Daisypath Anniversary tickers دنیایی به رنگ یاسی


دنیایی به رنگ یاسی
زنده گی یعنی زنده زندگی کردن ...یعنی لمس دنیای شگفت انگیز معجزه ها ، وقتی بخواهی همراه شوی با کائنات و معنویت..و با یکی(خدا)
نويسندگان

دیروز صبح به اصرار من تپل زنگ به پسر صابخونه . برای اینکه تپل تو این موارد خیلی خونسرده . و میگه حالا بعدا حلش میکنیم . ولی من گفتم نه همین الان زنگ بزن بگو . ما ناراحت شدیم و خیلی بی ادبی بوده. خلاصه تپل زیر بار نمیرفت میگفت من اصلا حوصله اش ندارم. 

من گفتم نمیشه که هرکی هرچی گفت ما  وایسیم نگاه کنیم. بگیم عیب نداره . مردم باید بفهمند که بی ادبی شون ممکنه تاثیر منفی داشته باشه.

خلاصه به تپل گفتم اگه زنگ نزنی من میرم از این خونه ( تهدید ) 

که دیگه گفت باشه میزنم. یک بار زنگ زد الکی گفت جواب نداد. 

بعد تو اون هیرو بیری بابام زنگ زد. تپل هم کلی شکایت منو کرد که این از صبح نشسته میگه اگه زنگ نزی فلان و بهمان..بابام هم گفت خوب پسرم تو که میخوای عصری زنگ بزنی الا بزن.

( کلا حرصم میگیره تپل گاهی از خودش دفاع نمیکنه) 

بعد زنگ زد . به پسرش گفت که ما خیلی ناراحت شدیم و میخوایم که بریم و لزومی نداشت با ما که حسابمون خوبه اینطوری کنه و کسی که سه ماه کرایه نمیده هم این برخورد باهاش نمیشه.

پسرش چقدر معذرت خواهی کرد و گفت من همون لحظه هم بهش توپیدم. 

و میگفت کلا باباش این مدلیه که خودش که پسرشه بهش میگه 9 بیا خونم و اون 9 و 5 دقه بره درب رو روش باز نمیکنه و اینکه کلا قدیمیها همه روی پول حساسند ( مثل مادربزرگم و مادربزرگت تپل و اون یکی مادربزرگ خدا بیامرزم )  و اگه وقتی می ریزید بهش اطلاع بدین . اون انقدر ناراحت نمیشه . اون دیده ده روز گذشته فکر کرده نریختید. 

و خلاصه تپل هم گفت خوب زنگ میزد چه اشکالی داشت بپرسه. که پسرش گفت پیره و شما به دل نگیرید.

 

منم خیلی حالم خوب شد . از دوجهت یکی اینکه حرفمون رو زدیم و دوما اینکه فهمیدم که بی غرض بوده و البته اون چون پیرمرده و من بارها دیدم که خیلی حواس درستی نداره . زیاد نمیتونم بهش سخت بگیرم. یعنی دیدم که با پسرش چه طوری گاهی حرف میزنه و البته صداش لرزونه . 

عصری هم دوباره خانومش زنگ زد دعوتم کرد بیام تو حیاط پیشش قلیون بکشیم . که ما دعوت بودیم خونه امیرعلی اینها و من گفتم جایی دعوتیم ولی اصرار کرد و  منم دیگه رفتم. چون از اونها که ناراحت نبودم اصلا .  معلوم بود میخواستند از دل من در بیارن. آخه تپل تاکید کرده بود خانومم خیلی ناراحت شده .و گفته اینجا نمیمونم.

تازه گفتن پوپی رو بیار. پوپی هم از خداخواسته کلی تو حیاط چمن و آلاچیق و اینها هست که خیلی بهش خوش میگذره. با دخترشون که مو طلاییه ( مادر پسر صابخونه ایرانی نیست و اروپاییه ) کلی بازی کرد.اندازه یک متر میپرید.

خلاصه چقدر به من خوش گذشت از بس تحویلم گرفتند و دعوتمون کردند جمعه باهاشون بریم باغ و تعطیلات خرداد بریم ویلاشون و ...

خلاصه قصه ما به سر رسید. بعد هم تپل بدو بدو اومد و رفتیم خونه امیرعلی اینها .اونجا هم یکی بود خیلی همیشه برامون طاقچه بالا میذاشت این بار برعکس شد  و همش سعی میکرد با ما ارتباط بگیره...درحالی که دفعه قبل سلام و خدا فظی هم نمیکرد ( نه با ما کلا حتی با صاحبخونه که نگین بود ) و تازه انقدر رفیق شدیم باهم برگشتیم خونه!!!! خوب خوب شد اصلاح شد. حتما دوست پسرش باهاش صحبت کرده گفته درست نیست آدم مهمونی میره به هیچ کس سلام نده ( آخه من چند بار به شوخی بهشون گفتم ا دارین خدافظی میکنید باز خوبه چون سلام که نمیدین.) 

در مورد پروسه خونه ...تپل از اونجا که من احساسی و اون منطقی تره...گفت  خوب خدا روشکر آشتی کردی. ولی راجع به رفتن به خونه مامان من باید بشینیم تصمیم بگیریم و این درحالیه که من اصلا دلم نمیخواد این خونه و این محل رو ول کنم و برم. چون خونه مامانش پوپی رو اصلا نمیتونیم ببریم و اینجا میتونه واسه خودش تو حیاط ول بچرخه که هیچ از آسانسور هم خودش میاد . اونجا اگه بتونیم ببریم که باید بپیچیمش تو کیفی چیزی دیده نشه که هیچ اگه دیده بشه هم همه مون رو بیرون میکنن ...هاهاهاها....

ولی دیشب محمود زنگ زده بود همین رو بهمون بگه ...گفته بود شما چرا نمیاین خونه مامانت زندگی کنین؟ که تپل گفت خودمون هم به این فکر رسیدیم. 

حالا باید ببینیم چه طور میشه اینکارو کرد. 

[ ۱۳٩۱/٢/٢٧ ] [ ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ] [ یاس بنفش ]

صاحبخونه مون که یک پیرمرده که به خودش میگه دکتر مهندس! یعنی دکترای مهندسی نمیدونم چی چی داره.

کرایه اش رو ما 15 هر ماه میدیم .چون ما به میلادی دریافتی داریم. و البته رقمش هم خیلی سنگینه. و من کلا از روز اول دودل بودم سر این مبلغ .که دیگه اومدیم دیگه.

حالا این آقای به نظر متشخص با اینکه ما اینهمه رفت و آمد کردیم اخیرا با دختر و پسرش و چهار بار خونشون رفتیم و یک بار هم تو حیاط بساط قلیون داشتیم....واقعا داشتم کم کم شک میکردم که نکنه اینها انقدر دارن به ما نزدیک میشن اون روی سکه شون رو ببینیم!

آخه جدیدا هرکی زیادی به ما میچسبونه خودش رو ( واقعا خودشون رو میچسبونن تو اوج گرفتاری و خستگی به زور هی آفر میدن بریم بیرون یا بیاین خونمون - در حالیکه می بینن آدم نا نداره حتی حرف بزنه ) خلاصه هر که جدیدا خودشون این مدلی میچسبونه یوهو بدجوری تو زرد از آب در میاد.

 

مثلا اون رئیس اسبق احمق هم که میرفت رو میز ناهارخوری من از مستی ادای روضه در میاورد..یوهو اونقدر ضایع بازی کرد سر چندرقاز.

یا خیلی های دیگه..

اینه که گفتم ببینم اینا چطور از آب در میان .که حتی توپست قبل نوشتم امیدوارم دوستی هامون خالصانه بمونه .

نه بابا از این خبرها نیست.مثل اینکه خبری از دوستی خالص نیست تو این تیپ آدمها.

این آقا امروز من و تپل داشتیم با ذوق و شوق میومدیم خونه بریم دنبال مامان تپل که امشب پرواز داره.

ما رو تو پارکینگ دیده با نهایت بی تربیتی و بی ادبی در حالیکه تپل خم شده بود و داشت اظهار ادب و سلام و علیک میکرد. بدون اینکه جواب سلام بده .گفت پس کرایه ات چی شد؟؟؟؟

دیگه بدقولی هم حدی داره!!!

تپل هاج و واج ...و من که خودم شخصا پول رو اینترنتی واریز کرده بودم...اونم دقیقا روز موعدش...

تپل گفت جناب ما که واریز کردیم.

گفت : ااا نخیر آقا واریز نشده.

گفتم واریز شده من خودم واریز کردم قبض هم داره شما حسابتون رو مگه چک نمیکنید؟

گفت نخیر ببه من اطلاع ندادین. ( خیلی زننده )* بعد هم اضافه کرد که سر ماه تون خونه رو خالی کنید.

 

منم گفتم چه بهتر برای ما. اولا از دست این کرایه بی خودی راحت میشیم . حداقل 18 میلیون در سال برامون پس انداز میشه .دوما آدم بی لیاقت و بی تربیتی مثل اون. 

عمرا من دیگه نمیمونم. 

اصلا به تپل گفتم حالا که مامانت میره امریکا یکسال و سه ماه دیگه میاد. میتونیم بریم خونه اون و اصلا کرایه ندیم که هیچ پولهامون رو جمع کنیم. 

مردک بی تربیت حتی حرمت مهمونی دو شب پیش رو نگه نمیداره .انقدر وقیحانه و متکبرانه حرف زد که از لحن اش جوری چندشم شد تو دلم گفتم تو چطوری میخوای جون بدی( اینو تو تئاتر جزیره عشق هی میگفتن هاهاها*) 

بعد هر کی ندونه نمیدونه این مردک بخاطر یک روز تاخیر اینکارو میکنه. و یا جون حسابش رو چک نکرده و زورش اومده یک زنگ بزنه همون روز بپرسه .

معمولا این لحن بی تربیتی رو با کسانی که چندین ماه کرایه ندادند استفاده میکنند نه کسی که سر موعدش ریخته .اونم رقمی که برام جالبه ما کار میکنیم و ایشون با پواهای ما حال میکنند و تازه توهین هم میکنند.

 

اینه که من به تپل گفتم همین فردا بهش زنگ بزنه بگه پول پیش ما رو بی زحمت آماده کنه . اول خرداد میریم. یعنی سه چهار روز دیگه .

یعنی هرجا برم میرم ولی اینجا نمیمونم. تازه اینکارو جلوی پسرش کرد که همین دوشب پیش تولدش بودیم و اینهمه الکی واسه ما ادعای مرام میکنه.

چطوری روشون میشه با آدمهای محترم که سر موقع پولشون رو میدن انقدر بی ادبانه حرف بزنن ؟ اصلا نمیتونم درک کنم یک آدم جقدر باید مغزش خراب باشه که حسابش رو چک نکنه . زنگ هم نزنه که بگه ریختین یا نه ؟ یک سواله دیگه میمرد سوال کنه ؟؟؟ بعد یوهو بپره تو پارکینگ هرچی از دهنش در بیاد بگه. اونم به کی به تپل که همین چند روز پیش براش یک سوغاتی گرون قیمت هم برد. حتما توهم برش داشته که خیلی باحاله و ما لای در موندیم. 

انگار مثلا ما رعیت هستیم ایشون ارباب. چقدر تکبر هم میکنه.

 

اخیرا به هرکسی بها میدیم فکر میکنه ما از سر ضعف اینکارو کردیم .اصلا معنی محبت رو نمی فهمند. انگار که ما مجبوریم به اونها کادو بدیم و وظیفه مونه. 

یا مورد پست قبل . همون راننده مون ..اون با خودش فکر کرده دفتر بدون اون نمیچرخه . و اگه اون نباشه همه چیز کنسله..چون تپل همیشه بهش بها میداد و خیلی ازش تشکر میکرد و هرچی بود و نبود از سوغاتی و غیره بهش میداد. طرف یک ذره نفهمید این محبته .فکر کرده اون خیلی باحاله و ما بهش نیاز داریم. 

 

مادرتپل هم میگه من خوشحال هم میشم خونه من بلا استفاده میمونه یک سال و نیم . راه و چاه همه چیز رو هم نشونمون داد . گفت من از خدامه شما بیاین اینجا.

فقط اینکه وسایل ما عمرا تو خونه اون جا نمیشه .چون گفتم که خونه اش رو فروخت و یک 85 متری گرفت. نه کتابخونه نه بار..

بعدش هم از محل کارمون دور میشه.

از طرفی هم اگه یک سال بریم اونجا نه کرایه میدیم نه پیش . و پولهامون رو میتونیم مدیریت کنیم برای خرید خونه. ولی از طرفی وسایل اون چیده شده . و باید من وسایلم رو ببرم انباری / 

 

و ضمنا برجی که مادرتپل هست اجازه نمیدن سگ ببری .

از طرفی میتونم برم یک جای دیگه با همین پول باهمین مشخصات.ولی واقعا الان انقدر عصبانی ام از دست این آقا- من نمیدونم مردم چرا اینطوری میکنند. دیگه دارم شک میکنم حتی یکدونه آدم واقعی دور و بر ما وجود داشته باشه. بلا نسبت شما . منظورم همین دور و اطراف فیزیکی خودمون.

 

اصلا نمیدونم. ولی شما بودید چی کار میکردین؟ یک کسی که دو شب پیش تولدش بودین .یوهو بپره بهتون تو پارکینگ سر کاری که نکردین  بی احترامی کنه. حتی دو روز هم دیر نشده بود . 

 

 نمیدونم بعضی از صاحبخونه ها فکر میکنن طرف لای در موندست؟ اینطوری کرد؟

به تپل میگم فلانی چهار ماه کرایه نداده بوود کسی نگفت بالای چشمت ابروست و صاحبخونه اش کرایه اش رو از پیش اش کم کرد. بعد ما که بدون کم و کاست دادیم و تازه یک چیز بگم این آقا انقدر حساب کتاب پولش رو داره که چون ما 15 ام میدیم. گفته باید 550 بذارید روش که چون دیر میدین این جبران بکنه. البته یک بار. یعنی واسه 15 روز 550 تومن هم به مبلغ کزایی بالای یک تومنش اضافه کرد. یعنی میگفت چون من رو سود این پول شما حساب میکنم و شما یکم نمیدین و 15 ام میدین..باید 550 بدین تا جبران خسارت من بشه !!!!

 

 

آهان یک نزول خور کذائی دیگه هم یک بلایی سرمون آوارد شنیدنیه. 

این آقا ما اشتباها ازش پول گرفتیم . برای واریز به دفتر ترکیه مون که تازه داره راه اندازی میشه. که هشت ماهه برگردونیم که دیدیم خوب بهتره سر ماه اول بهش بدیم. 

گفتم بیا بریم پول این آقا رو بدیم . پولش پشتش ناله و نفرین وگریه است. اینو هم برادرم که چشم سومش بازه تقریبا انقدر بدجور حس کرده بود که نگو. خودم هم همینطور.

چون این پولها رو با آه و ناله و نفرین مردم بر میدارن. مثلا طرف یک قسطش رو نداده بود رفته بود ماشینش رو برداشته بود واسه یک قسط 2 میلیونی. 40 تومن ماشین طرف 15 روز دستش بود. که تپل میگفت هر روز با یک ماشین میاد چون میره اونایی که قسطشون عقب میفته رو اینطوری میذاره تو فشار. 

خلاصه ما 15 میلیون گرفته بودیم که جور شد برگردونیم . میدونید جقدر بهره کرفت از ما؟

واسه خودش حساب کتاب کرد..گفت 1 تومن ورودی که این پول اصلا وارد سیستم شما شده. 600 تومن پول محضر نمیدونم چی چی ..1 تومن فلان.. 3.5 سود 8 ماه که نصف شده مثلا ...یعنی در اصای 15 میلیون از ما 20.5پس گرفت و تازه بقیه پولمون رو به صورت چک داد اونم چک 20 روز دیگه ...اون وقت چرا؟ چونکه گفت شما منو انداختین تو زحمت قرارداد فسخ کردین!!!! و عین یک مار میپیچن دور آدم . ولت نمیکنن. تا مجبور شی اینطوری ازشرشون رها بشی.

تازه بگم بخندیم دور هم .و چک اش هم الان یک هفته است پاس نمیشه. یعنی ما هم باید بریم زندگی اش رو برداریم دیگه مثل خودش که میره واسه یک روز تاخیر پدر یارو رو در میاره.

بعد برام جالبه این روبرویی مون هم نزول خوره و هر روز هم میاد میگه میخواین براتون یک سراتو کوپه دیدم بخریم براتون؟

ماهم میگیم باشششششششششششششه. 

حکمند. 

یعنی من نمیدونم اینا دیگه چه مدل آدمهایی هستند؟ پریشب خواب دیدم یک سری آدمهایی بودند از وسط نصف شده بودند به دستگاه وصل بودند و خون از صورتشون میچکید و شکنجه میشدند . و اصلا وضعیت اسفناکی بود. که دو روز حالم از اون خواب گرفته بود.چون زنده بودند و تو سرشون هم میزدند.  

خوب ولش کن اصلا . چه ربطی داشت . یوهو گفتم نکنه اینا اونا بودند؟

 

تازه اینها به کنار صاحبخونه قبلی مون هم 200 تومن نگه داشته بود برای پولهای احتمالی برق و فلان . که شده بود 40-50 تومن. بعد بقیه اش رو نداد. اصلا نمیدونم چرا همه اینها یکباره یادم میفته؟ عصبانی میشم همه چیز با هم میاد تو ذهنم. همه موردهای مشابه.

خوب حالا خونه رو چی کار کنیم؟ من که فردا میرم. همین فردا اسبابها رو میریزم تو کامیون میبرم خونه مامان تپل که به این روانی ثابت کنم این تو بمیری از اون تو بمیریها نیست .  

 

 

[ ۱۳٩۱/٢/٢٦ ] [ ٢:۱٦ ‎ق.ظ ] [ یاس بنفش ]

معمولا میگن وقتی یک  نفر زیادی کوتاه میاد و زیاده از حد خودش رو فداکار و از خودگذشته نشون میده باید بهش شک کرد.

ما هم یک مورد این طوری داشتیم و من خیلی وقته بهش مشکوکم. بخاطر اینکه از همون روز که از همایش محمود معظمی برگشتم عزمم جزم شد که تکلیف این مورد رو روشن کنم. آخه محمود معظمی گفت یک کارمند داشته که خیلی خیلی بی عیب و نقص بوده و بعد معلوم شده یک چیزی بوده..- البته خودش هم تاکید کرد هر کارمند نمونه ای اینطوری نیست.

خلاصه ما یک موردی داشتیم که از ماه بهمن حقوق نگرفته بود. چون ما اصلا اون رو نیاز نداشتیم . و بهش هم گفته بودیم بهت نیاز نداریم. یک ماه حقوقش رو که 1.300 تومن بود- البته چون به دلار بود انقدر زیاد شده بود-  بهش داده بودیم. و گفته بودیم که شریک تپل تو ترکیه گفته نیاز به ایشون نداریم. نه که به خودش. کلا اون پروژه ای که قرار بوده انجام بده . منحل شده بود.

او هم گفته بود من نیازی به حقوق اینجا ندارم چون جای دیگه حقوق میگیرم.همینطوری میام . تپل هم گفته بود. باشه بیا و به محض اینکه یک پروژه گرفتیم اولین نفر تو هستی.

او هم قبول کرده بود.

تا اینکه من دیدم نمیشه یک نفر بیاد اینجا مجانی وایسه. البته پول نهار و ایاب و ذهابش رو از ما میگرفت . و تپل همگفته بود چون داره مجانی میاد میدیم بهش. و البته هر از چندگاهی 200 تومن 300 تومن هم بهش میداد. ولی حقوق ثابت نداشت.

منم رفتم با شریک تپل صحبت کردم و گفتم من میخوام بهش حقوق ثابت بدم.چه پروژه بگیرم چه نگیرم. بلاخره اون داره تمام کارهای بانکی و خریدها و نظافت و هر کاری از دستش بر میاد میکنه . مثلا میشه گفت کارهای پادویی. و پیک.

خلاصه قرار شد من بهش 700 بدم. و با خوشحالی تپل بهش زنگ زد و گفت...و عکس العمل اون چی بود؟

شوک و ناراحت و انگار کسی از پشت بهش خنجر زده.

من که خیلی تعجب کردم. نگو این آقا برای خودش حساب باز کرده که ماهی 1.300 که نمیگیره و قرار هم نبود بگیره .چون روشن بهش گفته بودیم ..اونو برای خودش سیو شده تصور کرده و گفته که من داشتم سرمایه گذاری میکردم! گفته من عمدا حقوق نگرفتم که برام سرمایه بشه چون شریک میخوام باشم.!!!

هی من میگم تپل خان این چطوری قبول کرده بدون حقوق میاد هر روز؟؟؟؟

گفت خوب خیلی پسر خوبیه و منتظره ما پروژه بگیریم.

گفتم اگه نگرفتیم چی؟؟؟ گفت نه خوب من ده بار بهش گفتم نمیتونیم بهت حقوق بدیم. و اونم گفته من میخوام بیام اینجا که مشکلات طلاقم رو فراموش کنم.!!!


آخه کدوم احمقی میاد یک پیک بیاره و بهش حقوق نده  که بعدا طرف ادعای شراکت کنه. بگه من خودمو شریک فرض کرده بودم. و نه تنها قبول نکرد بلکه گفت من اصلا چنین رقمی تو کتم نمیره. مگه من باید اندازه کارمند حقوق بگیرم؟؟؟

گفتم از صفر که بهتره؟ نیست ؟ گفت نه ..من اندازه فلانی بگیرم

گفتم فلانی دوتا زبان بلده و تخصص داره - اندازه  توانایی اش میگیره. ( نمیدونم کجای دنیا به پیک و پادو با مدرک سیکل 1.300 میدن؟ (

گفتم به هر حال اگه فکر میکنی اینجا برات نمیصرفه زودتر تصمیم بگیر.

و ما نمیخوایم جلوی پیشرفت تو رو بگیریم.گفتم اگه جای دیگه همین رقم رو میده حتما برو. چون ما توانایی اش رو نداریم.

اگه با این حقوق نمیتونی ( که به نظرم همونم زیاده آخه ما اصلا نیازی به این شغل نداریم )  ما اصلا نمیخوایم بهت فشار بیاد و تو رودروایسی قبول کنی.

که گفت نه من اصلا چنین رقمی پول خورده برای من!!!

از طرفی هم مادرش زنگ زده به مادرتپل که به تپل خان بگین از پسر من بهتر پیدا نمیکنه و بهتره هواش رو داشته باشه!!!! و پسر من زیر یک میلیون هم نمیگیره!!!

 سر این قضیه حالا من مصر هستم نیاد.چون اولا اطلاعات شخصی ما رو میره تو خونه مطرح میکنه که مادرش هم زن جالبی نیست و کلا پخش میکنه..و تا حالا چند بار یک چیزهایی به گوشمون رسیده و فهیمیدم که ایشون گفته. و هم اینکه من چنین آدمهایی رو خطرناک میدونم که خودشون رو به مظلومیت میزنن بعد یوهو میخوان آدمو اسیر کنند و ....

خلاصه خیلی خوشحالم زودتر تکلیف ایشون رو روشن کردیم گرچه که الان برای سه چهار ماه که بیست روزش رو هم نبوده و هر روز هم ساعت 1 تا 3 میره کلاس. 7 میلیون از تپل درخواست کرده!!! و با این حساب من موندم رو چه حسابی ما هر روز ناهار وایاب و ذهاب و 200 تومن 300 تومن میدادیم؟ 

 

آهان یکی دیگه هم بود. یک دختره بود که  تپل استخدامش کرد . برای یکی از قسمتها.

بهش یکی دوبار گفتیم زنگ بزن فلان جا قیمت بگیر.. بهش برخورد.

گفت من کلفت و نوکر دارم. مادرم تو فلان برج چند تا آپارتمان داره و ...فلان جا زنگ نمیزنم.کار کردن تو آژانس هواپیمایی برای خانواده ما ننگ و عاره...مادرش روش نمیشه به دوستاش بگه من کجا کار میکنم !چه برسه که من بخوام حالا بازاریابی بکنم. و به حالت قهر رفت.

که من کلی خندم گرفت. و کار بخش اون رو خودم انجام میدم و گفتم چه بهتر.

نه زبان بلد بود نه تخصصی داشت نه لیسانس داشت. و....من هر روز مجبور بودم گزارش کارش رو خودم به انگلیسی بزنم و دونه دونه کارهاش رو بهش دیکته کنم و به زور و کلی چشم نازک کردن انجام میداد. خوب خودم انجام بدم که راحت ترم تا حرص بخورم.

من نمیدونم این همه ادعا رو آدمها از کجا پیدا میکنند. البته تپل گفت برای اون 10 روزی هم  که اومد حقوق بهش دادیم که مدیونی نباشه ولی تو اون 10 روز هیچ کاری نمیکرد جز صحبت با موبایلش با دوست پسرهاش و ...و هر کاری هم من بهش میگفتم مثلا زنگ بزن آگهی بده و یا فلان کار رو بکن . به زور و میکرد. منم موافقم. که حتی حقوق ده روزش رو بهش بدیم .

حالا درکنار اینها هم کارمندانی هستند که انقدر با شعور و فهمیده هستند که بیشعوری اینها بیشتر به چشممون میاد.

البته یک بار نیت کرده بودم برای خودم با حافظ در اومد که یک سری متظاهر دور و برتون هستند که بهتره بروند.

من هم الان میگم خوب شد که زودتر روشن شد. وگرنه فکر کنم فردا روز کارمون به دادگاه میکشید با اون آقا.

[ ۱۳٩۱/٢/٢٥ ] [ ٥:٤٤ ‎ب.ظ ] [ یاس بنفش ]

خوب من هرکاری میکنم انقدر پست هایی که پیشنویس شده طولانی شده که حوصله آپ کردنش رو دیگه ندارم. یک سری سوغاتی هم تپل از دوبی آورده بود که همه رو عکس گرفته بودم.چون من کلا از کادوها عکس میگیرم. البته این دفعه خیلی خیلی زیاد بود. و اصلا انتظارش رو نداشتم که تازه یک ذره عصبانی شدم.چون گفتم لازم نبوده انقدر ولخرجی  کنه ....ولی بعدش که فکر کردم دیدم بهتره تشویقش کنم به این کار ...هاهاهاها....چه بهتر برای من...و خلاصه عکس گرفتم و اینها... بعد از یک سال یا دوسال وقتی داری عکسهات رو مرور میکنی یوهو می بینی مثلا چقدر کادو گرفته بودی. و الان اصلا یادت نیست. و احساس قدردانی تو آدم زنده میمونه. و سر هیچ و پوچ دیگه دلش نمیاد اوقات تلخی کنه. حتی با دیدن عکس.

مثلا من یک بار عکس کادوهایی که مادربزرگش برام از آمریکا آورده بود رو سیو کرده بودم . داشتم  واسه خودم دنبال یک چیزی میگشتم.چشمم به عکس کادوها افتاد. با تعجب عکس رو بزرگ کردم دیدم. وایییی هرچیزی که دارم استفاده میکنم کادو های اون بوده و خیلی جالب بود که من تعجب میکنم که یادم رفته بود..یوهو پر شدم از احساس قدردانی های زیادو..... خیلی جالبه که من میگفتم مادربزرگ همیشه سوغاتی کمتر از مادرتپل میاره...ولی دیدم. اون دو سه دفعه که من یادم رفته بود چقدر زیادتر هم آورده بود. حتی دیدن عکس کادو روز زن پارسال...کادو  گل تولدم...کادو عیدی...و هرچیزی که از تپل گرفتم..گاهی اتفاقی لابلای عکسها می بینم خوشحال میشم.

حتی دوتا دونه جامسواکی موشی شکل که رژان یک بار با ذوق و شوق برام خریده بود.عکس اش تو لپ تاپ ام هست.دیدمش. یوهو تمام عصبانیتم به رژژان تبدیل شد به برعکس.

خوب گفتنی ها زیاده. .یکی اش اینه که رژان یک بار اومد اتفاقی خونمون. والبته من قبلش خیلی با تپل صحبت کردم که اون هراشتباهی انجام داده باشه قابل بخششه. و تپل خیلی جبهه گرفت.ولی فرداش گفت دلم سوخت براش .بیا بهش زنگ بزن.

و اینگونه شد که دیگه از ابرهای قهر و ناراحتی بیرون اومد.

و اینکه روز مادر برای مامانم یک سبد گل که توی تنگ گرد بزرگ بود خریدیم. البته عکس هم گرفتم .ولی الان موجود نیست و یک مبلغ پول نسبتا خوب. 

البته این مبلغ رو من به تپل گفتم که باید به مامان من انقدر بدیم. چونکه هردفعه مامان تو میره آمریکا ما کلی بهش دلار و تو راهی و حتی نصف پول بلیط آمریکاش رو میدیم. 

که احساس کردم بی انصافی در حق مامان منه که کادوش رقمش باید بالاترین حد ممکن باشه حتی اگه غیر عادی به نظر بیاد. مخصوصا که ما کادو تولد به دور و بری هامون زیر 100 تومن ندادیم. پس باید روز مادر کادو مادر من چند برابر باشه.

چون ارزشش از نگین و دوستهای دیگه مون خیلی بالاتره...

اول تپل تعجب کرد..گفت چه خبره این رقم؟ گفتم مامان من ارزشش بالاتر و بهتر از این حرفاست. گفت در این که شکی نیست...گفتم باید تعادل باشه..نمیشه که ما بلیط مامان تو رو بخریم..و هر شش ماه کلی دلار بدیم برای تو راهی..و مامان من فقط کادوهای معمولی نصیبش بشه..ضمنا پارسال که ما همه رو بردیم شاندیز به عنوان روز مادر و 12 نفر رو مهمون کردیم ...خوب همون رقم باید نصیب مامان من بشه..

تپل همگفت تو داری جبران میکنی. منم گفتم نه باید عدالت باشه.

که البته خودش یک رقمی بالاتر از اونی که من گفته بودم گذاشت تو یک پاکت طلایی رنگ و خودش اون گل خوشگل رو خرید..من گفتم یک گل معمولی.گفت من دلم میخواد این گل باشه.

خلاصه ..کادو رو دادیم...و البته به بچه های دفتر نفری یک رز هلندی سرخ رنگ و یک تروال 50 تومنی دادیم...البته شاید باور نکنید الان در شرایطی نیستیم که بخوایم کادو بدیم به کسی...ولی نمیتونیم هم ندیم. چون خیلی گرفتاری داریم.

کادو من هم قرار شد یک چیزی باشه که قراره تا هفته دیگه خریداری بشه وسورپرایزه.

 

----

دیروز هم رفتم استخر و سوناو ماساژ. یک ماساژی که تو عمرم لنگه اش رو ندیده بودم تکمیل و بی نهایت با دقت و توجه ...دیگه یک مقر مناسبی برای ماساژ پیدا کردم.

و خیلی خوشحالم. چون از اینکه پیش آدمهایی که کار بلد نیستند یا تکبر میکنند و وقت نمیدادند می رفتم خیلی دلخور بودم. و حالا جای مناسب رو پیدا کردم.

تازه بگو کجا تو مهمونی همسایه مون.

گفتم که صاحبخونه ما یک زوجی هستند که همسن ما هستند و بسیار بسیار همیشه به ما علاقه نشون دادند و بارها ما رو دعوت کردند بریم تو حیاط باهاشون جوجه کباب درست کنیم تو باربیکیو..یا بریم خونشون..یا چندین بار برامون خانومش غذاهای خوشمزه آورده بالا...و یک بارهم گفتن بیاین با هم این طبقه پایین رو آژانس کنیم .که من الان اصلا حوصله یک دفتر دیگه رو ندارم. همین جا کافیه..بذار اینو به سامون برسونیم ...

خلاصه ولی اونا شدیدا پیگیر هستند...که پنج شنبه هم ما رو دعوت کردند خونشون مهمونی تولد...که خیلی خیلی خوش گذشت با اون خانوم ماساژور هم تو مهمونی آشنا شدم..یک خانوم خوشگل و قد بلند که اصلا فکر نمیکردم بچه 7 ساله داشته.

جوینده یابنده است. یک هفته است دنبال یک جایی هستم که از همه نظر تکمیل باشه. و علاوه بر ماساژ استخر و سونا هم داشته باشه.که بلاخره از غیب رسید.هاهاها...

مهمونی بینهایت عالی بود...

امیدورام دوستی هامون صادقانه و خالصانه بمونه.

---

یک شب هم با امیرعلی اینها رفتیم SFC که خیلی خوش گذشت..البته اونها تازه از بالی برگشتند .ما هم قرار بود بریم .ولی دیدیم هم خزانه خالیه و هم وقت نداریم. نمیتونیم هر دقه دفتر رو ول کنیم بریم که .اونم یک دفتر نوپا.

با اینکه خیلی دلخور شدند ...ولی بلاخره درک کردند که ما همیشه نمیتونیم همه جا بریم.مخصوصا که بلیطهای اونها مجانی بود و هتل هم مجانی ..ولی ما باید نفری 2 میلیون میدادیم .که برای این ماه مقدور نبود. و اصلا من علاقه ای نداشتم تازه یک ماه از مسافرت اومدم دوباره برم یک جایی مثل همونجا..حداقل دو سه ماه بگذره آدم مسافرت خونش بیاد پایین.

 

0000

مادرتپل رو هم دوشنبه می ریم ببینیم. البته دوشنبه آخرین روزیه که ایرانه و دیگه میره تا سال دیگه... چون روز مادر مامانش با مادربزرگ مهمونی بودند...و ما هم گفتیم همون دوشنبه یوهو میایم.

 

 

از اقدامات خوب و مفید  این چندوقت هم این بود که رفتیم برای تمام پرسنل و خودم کت شلوار مشکی و دستمال گردن گرفتیم. و البته یک سری روسری متحدالشکل ساده سبزآبی از تی تی گرفتیم. که دیگه حسابی رسمی بشیم.نیشخند

 

 

 

[ ۱۳٩۱/٢/٢٤ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ یاس بنفش ]

میدونم غیبت طولانی داشتم. والا من از اون روز که چهار تا پست نوشتم تا بیام تکمیل کنم. تازه عکس هم گذاشته بودم یک دقه وقت اضافی پیدا نکردم. بیام اونا رو تکمیل کنم. اومدم بگم شرمنده بابت غیبت طولانی ولی زود میام همه پستها وعکسها رو میذارم.

روز زن و روز مادر به همگی شما مبارک باشه .

همیشه  از اینکه خدا منو زن آفریده خیلی خیلی خوشحالم و افتخار می کنم .

 

 

[ ۱۳٩۱/٢/٢۳ ] [ ٤:۳۱ ‎ب.ظ ] [ یاس بنفش ]

سه چهار تا پست نوشتم تا میمام آپ کنم یک کار پیش میاد.ولی سیو شده. کاملش کنم.

 

این وبلاگ رو اتفاقی دیدم.خیلی ناراحت شدم. و همینطوری دارم گریه میکنم 

جنبشی های عزیزم.برای صبا و پدرش دعا کنید.

http://blog.sabayepedar.net/ دوستانی که با پدر صبا صحبت کردند میگویند خیلی مشکلات مالی دارد و شدیدا مقروض است. دوستی شماره حساب ایشون رو برامون فرستاده است.

حتی یکی ده هزار تومن شاید کمک با برکتی باشد.لازم نیست مبالغ کلان باشد .


بانک ملت به شماره حساب

۱۴۰۵۳۸۶۸۱۵  

بنام صبا فروزنده
 

شماره کارت عابر بانک بنام صبا فروزنده 

6221061039364981

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳٩۱/٢/۱٩ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ یاس بنفش ]

دوستان ، یکی از جنبشی ها نامه زیر رو فرستاده که من از خوندنش اشک تو چشمام جمع شد میخواستم تو خود جنبش بذارم ولی حیفم اومد اینجا نباشه. دیدم دوست دارم اینجا باشه . ضمن اینکه خیلی جالبه خیلی آموزنده است . خود من که بارها این کارها رو کردم با خوندن نامه این دوست تصمیم گرفتم دوباره یک مروری روی خواسته هام داشته باشم. 

و بیشتر تلاش کنم. 

نامه رو بخونید: 

سلام یاسی جان
عزیزززززززززززززم  میخوام یک چیزی بهت بگم که دنیا دنیا  خوشحال بشی چون می دونم چقدر  با این تجربه ها و کمک کردن ها تو شاد و سرحال تر  میشی ..
یاسی اگه کامنت من توی  دعاهای  دسته جمعی رو یادت باشه من  خواسته بودم برامون دعا بشه یک خونه بزرگ و مناسب و راحت جور بشه . ما 8 سال بیشتره ک توی  خونه فعلیمون هستیم و  خونه ای که خودمون خریده بودیم رو بنا به دلایلی صلاح بود که نگه نداریم و در  نتیجه الان که دیگه صاحب خونه مهربون و بسیار   انسان ما برای  بچه خودش  می خواد واحد رو ما باید  دنبال جای  جدید  میبودیم..قیمت ها  بسیار بالا و  بیخود گرون هست توی  منطقه ای که ما  این سال ها بودیم و  تاکید و اصرار هم داشتیم کماکان اونجا بمونیم برای  این که به خونواده خودم و همسرم و بقیه خانواده نزدیک باشیم. 
یاسی  من از  روزی که این دعای گروهی رو گذاشتی  روزی نبوده که صدای  الله اکبر  اذان دلم رو نلرزونده باشه ..من  توی  تمام این مدت نماز  ظهر و  نماز  مغرب که می شد  با یک حالت انتظار و  شادابی خاص  نماز  می خوندم و برای  همه دوستان اینجا و بقیه دعا میکردم..اون وقت  خونه مورد نظرم رو توصیف  میکردم 

یاسی  عزیز  من از خدا یک خونه سه خوابه بزرگ و  حیاط و باغچه زیبا و سبز و  مترا} بالای  100 متر و صاحب  خونه انسان و مهربون و با ملاحظه درخواست کردم..گفتم خیابونش  سبز و زیبا باشه ..حس ثروتمندی و  گشایش و برکت بهم دست بده اونجا و  بتونم اعضای خونواده رو دور  خودم اوجا جمع کنم و مهمونی های شاد بدم . خونه الانمون تعریفی  نداره زیاد ..کوچیک و  کم نور  هست و  من در  واقع تمام این سال ها در  این ده نمک گیر  کرده بودم...
یاسی ..محمود معظمی رو شنیدم ..دیدم..سمینار  هدفش رو ..سمینار  ده نمکش رو..می دونستم  دیگه وقتشه..تو ذهم یاسی و بود و  آتنا و محمود که با این روش ها به خواسته هاشون رسیدن و  از  کائنات طلب  کردند ..یاسی  عزیز یک حرف  اقای  معظمی  انگار  خورد به هدف ..در  وجود من یکهو نفوذ کرد ..چیزی بود که لازم داشتم..خود خودش بود ..ایشون باا ون لحن مهربون و  نازنینش  گفت سماجت ..سماجت ..به کمتر  از  اون چه که می خواهید  رضایت ندید .. گول ژیشنهادات تقلبی و  غیر اصل رو در  دنیا  نخورید و یک کلام :ا رزون ندید خودتون رو...

 

ما بنا به شرایطی که داشتیم  تازه یک بحران بزرگ رو و یک ازمایش خدا رو گذرونده بودیم  و واقعا نه پول رهن زیاد داشتیم و نه امکان اجاره بالا!!! ولی  من اون خونه توی  ذهنم رو می خواستم..روزی که به حرف های شیرین محمود معظمی  گوش  دادم  همون روز  رفتیم به املاک مسکنی ها دنبال خونه..وای  خدایا  اینا چی  میگن ..هفتاد متری ها  رو هم نمیشد  نزدیکش  شد از بس  قیمت ها نجومی بود و ما این مدت واقعا از رشد قیمت ها بی خبر  .صدای  اذان مغرب  اومد ..رفتم به نزدیک ترین مسجد و نماز  خوندم..یاسی من از  ته دل خواستم از  خدا ..توی  تمام این مدت دعای  گروهی  من هنگام تجسم خونه مون با همه جزیاتش  این رو هم میگفتم که خدایا تا اخر  اردیبهشت دلم می خواد خونه مون رو پیدا کنیم.بنگاهی  ها می گفتند ای وای  یک مورد بود   کاش  دو ماه زودتر  می اومدید!!! بعضی هاشون مودب و گرم و صمیمی بودند بعضی هاشون بی تفاوت و  خشک ! وارد یک  بنگاه مسکن که شدیم  گفتیم این مقدار رو درایم و موردی  هست یا نه..یک مورد رو گفت  و ما مسیر رو نپسندیدم و  اومدیم بیرون..لحظه اخر  اقاهه داد زد یک 180 متری هم دارم براتون!!!

 

همسرم با خنده اومد بیرون و گفت مرسی!! و لی من ازش  خواستم دوباره  بره داخل و  شرایط رو بپرسه حتی اگر  نتونیم اجاره اش  کنیم..اون روز  من لباس  زیبا و مرتب تری   پوشیده بودم و توی  دلم گفته بودم باید شبیه این آدم های  متمکن و با کلاس  به نظر بیام و  واقعا هم همین حس رو داشتم..یاسی  ما رفتیم داخل و  مورد اجاره ای که اون آقا به هر  کس هر  کسی  پیشنهاد نمیکرد و صاحب  خونه سفارش  کرده بود  به ادم های  خوب و مطمئن و ارومی بده رو به ما معرفی کرد ..وقتی  وارد خونه شدیم برای  بازدید من می خواستم بپرم هوا از  خوشحالی ..یک خونه ویلایی  700 متری ( که تو اون منطقه خیلی  متعارف  نیست )  با حیاط بزرگ و باغچه های سبز و سبزی کاری شده و  منظم...واحد طبقه بالا 180 متر با سه خواب بزرگ و نورگیر ...سرویس  بهداشتی  بزرگ ..و جناب سرهنگ باز  نشسته ای که با مهربونی  به چشمامون نگاه میکرد  و منتظر  پاسخ ما بود ..قیمت ؟  چیزی  بسیار  کمتر  از  خانه های  85 متری  !!!  ادمی که پول دوست نبود و  معلوم بود  محبت داره به همه بندگان خدا و اون ها رو فقط منبع کسب  در  امد نمی بینه ....

 

میدونم خیلی طولانی  نوشتم ولی من به تو و ایمانت مدیونم...
یاسی  من همیشه این مدت می گفتم  مگه پدر  من یک عمر صاحب خونه ای  نبوده که اینقدرغصه مردم رو میخورده؟ مگه پدر  همسرم الان این قدر با ملاحظه نیستند با مستاجرشون ..یعنی  ادم مثل اینا دیگه نیست ؟ وقتی  جواب منفی  می شنیدم از  بنگاه هی ها فقط  لبخند میزدم و  با محبت تشکر میکردم و موقع بیرون اومدن دست همسرم رو محکم فشار  میدادم  میگفتم بریم بعدی ...یاسی من سماجت کردم..به کمتر  از سه خواب  راضی نشدم...محال بود ..محال بود ..محال بود ... وقتی  اقای  معظمی  گفت که این ثروت ها و ارزوها و اهداف و خواسته ای شما همیشه همیشه در  دنیا بودند و وجود داشتند و شما فقط کافیه طالب  اون باشید و آمادگی رو پیدا کنید تا مال شما بشن من از  ته دلم به حرفش  ایمان دوباره اوردم...
الان می خوام از  همه دوستان این گروه و بخصوص شخص تو که توی  تمام این روزها و د ر اینده هم با نام یاسی  عزیز و همسرش  تپل خان براتون دعا میکردم  تشکر  کنم...از  تو که اقای  معظمی رو به ما معرفی کردی ..از  خودم که از پا ننشستم..از  همسرم که همراهی  کرد با من در  این ایمان اوردن به این قضیه ..ممنونم یاسی ..

 

این ها رو هم می خوام اضافه کنم که روز قبلش  از صبح تا شب  خونه مامانم در  خدمتش بودم.براشون سبزی و  هویج و  باقلا و ..پاک کردم..منی که برای  خودم میدم به کارگر...بعد با مامانم کلی حرف زدم  و حالش بهتر و بهتر شد ..بعد داوطلبانه برای دوستی از راه دور   فقط یک راهنمایی کوچیک می خواست در  مورد یک ترجمه  زنگ زدم وبهش گفتم چون بچه کوچیک داره حاضرم مجانی و بخاطر دوستی مون براش  اون کار رو انجام بدم چون میدونم سختش  هست ..باورش  نمی شد ..اون حتی از  من نخواسته بود براش  این کار رو بکنم فقط از من یک راهنمایی خواست ..شادی  تو تمام صداش  حس می شد .من به دعای  خیر بقیه و  دل های  پاکی که برای  هم دعا کنند اعتقاد زیادی د اشتم همیشه و دارم...روزها هم به لاک پشت  کوچولوی پسرم سلام میکردم و میگفتم عزیزدلم میخوایم ببریمت یک جای سبزو خشگل جدید ..دعا کنی ها!!!! 

از دوستان این گروه پر برکت هم تشکر  می کنم... و تجربه خودم رو میگم : خواسته هاتون رو دقیق و شفاف و واضح و  مشخص  بخواهید از کائنات و به کمتر از اون راضی  نشید و مشتاقش باشید.

نمایش  دادن این کامنت یا هر بخشش رو که لازم می دونی رو میذارم بر عهده و انتخاب خودت

------

چیزی ندارم اضافه کنم جز اینکه ایشون با قلبی پاک به تمام چیزهایی که بلد بودند عمل کردند ( اقدام ) و واقعا خودم الان دلگرمتر شدم و خوشحال و شاد. دستت درد نکنه صمیم عزیززم. همیشه و همیشه با اون روح پاک و بی نظیرت به آدم انرژی حرکت میدی. ان شالله مبارکت باشه و میدونم و ایمان دارم این خونه برای تو بسیار پر برکت و شاد هست چون نشانه ایمان به خداست برای همه ما. این نامه رو ده بار خوندم. چه چیزی لذت بخش تر از این میتونه باشه. 

 -----

ماندانای عزیزم و کسانی که مایل به گرفتن سگ هستند. گفتم که مادر روناک این جنبش رو راه اندازی کرده و سگ های بی پناه ( البته از نوع خانگی- واکسن زده شده - تربیت شده که به دلایلی صاحبانشون نمی تونن نگه داری کنن ) رو  به صورت رایگان واگذار میکنه به آدمهای نیک سیرت و درستکار و تحقیق میکنه . تو فیس بوک  به اسم : دوست داران سگ ها 


[ ۱۳٩۱/٢/۱٦ ] [ ٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ یاس بنفش ]

وَإِنَّ الَّذِینَ لَا یُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ الصِّرَاطِ لَنَاکِبُونَ ﴿74﴾

و به راستى کسانى که به آخرت ایمان ندارند از راه [درست] سخت منحرفند (74)

وَلَوْ رَحِمْنَاهُمْ وَکَشَفْنَا مَا بِهِم مِّن ضُرٍّ لَّلَجُّوا فِی طُغْیَانِهِمْ یَعْمَهُونَ ﴿75﴾

و اگر ایشان را ببخشاییم و آنچه از صدمه بر آنان [وارد آمده] است برطرف کنیم در طغیان خود کوردلانه اصرار مى‏ورزند (75)

 

 بعضی از بلاهایی که سر آدمها میاد بخاطر اینه که باید یک چیزی یاد بگیرن .واگه خدا زود بخواد اونها رو ببخشه و بلا رو دفع کنه شاید هیچوقت نور هدایت رو درک نکنند و تو گمراهی بمونند. و به ظلم ادامه بدن. ظلم هم حتما معنی اش این نیست که آدم یک کار خیلی تابلویی بکنه. گاهی ظلم خیلی مخفیه و خود آدم نمیدونه چقدر ظالمه .ولی یک بلاهایی سرش میاد تا بفهمه. و اگه اون اتفاقات نیفته اونها هرگز پی نمیبرند چقدر ناشکر و بی انصاف بودند. بعضی ها خودشون رو سراسر بی عیب و نقص میدونن و تا یک اتفاقی براشون میفته میگن چرا خدا با من اینطوری میکنه. درحالی که اگه دقت کنند میفهمند سراسر زندگی شون رو دارند با ناشکری و ناسپاسی و عادات منفی میگذرونند که به چشم خودشون هیچ عیبی نیست و خیلی هم خوبه.

این پست همینجورکی بود . هیچ مخاطب خاصی نداره. گاهی یک چیزهایی یوهویی میاد به ذهنم. می نویسم که ثبت شه.یادم بمونه. بخودمم هم ربطی نداره.

 

راستی یک پست نوشته بودم که از سر عصبانیت بود و پاکش کردم.کسایی که خوندن بدونن اون پست کاملا اشتباه بود 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ ۱۳٩۱/٢/۱٦ ] [ ٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ یاس بنفش ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

زندگی یک هدیه از خداوند است.و پر از انرژی های معنوی و زیبا. من و تپل خان تیرماه 88 با هم عروسی کردیم و وارد بخش دوم از تکامل شدیم. هر روز شاهد بارش برکات خداوند هستیم.
امکانات وب
RSS Feed

محبوب ترین وبلاگ ها google search
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
GOOGLE READER