Daisypath Anniversary tickers دنیایی به رنگ یاسی


دنیایی به رنگ یاسی
زندگی یعنی زنده و پاک زیستن و لمس حقایق بی نظیر هستی و بهترین استفاده از این هدیه ملکوتی وشکرگزاری 
قالب وبلاگ


We are Light Beings, Albert Einstein proved it with E=MC2.

(Everything = Energy = Light Manifesting as Reality w/ Density = We are Light!)

 

ما موجودات نورانی هستیم 

که این موضوع را انیشتن ثابت کرده است با فرمول E=MC2

همه چیز در جهان = انرژی = تجلی نور  به عنوان واقعیت / جرم  و تراکم = ما نور هستیم.

از سایت http://thespiritscience.net/

 

مثال این موضوع را میتونم مثلا مثل تراکم بخار آب و تبدیل آن به ابر وقتی سرد می شود  و تبدیل آن به باران بزنیم. 

ما هم موجوداتی هستیم تراکم یافته از نور/ نور متراکم شده که فرکانس آن پایین آمده باشد.

[ ۱۳٩۳/۱/۳۱ ] [ ٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]


We are Light Beings, Albert Einstein proved it with E=MC2.

(Everything = Energy = Light Manifesting as Reality w/ Density = We are Light!)

 

ما موجودات نورانی هستیم 

که این موضوع را انیشتن ثابت کرده است با فرمول E=MC2

همه چیز در جهان = انرژی = تجلی نور  به عنوان واقعیت / جرم  و تراکم = ما نور هستیم.

از سایت http://thespiritscience.net/

 

مثال این موضوع را میتونم مثلا مثل تراکم بخار آب و تبدیل آن به ابر وقتی سرد می شود  و تبدیل آن به باران بزنیم. 

ما هم موجوداتی هستیم تراکم یافته از نور/ نور متراکم شده که فرکانس آن پایین آمده باشد.

[ ۱۳٩۳/۱/۳۱ ] [ ٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]

دو هفته عید برای ما خیلی خوب گذشت - امسال قرار بود تپل روز سوم عید بره ترکیه منم هشتم برم . ولی من تو دلم انقدر نیت کردم که این طوری نشه که کلا سفر امسال عید ما به ترکیه کنسل شد - البته سفر کاری بود مثل همیشه- ولی من خیلی دلم میخواست نریم - چون سفرهای عید همیشه بخاطر شلوغی فرودگاه - و تکراری بودن ترکیه- کنسرتهای تکراری - دیدن آدمهای شینیون شده که مستقمیا از آرایشگاه به فرودگاه  می آیند   برام معضل بوده - یعنی علاقه و شوقی نداشتم بریم ترکیه  و عیدها تهران رو دوست دارم - خلوت و شاد . 

هم مهمون برامون امد هم خیلی جاها رفتیم و عجیب ترین بخش اش این بود که امسال هر روز به جز  روز اول عید و سیزده بدر  هر روز سرکار بودیم. هیچ سالی ما هر روزعید نمیرفتیم سرکار. که خوب این خودش حسن بود چون برای من که جذابیت داشت - کار سبک شده بود - و چهار ساعت بیشتر هم نمی رفتیم. یعنی دوهفته را روزی 4 ساعت رفتیم . مهمانی ها مفصل و گزیده بود کیفیت بالا  ( برعکس پارسال که خودمون را مجبور میکردیم همه جا بریم و فرسایش نوروزی پیدا کردیم- دید و بازدید تصنعی نداشتیم امسال )   

سیزده بدر یکی از بهترین روزهایی بود تو چند سال اخیر - شاید بگم با کیفیت ترین  این نظر من نبود نظر همه حتی غرغرو ترین آدم جمع که دختر کوچک دخترخاله است میگفت خیلی عالی بود - با پسرخاله و مامان تپل و مادربزرگش یک جای باحال پیدا کرده بودیم که مامانم اینها هم به ما پیوستند و تعداد زیاد شد و خیلی خوش گذشت . اصلا سال 93 انگار اساسا از زیر بنا بهتر از سال 92 و 2013 هست . اینو همه دوستامون و حتی اونهایی که ایرانی نیستند هم میگن. میگن 2013 براشون خوب نبوده - نه اینکه بد باشه ولی به اون خوبی که باید باشه نبوده - کلی فوتبال بازی کردیم - من بچه بودم عاشق فوتبال بودم - وسطی بازی کردیم - ناهار جوجه کلاغ ( جوجه کباب ) و برنج که زحمتش را مادر تپل کشیده بود  خوریدم و عصرانه آش هم دخترخاله آورده بود خوردیم - کاهو سکنحبین و کلی بازی پانتومیم و شاه و وزیر ...کلا خیلی واقعی خوش گذشت - نه کاذب - خیلی خوبه این دور بودن از خانه و دغدغه های زندگی شهر- تکنولوژی - قرار شده هر ماه این برنامه تکرار بشه - 

مادربزرگ تپل دوشنبه ای که گذشت دوباره رفت امریکا با پدر بزرگ - قبل از رفتن کلی خرج خونه شون کردند  - درب های ضد سرقت - شیشه های ضد صوت و تخت خوابهاشون رو عوض کردند - تخت های همایونی خریدند . عین سرویس عروس - یک ساک دستی مشکی داشت که موند دست من  و هر روز توش غذا می برم دفتر - و با خودم فکر میکنم اگه بدونه چقدر از ساک دستی اش لذت می برم چی میگه ؟ چون خیلی حساس بود روی اون ساک مشکی اش . دوتا سنجاق قفلی هم زده بود بهش نمیدونم برای چی ؟

منم برای خودم بازش کردم گذاشتم کنار - 

دقیقا همون چیزی بود که برای بردن غذا به دفتر میخواستم . خیلی دنبال ساک مشکی گشتم. که سایزش به ظرفهای غذا بخوره - و اینکه رنگش هم مشکی باشه 

حالا تا 6 ماه دیگه که برگرده یک فکری براش میکنم!!!

اولین باره تو عمرم این کارو میکنم یعنی خیانت در امانت! و لی چون تپل و مادرش رخصت دادند و کلی هم خندیدند که من به اون ساک دستی نظر سو داشتم. فعلا دارم با بار این گناه گران کنار میام.

 

مادربزرگ انقدر که به ظرفهای پلاستکی و ساک پلاستیکی حساسه به وسایل ارزشمندش حساس نیست -  از این رو می ترسم هر آن برگرده و با عصای همایونی معروف اش که از اصیل ترین جنس چوبه بزنه و من را از وسط نصف کنه( این حس واقعی درونی ام است ) 

درحال جابجایی هستیم. روحیه هیجان طلب ما باز کار دست ما داد - صاحبخونه که گفتم از اول با سگ مشکل داشت اینبار دیگه گفت من نمیتونم جلوی درو همسایه بگم من که یک عمر توی مسجد نماز میخونم و غیره مستاجرم سگ داره - ما هم سریعا گفتیم باشه ( بهتر) -چون من خیلی اینجا مشکل تردد دارم - اگر انقدر من و تپل هیجانی نبودیم شاید از اول خونه اولمون بودیم . مثل خیلی ها - ما مثل یویو می مونیم - الان که دارم وسایلم را جمع میکنم انقدر دوست دارم زودتر جمع کنم بریم - تپل تعجب میکنه میگه حالا چرا عجله داری انقدر  - دوست دارم زود برم جای جدید همه چیز نو بشه جدید بشه - مبلها را شاید عوض کنیم.

حالا متوجه میشم که محله های خاص و خلوت شهرک غرب  - بدجوری مشکل رفت و آمد داره - از یک ساعتی به بعد اصلا ماشین نیست - وهمه میخوان دربست ببرن - و کلا رفت و آمدت  دچار بحران میشه و حتما باید دوتا  ماشین داشته باشی - که اونم تو این ترافیک تهران بدتره - پدر آدم در میاد تو بزرگراه نیایش یا همت - 

و اینکه کلا دیدن من با سگ توی پارک مثل خاری در چشم پیرمردهایی است که گروهی از مسجد میان بیرون - با اینکه توی این محل تقریبا یکی در میون سگ دارند- که خیلی هاشون با ما دوست شدندباز هم سنت غالب است . و ما زورمان نمیرسه به آنها- کلا یک حالت خاصی به من حساسیت دارند - من یک مدت رنگ مانتو ام ثابت بود می رفتم با پوپی گفتم شاید تابلو شدم . هر روز منو می بینن شرطی میشن عصبی میشن - هر روز مانتوهای رنگ های مختلف پوشیدم که از شرطی شدن در بیان - ولی باز هم شناسایی میشدم و یکی از پیرمردها ماهی یک بار منو میدید و بلاخره دنبال من تو پارک می آمد و غر میزد - که روی این تابلو نوشته ورود حیوانات ممنوع - تابلو کنده شد و اساسا سیستم پارک تغییر کرد . باز هم به من میگه اینجا قبلا یک تابلو بوده که روش نوشته ورود حیوان ممنوع !!! منم میگم پس گربه ها و شغالها و سگ های بزرگ که نصفه شب میان حیوون نیستند؟ 

 

به قول یکی از دوستان مثل این میمونه که اونا اگه بیان به زور بگن بیا برو دعای کمیل یا زیارت عاشورا -نمیری - با اینکه اعتقادات قوی هم داری ولی اهل این نیستی بری زیارت عاشورا بخونی - خوب اونها هم نمی تونن خودشون رو عوض کنن.

خلاصه ما هم یک جای جدید گرفتیم که کمی دور تر از جای الانه ولی خوش مسیره - اینجایی که هستیم  گفتم مشکل رفت و آمد داره ومن از این موضوع کلی کلافه شدم و شب اگه دیر بشه چون منطقه خلوته ترسناک میشه . مخصوصا که کارمون خیلی سنگین شده و لازمه هی بریم بیایم . ولی جای جدید خوش مسیر تر ه - یعنی یک تاکسی از و نک سوار شیم دم درب خونه پیاده میشیم . و مجبور نیستیم همه جا ماشین ببریم یا آژانس بگیریم . با اینکه دورتره - 

منم دوباره دارم وسایل را می بندم. دوباره پروسه پیچیدن چینی ها و لوازم شکستنی و غیره ...

امیدوارم تا سال دیگه بتونیم بریم خونه خودمون - یعنی پولمون تکمیل بشه - 

 

یک تست چاکرا دادم دوباره - من نمی فهمم چرا چاکرای یک و دو و سه من همیشه کم انرژیه - برعکس چاکرای قلب و گلو و چشم سوم و تاجی - قوی ترین چاکرای من طبق معمول چاکرای تاجی ( ساهسرارا ) بود و عجیب بود چشم سوم ام 70درصد شده ( نسبت به قبلا خیلی پیشرفت داشتم ) 

ولی متاسفانه چاکراهای یک ( مولادهارا ) و دو ( سوادیستانا) و سه ( مانی پورا ) همچنان انسداد داره - و این بخاطره اینه که من همش تو شرایط تغییر و ریسک قرار می گیرم و مدام باید روی خودم کار کنم -

راه های مختلفی داره پر انرژی بودن چاکراها - اما من گاهی فکر میکنم مادرزادی این سه تا چاکراام کم انرژی بوده- برای اینکه حس ترس - احساس گناه - و عدم ارتباط درست  با پول را از بچگی داشتم.

 

هیچوقت نخواستم پولهای قلنبه داشته باشم یا جواهرات - انگار خودم را لایق نمیدونم یا خودم را انقدر خوب نمیدونم. از بچگی اینطور بودم. بابام میگفت اگه برات فلان کیف را بخرم ممکنه بچه های کم بضاعت حسرت بخورند. و یا فلان جامدادی را برام خرید ولی بعدش گفت آدم باید توی زندگی به مسائل عمیق تر بها بده تا داشتن گرونترین جامدادی و توپ والیبال - ( بابای من با من 7 ساله چه حرفها میزده ) میگفت قناعت خیلی خوبه - هنوز مسیری که از لوازم تحریری برام جامدای خرید تا خونه را یادمه که راجع به قناعت گفت.هنوز یادمه مو به مو - و هرگز نمیتونم خیلی باپول رابطه خوبی داشته باشم. گاهی پولهای کلانی دستم میاد و به راحتی از دست می دمش. شاید براش ارزش قائل نیستم.یعنی دوستش ندارم - دقیقا یک تناقض آشکار - درآمد زیاد -که اونطور که باید سهم من نمیشه - سعی میکنم ببخشم یا خرج تپل میکنم - تا خرج خودم - حتی اگه تپل تخواد - من ناخواسته اینکارو میکنم - مثلا میرم اقساط را میدم - و اگه خرید بکنم خرج لباسی که من بخرم یک دهم خرج لباسیه که تپل میخره - و حتی مثلا عیدی و غیره من برای تپل هدیه های یک میلیون تومنی میخرم - وبرای خودم زیر صد تومن - البته تپل همیشه جبران میکنه و مادرش هم که همیشه سنگ تموم برای من میذار0 میخوام بگم دیدگاه من به پول خوب نیست - حتی تو دفتر هم همه از تفاوت سبک من و تپل تعجب میکنند-  غذاهای من همیشه ساده است و غذاهای تپل آنچنانی ( به تپل به شوخی میگن اعیان زاده به من میگم الیور تویست ) =همیشه ماشین را در اختیار تپل میذارم و خودم پیاده میرم - و این باعث شده بود صدای داماد تپل اینها در بیاد که باید برعکس باشه و با تپل دعوا میکرد.ولی من مدافع او بودم و میگفتم نه هرگز -حتی وقتی دوماشینه بودیم به راحتی ماشین شماره دو خود به خود از دست رفت - ولی این حس درونی ما است که غالب است . نه خواسته ها و نه عرف -  چون دقیقا برعکس من تپل خودش را لایق بهترینهای دنیا میدونه. من کارم را با خودکار بیک انجام میدم اون با بهترین و گرون ترین روان نویس -  البته به اونهم خیلی انتقاد میکنند . میگن خیلی ولخرجه و اینطوری زندگی نمیشه کرد- 

 

 

 

 

 

هرچند من خیلی خوب زندگی میکنم - چه قبل از ازدواج چه بعد از ازدواج - اما منظور نظر من اینه  که من هرگز رابطه خوبی با پول نداشتم. حتی با اینکه پول زیادی بوده توی بساطم.

خلاصه آدم نمیدونه چی کار کنه که ارتباطش با پول( و امور مالی) خوب بشه که مثل تپل هم نشه که همه میگن هرچی خواسته بهش دادن ..و ال و بل ...و دوساعت نصیحت اش کنن که فردا بچه دار میش یو این طوری خوب نیست و غیره ...از یاس بنفشیان یاد بگیر...

 

یک فیلم آموزشی هم راجع به این موضوع دیدم توی سایت http://thespiritscience.net/ دیدم به نام chakra7 - که متوجه شدم ای بابا بیشتر مشکلات من بخاطر کم انرژی بودن این سه تا چاکراست -البته نه اینکه همیشه مسدود یا کم انرژی باشه اما غالبا اینطوره -

راه های باز کردن اش هم زیاده - تقریبا همه را بلدم ولی از آخرین تستی که دادم همه چیز درست شده بودم .نمیدونستم دوباره انقدر ضعیف شده - 

چاکرای 1 :» ماساژ کف پا - انگشت به انگشت قبل از خواب - گرم کردن پا - روغن کنجد - رقص و پیاده روی شاد - صبح ها با آب سرد پاها را خنک کردن -  نشستن روی چمن - توی آفتاب - مدیتیشن - ریکی - تای چی - یوگا 

چاکرای 2 : نقاشی -- شنا -- کوزه گری - پذیرفتن تمام لذت ها با تمام حواس بدون احساس گناه -پذیرفتن خود - مدیتیشن - ریکی - تای چی - یوگا 

چاکرای 3 : روغن استخدوس -ماساژ شکم - پوشیدن لباس زرد - بودن در نور آفتاب -- مدیتیشن - ریکی - تای چی - یوگا 

که باید مجددا خودم را اصلاح کنم. 

تازه یک چیز جدید متوجه شدم. جالبه که همیشه هرچقدر مطالعه کنی آخرش میفهمی نادون بودی- 

متوجه شدم که اعتیاد به دلیل مشکلات چاکرای 2 است - یعنی کسی که لذت و شعف طبیعی را در خودش سرکوب کرده - مجبوره به لذت و شعف کاذب یعنی نئشگی اعتیاد پیدا میکنه -- محبوره افسردگی خودش را با اینجور چیزهای کاذب جبران کنه - درحالی که اگه چاکرای دو پرانرژی و کاملا باز باشه احتیاجی به مصرف مواد برای جبران خلا و عدم لذت از زندگی ندار0 - البته تست من در مورد چاکرای 2 - 50درصد بود نسبت به چاکرای تاجی که 88 درصد بود - از این نظر میگم ضعیفه ولی چاکرای 1 و 3 ده - و بیست بود که یعنی بحران شدید 

اونهم بخاطر ریسک و تغییرات زیاد هست.

 

[ ۱۳٩۳/۱/٢٩ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]

با تشکر وافر از آقای میثمک 

در نظرسنجی برترین وبلاگ های سال 92

جز لیست بهترین وبلاگهای منتخب شما در سال 92  قرار گرفتم.

هرچند دیر اطلاع پیدا کردم و  نتونستم اطلاع رسانی کنم. ولی از همه شما و از آقای میثمک کمال تشکر را دارم. 

http://meysamak.blogsky.com/

[ ۱۳٩٢/۱٢/٢٩ ] [ ٩:٢٥ ‎ق.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]

سال نومی شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ درمی آیند و گل ها لبخند می زند و پرنده های شادمان  بر می گردند و دراین رویش سبز سالی پر از فراوانی مال و ثروت و وفور نعمت و برکت را برای شما آرزو می کنم و امیدوارم خداوند متعال  شما را با حقایق هستی آشنا کند و طعم شیرین درک مستقیم و شناخت بی واسطه را به شما بچشاند.

یاس بنفش

Dance-life.persianblog.ir

[ ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ ] [ ٦:۳٢ ‎ب.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]

مهم نیست که چقدر یک موضوع قابل هضم یا قابل حل باشه . مهم اینه که ما چه تصوری داریم چقدر ایمان داریم .

درسی که از موضوع اخیر من گرفتم این بود که آدم به هرچی حساس بشه و ته دلش از هرچیزی بترسه سرش میاد.

من تمام مدتی که مادر تپل ایران نبود همش تصوری که توی ته ذهنم داشتم این بود که ممکنه تو بد شرایطی برگرده و من وقت کافی  نداشته باشم . یا اینکه همه چیز آشفته باشه . همش تصور میکردم میاد خونه ما شوک میشه . یکی دوبار هم به شوخی ( بعضی چیزها شوخی شوخی اتفاق میفته - یعنی کائنات شوخی اش را  هم جدی میگیره - ثبت و ضبط میکنه و بعد اجرا میکنه ) میگفتم .وای فکر کن یک روز مامانت بیاد همه چیز قر و قاطی باشه و چقدر شوک بشه - 

بعد الان فکر میکنم من تا دوهفته قبل از اینکه مامان تپل بیاد همه چیز مرتب و منظم بود - صبح ها به موقع بیدار میشدم - پوپی هفته ای یک بار حموم می بردم - حتی آرایشگاه بردم و موهاش رو کوتاه کردم - روفرشی ها رو عوض کردیم با تپل - بوفه را تمیز کردیم - گاز و دستشویی و توالت را هفتگی با وایتکس و مواد شوینده میشستم -

همه چیز رو براه بود - دقیقا از یک هفته قبل از اومدن مامان تپل - سیستم غذا خوردنم بهم ریخت - اشتهام صد برابر شد - ظرفها تلنبار میشد - البته کار دفتر هم دوبل شد- و کائنات دست به دست هم داد - و من ضایع شدم . دقیقا همونطور که تصور میکردم توی ته ذهنم. 

الان هم فکر میکنم تصورات خودم به این قضیه شکل واقعیت داد. برای اینکه همیشه فکر میکنم به خوبی اونها نیستم - وقتی از تو اسکایپ همیشه میدیدم خواهر تپل غذاهای آنچنانی از توی فر در میاره یا مرتب میرن ورزش و غیره - ته وجودم فکر میکردم من به اندازه کافی خوب نیستم. تمام مدت شب و روز با این فکر که به اندازه کافی خوب نیستم سر میکردم - و الان فکر میکنم این ارتعاشات منفی خودم به این قضیه دامن زده - 

حتی وقتی اونهمه سوغاتی را دیدم با خودم گفتم من که ارزش اینهمه سوغاتی را ندارم - اینها همه توی ته ذهنم گذشت  - نه اینکه واقعا و علنی باشه - ته  ته ته ذهنم جایی که خودم خبر ندارم.

این قضیه حتی روی مدل راه رفتنم تاثیر گذاشته بود- حسابدارمون که یک زن پخته است یک بار بهم گفت تو اون یاس بنفش قدیم نیستی - ضعف کارت کجاست؟ قضیه چیه؟

اون یاس بنفش با عزت نفس کجاست؟ چرا راه رفتنت تغییر کرده؟ 

خودم را در آینه راهروهای دفتر دو سه دفعه دیدم . - دیدم عین یک آدم که خودش را دوست نداره راه میرم- سرم به سمت جلو و یک کم قوز - سست راه میرم - 

اینکه چرا آدم تغییر میکنه - و احساسش عوض میشه - دلایلش زیاده - مثلا یکی از دلایلیش این بود که مثلا همیشه فکر میکردم توی روابط متعددی که پیش اومد مقصر بودم- گاهی خودم را برای ولخرجی بیش از حدم سرزنش میکردم - خلاصه از خودم زیادی انتقاد میکردم - 

از خودم توقع زیادی داشتم - برای همین عزت نفسم پایین اومد- 

بعد از اینکه از ترکیه برگشتیم شهریور امسال - قرار بود یک سری معاملات خفن انجام بدیم که نشد - هیچ کدوم نشد - همه ناموفق - 

درحالیکه در زمینه های دیگه کاملا موفق بودیم - قضیه این معاملات که سر نگرفت و به نفع ما بود چون پشت سرش دردسر داشت - کلا یکهو کارهای جانبی هم مثل نقاشی و یوگا کنار رفت - انگار قراره آدم همیشه برنده باشه - وقتی برنده نمیشه قراره تنبیه بشه - شروع کردم به تنبیه خودم - 

هرچند برایند کارهای ما موفق بوده و کاملا از پس امور بر امدیم ولی مثلا من انتظارات دیگه ای داشتم - 

راجع به بچه دار شدن هم هنوز آمادگی ندارم و همین باعث میشه با خودم قهر بشم. که چرا تن به این کار نمیدم. یکی از دوستام گفت از راحت طلبی ات هست .

و من بیشتر با خودم قهر شدم- 

کلا میخوام بگم آدم ته ذهنش میتونه خودش را به یک چیزی تبدیل کنه که نیست - 

میتونه با تصوراتش ناخودآگاه خرابکاری کنه - 

من همش میگفتم مادر تپل بیاد من خرابکاری میکنم - 

حالا که میدونم - وقتی خودم را در آینه راهروها می بینم سریع صاف می ایستم. قدم هام را با عزت نفس بر میدارم - 

شخصیت آدمها خیلی با هم فرق داره - قرار نیست من مثل اون دوستم باشم که زود بچه دار شد  - و قرار نیست خودم را تنبیه کنم که خوشگذرونی کردم -

 

شخصیت مادربزرگ تپل هم عوض شده - از وقتی برگشته بخاطر اینکه عملهای متعدد انجام داده توامریکا - یک کم فراموشی گرفته و همش فکرهای عجیب غریب میکنه - 

و من و تپل نتونستیم باهاشون خوب ارتباط بگیریم-بخصوص که خیلی سرمون شلوغه - دیگه رفتن به مهمونیهای آنها و خورشتهای سنتی خبری نبود- انگار یک خلا بین ما ایجاد شد - 

وقتی بررسی میکنم می بینم الان نسبت به 4 سال گذشته عالیترین وضعیت را داریم - ولی من با توقع بیش از حد از خودم زندگی را به خودم سخت گرفتم . و همش فکر میکنم باید یک کارهایی مهم و بزرگ میکردم - 

وقتی تک تک بررسی میکنم می بینم خیلی پیشرفت ها کردیم - و به اون ایده آل هایی که دوست دارم رسیدیم - هنوز نمیدونم این احساس بی ارزشی که ته ذات آدم بعضی وقتها میاد - از کجاست 

تپل میگه تو زیادی به موضوعات ماورایی اهمیت دادی و این باعث شد مسائل زندگی به نظرت پوچ و مسخره بیاد - 

هرچی هست اینها یک بخشی از رشد آدمه - که دنیا با همه زیبایی اش گاهی مثل زندان به نظر میرسه و آدم دوست داره پرواز کنه - و این را تپل میگه نباید بیش از حد دنبال این مسائل می رفتم - که زندگی دنیوی برام بی اهمیت بشه - که این اصلا درست نیست و من دو سه ماهیه که خودم را تغییر دادم - از اذر ماه سعی کردم مثل بقیه آدمها باشم -مثل سابق خودم باشم - به دنیا اهمیت بدم - تارک دنیا نباشم که خوب نیست .

حتی همین تارک دنیا شدنم که یک مدت طول کشید بخشی از رشد انسانی من بود - چون به یک بصیرت جدید رسیدم  - 

با اینکه میگم درست نیست ولی خوب لازم بود تجربه کنم و بفهمم برای رسیدن به کمال ترک امور دنیوی خوب نیست - 

خلاصه اینکه کارنامه خودم را که امسال بررسی میکنم . یعنی سال 92 برای من تغییرات بزرگ و عمده داشت - تغییرات تفکر - تغییرات ذهنیت - کمال - خیلی چیزهای جدید یادگرفتم - خیلی به آرشیو مراقبه هام اضافه شده - 6 ماه اول سالم با 6 ماه دوم صد و هشتاد درجه فرق داشت - 

ولی خیلی معتقدم که انسانها روی زندگی هم موثرند - و از وقتی که کاملا ضایع شدم جلوی مامان تپل - البته او ندیده گرفت و فراموش کرد - انگار یک بار سنگین از روی دوشم برداشتند - از بس به این تصور که خرابکار میکنم بها داده بودم - برام شده بود بغرنج

و بعدش که کاملا همون شد که می ترسیدم - الان خیالم راحت شده - و دوباره شدم همون آدم سابق - که با انرژی کارهاش را انجام میدادم و عشق می ورزید به همه - 

تو فکر کن به حد کافی خوب هستی . ببین زندگی ات چقدر تغییر میکنه . خوب تجسم کن که همونی هستی که دوست داری و آرزو داری باشی - تصور کن همون هستی : ببین چی میشه : 

 

[ ۱۳٩٢/۱٢/۱۸ ] [ ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]

مادر تپل خیلی آدم ایده آل گراییه - و همیشه این موضوع باعث شده من و تپل دقیقا جلوی اون خراب کاری کنیم. چون آدم به هرچیزی حساس میشه و از هرچیزی که میترسه همون هم میشه- مثلا همیشه هر وقت خاندان تپل میان خونه ما حتی وقتی همه چیز تمیز و مرتب و سرجاش باشه .برنج وا میره - یا یک چیزی میشکنه.

کلا اون ها اصلا و ابدا شیوه زندگی ما را قبول ندارن - چون زمانه زندگی ما با زمانه زندگی اونها خیلی فرق داره - زمانه ما ریتم تندی داره - کسی وقت بچه داری آنچنانی نداره  -چه برسه به 7 بچه ( مثلا مادربزرگ تپل )- مشخصه از نظر ااونها ما به اندازه اونها خوب نیستیم. منم دوست دارم مثل اونها با حوصله باشم و خیلی کارها بکنم. ولی عملا نمیشه ( هیچ کدوم از همسن های خودم هم نمیتونن - حتی همکارم برای بچه هاش که دوقلو هستند دوتا پرستار گرفته نمیتونه تنهایی از پس اش بر بیاد) نسل ما بی هنر و بی توجه و تنبل نیست.

 

منم به هیچ وجه شیوه زندگی ام را تغییر نمیدم-من مستقل بار اومدم - و دوست ندارم کسی همش مراقبم باشه -  هرکسی شخصیت متفاوتی داره- ولی خانواده تپل همه به هم کمک میکنن - و این خیلی خوبه - ولی بعضی جاها برای ماها غیرقابل تحمله -  چون این کمک ها توقع هم میاره - بعضی وقتها توقعات خاص و زیاد -  من اصلا دوست ندارم - من قبل از ازدواج کاملا روی پای خودم بودم- حس خیلی خوبی بود - خیلی عالی بود که از هرنظر مستقل بودم و پدرم و مادرم فقط به من مشاوره میدادن  به من تحکم نمیکرد و نظراتش رو تحمیل نمیکردن- هر کاری اراده میکردم انجام میدادم . سفر های مختلف - کلاسهای مختلف ...خیلی عزت نفس و اعتماد به نفس خوبی داشتم. دنیا برایم یک شکل دیگری بود- 

توی این مدت که مادربزرگ تپل هم برگشته از مهر امسال به بعد خیلی به ما انتقاد کردن که خیلی هاش سازنده بوده و باعث شده ما به خودمون بیایم - ولی بعضی هاش غیرعملی بوده و رسما عزت نفس و اعتماد به نفس ما رو تضعیف کرده  - در واقع ما در سن و سالی نیستیم که کسی مدام مراقب ما باشه - اونها خیلی زیاد تپل و من را ساپورت میکنن - همش نگران اضافه وزن و اقتصاد ما هستند- چیزی که ما مثل دوتا آدم گنده باید از پس اش بر بیایم و فکر نمیکنم خیلی نگران کننده باشه - فکر نمیکنم نیاز به مراقبت آنچنانی داشته باشیم چون مستقل هستیم. هرچی میگم ما دو تا آدم گنده هستیم . اگه خوب بشه یا بد بشه باید خودمون همه چیز را سر و سامون بدیم - ولی اونها همش میخوان کارهای مختلف ما رو انجام بدن - هرچند 90 درصد تپل خودش از پس کارها بر میاد - ولی بازهم اونها کمک میکنن - کمکی که در ازاش توقع دارند ما در چارچوب اونها بریم 

از یک طرف خوبه - همه آرزوی این را دارند که خانواده شوهر مدام از نظر اقتصادی و کمک های مختلف بهشون کمک کنه - ولی من اصلا خوشم نمیاد- و این شاید ضعف فکری من باشه - شاید من خام هستم.

از یک طرف بده 

یک توقعاتی عجیب غریب - مثلا اینکه خونه که میخریم حتما باید سه خوابه باشه - حتما باید بزرگ باشه - حتما باید نوساز باشه حتی قفل کمدها باید از درجه یک ترین باشه - 

بعد از اون قضیه مادرش شب پیش ما موند و صبح که ما رفتیم دفتر برگشتیم خونه رو از زیر و رو تمیز کرده بود. حتی رو بالشی و ملافه خریده بود و روکش مبلها را عوض کرده بود و تمام پیرهن های تپل که گذاشته بودیم برای خشکشویی شسته بود اتو کرده بود و برای کمد تپل که یک موضوع بغرنج شده بود چون لباسهاش جا نمیشد یک رگال بزرگ خریده بود - و کلی میوه و خوراکی تو یخچال چیده بود- ناهار خیلی مفصلی درست کرده بود- همه چیز سرجاش گذاشته شده بود- خیلی کارهای ریز و درشتی انجام داده بود-

هم شرمندم و خجل  از این همه زحمتی که برامون میکشه و خودم را مدیون میدونم - و می دونم قابل اینهمه زحمت و فداکاری نبودم و نمیتونم جبران کنم - هم قلبم شکسته از قضاوت در شرایطی که بودم.

مساله اصلی اینه که برای او اصلا قابل درک نیست که  ما خیلی با او فرق داریم - این تفاوت فکری ما با او باعث تخریب وجهه ما شده 

من راضی نیستم هر بار مادر تپل میاد خونه ما مجبور بشه اینهمه کار بکنه - و همه چیز را بشوره و مرتب کنه -

 

واقعا دفعه بعدی به هیچوجه نمیذارم تو این شرایط قرار بگیرم. حالا که انقدر حساسه- دفعه دیگه شده دوتا شایدم 4 تا کارگر میگیرم . و انقدر میدم بشورن همه چیزا رو که با ذره بین هم چیزی دیده نشه.

من اصلا روی این را ندارم که بخوام حرفی بزنم که ناراحت بشن - که بخوام بگم من اصلا سیستم زندگی اینطوری را دوست ندارم - دوست دارم راحت باشم  -اونها میگن من باید مدام تپل را کنترل کنم و صبح ساعت 6 بیدارش کنم - نذارم غذا بخوره - و نذارم اضافه وزن پیدا کنه - همش به من میگن تو باید تپل را تغییر میدادی تو این مدت که دیگه شکلات صبحانه نخوره - دیگه چیپس نخوره -  من  نمیخوام کنترل کننده و سلطه جو باشم. من هنر کنم خودم را تغییر بدم - ضعفهای خودم را بشناسم. هرکسی مسئول خودش هست

 

مادر تپل میگه شماها همش خوابین - در حالیکه اصلا اینطور نیست - میگه نباید تا 8 -9 بخوابین - حتی جمعه ها ( اینطوری تربیت شدند)  کار فکری دفتر ما خیلی خسته کننده است ولی اونها چارچوب خودشون را دارند - میگن باید 10 شب بخوابید و صبح زود بیدار بشین - 

اونا عادت داره 6 صبح بیدار میشن و کارهاشون را انجام میدم. و اینکه ما 8 صبح بیدار میشیم برای اونها غیرعادیه - حتی تو امریکا هم اینطورین - حتی دوست دختر امریکایی دایی تپل هم 6 صبح بیدار میشه - و ساعت ها وقت میذاره برای درست کردن قهوه و سشوار و غیره - ولی من ظرف یک ربع حاضر میشم میرم بیرون - مگه اینکه بخوام مهمونی برم که انقدر وقت بذارم برای حاضر شدنم. خلاصه هر وقت اونها را می بینم یاد این فیلمهای کلاسیک انگلیسی میفتم که همش توی مسائل دست و پا گیر بودند - که سوپ را با کدام قاشق بخورن - یا چنگال مخصوص میوه و استیک - یا قاشق مخصوص ماست - یا کلا مسائل اینطوری - اینکه ناهار ساعت 12 خورده بشه شام ساعت 7 - اگه غیر از این بشه انگار نظم جهانی بهم میخوره - یا صبح ها باید دوش گرفته بشه وگرنه نظم جهان بهم می ریزه و از این چیزها - اگه یک روز ما صبح دوش نگیریم و یا نون ها برش نخوره - برش یک اندازه - یعنی ما شلخته هستیم.

 

 در حالی که این روزها من و تپل گاهی تا ده شب سرکارم کار فکری که باعث میشه خیلی خسته بشم - و تا ساعت 1 شب هم توی خونه کار میکنم- کارهایی که تمومی نداره   و گاهی به نظرم خودم خیلی دارم سختی میکشم و کوزت هستم. و وقتی اینطور به چشم آنها میاد که ما تنبل و بی توجه هستیم قلبم میشکنه.

 

تپل به مادرش گفت توی بد شرایطی اومدی - اگه یک ماه قبل میومدی یا توی اردیبهشت ما انقدر گرفتار کار نبودیم و اوضاع فرق میکرد - ولی مادر تپل وقعی به این حرف ننهاد -

به نظرم میاد پسرخاله مادر تپل - اونو تحریک میکنه - چون گاهی میشنوم که یوهو بهش چه استرس هایی وارد میکنند - مثلا به مادرتپل راجع به خونه ما که اصلا ندیدن یک چیزهایی گفته بودند - که اینها از عمد بخاطر سگ شون رفتن توی یک محله گرون خونه گرفتن که بار اقتصادی شون بالا رفته - درحالیکه اینطور نیست - ما بخاطر سگ زندگی مون را تغییر نمیدیم - بخاطر نزدیکی به محل کار و آسایش روانی و با توجه به موجودی مون اینکار را کردیم -  منم همیشه متعجبم که چرا کلا اینها روی خونه حساس هستند - هر خونه ای که گرفتیم از هر جهت برای اونها غیر قابل هضم بوده - مخصوصا خونه ای که اصلا مال خود ما نیست - و موقته - یا مسائل کاری ما را با اغراق و پیچیدگی میگن -و گاهی برعکس میگن - مثلا پول ما رو پارسال  یکی از شرکا توی ترکیه بالا کشیده بود و خورده بود که تاوان سختی هم بابتش داد - ولی به مادر تپل زنگ میزدند میگفتند که ما پو ل او را خوردیم -  نمیدونم چرا خبرچینی میکنن از سن و سالشون بعیده -  توی مهمونی ها هم همیشه یوهو تپل را ترور شخصیت میکنن - 

 

متاسفانه یا خوشبختانه جدیدا - نیت قلبی آدمها خیلی سریع برام روشن میشه - قبلا اینطور نبودم و ظاهر افراد را فقط می دیدم ولی جدیدا نیت شون را حس میکنم و آزار می بینم. میبینم مادر تپل یک زن ساده و فداکاره و نیت آدمهای اطرافش که چقدر از وقتی برگشته بهش اخبار منفی می دن را می بینم ( بدون اینکه از نزدیک دیده باشم -ولی از دور می بینم ) نمیدونم چرا اینطوری میکنند- چرا هضم پیشرفت ما برای اونها سخته -

من همیشه خودم را در شبکه مثبت فکری قرار میدم - با تکرار مثبت - با گوش کردن به آهنگ ها و مراقبه های مثبت - این چند وقت اصلا وقت نکردم روی خودم کار کنم چون خلوت نداشتم و خیلی هم کارهای شب عید زیاده 

امروز توی دفتر هم قاطی پاتی کرده بودم - همش میخواستم همه پاسپورتها را پرت کنم برم بیرون.  

که بلاخره یک لحظه بلند شدم از دفتر رفتم و دو ساعت بعد برگشتم. 

بلاخره به خودم مسلط شدم. و با خودم گفتم من اینطوریم - همینی که هستم. نباید توقع داشته باشم مثل معیارهای عالی دیگران باشم - مهم اینه که دارم سعی وتلاشم را میکنم - 

هر وقت خلوتم با خودم کم میشه اینطوری میشم که تحملم پایین میاد و مسائل خیلی خیلی ساده یوهو برام مثل یک کوه میشه - 

درحالی که مثلا کارت ملی ام توی مسیرهای کارهای اداری که انجام دادم گم شده بود - اصلا برام اهمیت نداشت - میدونستم جاش امنه - و جالب اینه که بعد از یک ماه دقیقا از جایی که انتظار نداشتم پیدا شد - و خانمی که بهم کارت ملی ام را داد گفت تعجب میکنم یک ماهه ما منتظریم یکی بیاد دنبال این کارت - گفتم من مطمئن بودم جاش امنه - برای همین عجله نداشتم. 

یعنی میخوام بگم موضوعاتی که برای دیگران استرس زا میشه برای من حل شده است و گاهی دقیقا برعکس سر یک مساله ساده - موضوع بغرنج میشه-

همیشه تو این جور مواقع سعی میکنم ارتباطم را با خدا بیشتر و بیشتر کنم - چون خودش همه چیز را حل میکنه و از آدم محافظت میکنه - در برابر اتهام در برابر بی عدالتی در برابر فکر بد

 

باید یک سر برم عالم بالا- پیش معلم معنوی 

[ ۱۳٩٢/۱٢/۱٥ ] [ ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]

دیروز مادر تپل به صورت سرزده آمد خانه ما - یعنی آمد دنبال ما از دفتر رفتیم خانه-

یعنی خونه بهم ریخته - نامرتب - برای اینکه ما جمعه هم سرکار بودیم.

و از وقتی مادرتپل امده به هیچ چیزی نرسیدیم.

انقدر بد بود نگاهش - مخصوصا که وسواس تمیزی دارند- یعنی حتی چیزهای تمیز را گاهی دوباره میشورند.

چون دو سال ایران نبود- اصلا شوک شد. تازه اونقدرا هم بهم ریخته نبود- 

من اصلا نمیرسم خونه رو اونطوری که اونها فکر میکنن تمیز کنم. برای اینکه کارم زیاده دیشب هم تا 9 دفتر بودیم. اونها همیشه انرژی بیشتری از من دارند- و اگه ده ها ساعت هم فعالیت کنند خسته نمیشن.

گاهی فکر میکنم یک آدم اضافی و اشتباهی هستم تو این دنیا-

هیچ وقت نمیتونم به اون تمیزی که اونا هستند باشم. نه وقت کافی دارم . نه انرژی کافی-

تازه به ما گفت چرا بچه دار نمیشین؟ درحالیکه خودش میدونه ما خیلی الان کارمون زیاد شده/ 

گفت پیر دارین میشین. 

ضمن اینکه گفت زنگ میزنه قالیشویی بیان قالی ها رو ببرن بشورن - درحالیکه تپل مدام میگفت مامان این قالی ها تازه شسته شده و بخاطر پوپی رویش روفرشی میندازیم. با این وجود گفت زیر و رو میبرند میشورند. 

تازه گفت پوپی هم خیلی کثیفه.

اصلا توجه نمیکنه که کسی وقتی ده شب میرسه خونه - وقت نمیکنه اونطوری تمیزکاری کنه.

بعد هم گفت که زنگ نزدین خاله تپل تشکر کنیم برای سوغاتی ها - گفت اینها یک سری بی توجهی های خیلی زشت هستند.

فارغ از اینکه من توی این چند روز حتی وقت نکردم سرم رو بخارونم. هر روز با یک گونی پاسپورت تا شب درگیرم. و شب هم باید برای گرد نشستن روی میز تلویزیون - برای کثیف بودن روفرشی - برای نامرتب بودن وسایل داخل فریزر - برای اینکه دارم پیر میشم جواب پس بدم.

خیلی عصبانی هستم. با اینکه میدونم قلبا آدم خوبیه و قصدش این نبوده - بلاخره اونهم یک آرمانها و یک معیارهایی داره = ولی بعضی وقتها آدم خسته میشه از استرس تمیزی خونه اونهم در شرایط کاری بغرنج.

اینکه تا یک ربع با کفش پاشنه ده سانتی قدم بزنه و لباسش را درنیاره به حالت شوک از نامرتبی خونه- و انقدر ناراحت شد که یک چشم اش کوچک شد. خیلی ناراحت شد. اصلا میخواست بره بیرون.

من یک آدم نامرتب بی توجه کثیف - دارای سن 33333333333333333333 هستم که پیر شدم و تقصیره منه که بچه دار نمیخوایم بشیم.( تصمیم دونفره )  مادرم هم چاقه - چون هر وقت اضافه وزن پیدا میکنم به من میگن داری شبیه مادرت میشی.

 

همه چیز یک طرف اینهمه عصبانیت چرا؟ ما تازه چندبار گفتیم خونه بهم ریخته است. قبل از اینکه بیاد- اینهمه ناراحت شدن؟ 

ًًًصد در صد من آدم بدی شدم که اینهمه ناراحت شدم. چون نمیتونم از پس حرفم بر بیام. با خودم قهرم . انقدر که حد نداره - 

چون نمیتونم خودم رو اصلاح کنم.

دقیقا احساس کسی را دارم که بازرس و ممیزی بهداشت امده خونمون و با اینکه دو ماه قبل خبر داشتم ولی در بدترین موقع آمده _ بدشانسی -  و من کلا نمره منفی گرفتم( از کثیفی پوپی که همیشه تمیزه گرفته تا اضافه وزن خودم و تپل - که به گفته مامانش شبیه بشقاب پرنده شده - تا کثیفی فرشها - و کمد تپل که کلا ظرف سه روز مثل بازار شام شده بود ) . مثل سرزده ( برنامه 20:30)

 

[ ۱۳٩٢/۱٢/۱٤ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

در طول زندگی ام معنویت و اتصال با خدا و درک حقایق هستی برایم از همه چیز مهم تر است و همیشه عاشقانه به دنبال آموختن در راستای علوم معنوی هستم. ------------------------------------------- برنده لوح تقدیر و هدیه پرشین بلاگ رتبه 2 پرترافیک ترین وبلاگ سال 90 پرشین بلاگ سومین دوره جشنواره وبلاگهای بانوان ------------------------------------------- برنده لوح تقدیر و رتبه 17 رای گیری وبلاگ های برتر بانوان سال 90
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب