بچه است که برای زندگی های ما شادی و عشق میاره .خلاصه هنوز خود درگیری دارم که اینکارو بکنم یا سال دیگه .ولی میترسم دیر بشه . 

خیلی دلم میخواد ریز به ریز سفر را تعریف کنم. البته سفرنامه روسیه توی همه سایتها هست و نیازی به توضیح اش نیست. ولی بعضی لحظه های خوبمون را دلم میخواد ثبت کنم.

از نکات بسیار جالب سفرمون دیدن ده ها عروس و داماد و مراسم نامزدی و عروسی در شهر مسکو و سنت پطرزبورگ بود. حتی توی هتل خودمون که هتل هیلتون که یکی از برجهای  هفت خواهرون مسکو هست که بسیار باشکوهه یک عروسی مجلل برگزار شده بود که از راهروی طبقه ما معلوم بود. چقدر عروسی چقدر بچه /همه یا نوزاد به بغل بودند یا بچه توی کالسکه داشتند. مثل اینکه طرح جدید دولت این بوده که به شدت برای جلوگیری از رشد منفی جمعیت ساپورت مالی میکنه تا جوان ها بچه دار بشن. من خیلی تعجب کردم از هر ده نفر حداقل 7 نفر بچه به بغل بودند. و ر به ر عروسی و نامزدی های مجلل .خیلی دوست داشتم. 

 

 

 

 


نویسنده: یاس بنفش
تاریخ: ۱۳٩۳/٥/٢٤

باورم نمیشه دو ماهه که اینجا ننوشتم . تو این مدتی  که مامان تپل ایران بود به قدری سرمون گرم شده بود که هیچ وقت خالی برای نوشتن نمی ماند. ومخصوصا که سرکار هم خیلی کارمون زیاد شده برعکس پارسال که کم شده بود. دیشب مامان اش به سلامتی برگشت امریکا - البته من خیلی دلم گرفت و این بار  خیلی به حضورش عادت کرده بودم.وقتی می رفت تازه متوجه شدم که چقدر ناراحتم. تا لحظه رفتن اصلا این حس را نداشتم. دنیای عجیبیه جایی که محبت های واقعی هیچ وقت رنگ نمی بازند. 

به هر حال از دوستای خوبم که به یاد من هستند تشکر میکنم و سعی میکنم بیشتر بنویسم .


برچسب ها
     
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS