Daisypath Anniversary tickers دنیایی به رنگ یاسی


دنیایی به رنگ یاسی
زندگی یعنی زنده و پاک زیستن و لمس حقایق بی نظیر هستی و بهترین استفاده از این هدیه ملکوتی وشکرگزاری 
قالب وبلاگ

برای تفنن این پست را مابین سفرنامه ها بنویسم : هاها دوتا پست در یک روز بعد از یک قرن دوری 

مامان تپل یک چایی برام آورده بود از امریکا که گرده - عکس هاش رو ببنیم :

 

 

بعد توی آب جوش باز میشه . 

 

 

و ته دیگ مربعی ابتکار تپل : کلا مردها تو آشپزی حرفی برای گفتن دارند. ریسک میکنند. 

 

ز

 

زندگی همینه دیگه نگاه کردن به باز شدن چای گردامبولی . و زل زدن به ته دیگ مربعی - زندگی کوتاهه . 

و اشعار سهراب : 

من کتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور. 
کاغذی دیدم ، از جنس بهار، 
موزه ای دیدم دور از سبزه‌، 
مسجدی دور از آب‌. 
سر بالین فقیهی نومید، کوزه ای دیدم لبریز سوال‌. 

و شعار امروزه روز من : شجاع باش ..شجاع باش ..خودت رو پیدا کن . دیکته های جامعه را فراموش کن .نترس زندگی  کوتاهه . ریسک کن و نترس ...بذار هرچی میخواد بشه بشه ...تو کارهایی  که باید را بکن .حتی اگه ده بار شکست خوردی . خوب قوی ترمیشی . انقدر قوی که می بینی یک عده دنبالت هستند که بهت تکیه کنن. دو روز دیگه میمیریم و اسکلت میشیم . وقت را تلف نکنیم . و عین مرده های دیوانه دنباله رو زندگی نکنیم . تغییر بزرگ سخته اما حداقل دیگه حسرت نمیخوری  که کاش فلان کارو کرده بودم. ..محافظه کاری بسته.


 

[ ۱۳٩۳/٩/۱۸ ] [ ۳:٤٥ ‎ب.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]

میخوام سفرنامه روسیه را توی فایل پی دی اف بذارم اینجا . کسی ایده ای داره چطوری باید اینکار را بکنم؟ چون عکسها زیاده . و هر عکسی هم اینجا بذارم دو روز بعد میپرده.

[ ۱۳٩۳/٧/٢٧ ] [ ۳:۱٩ ‎ب.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]

اصلا نمیدونم چی بنویسم و از کجا شروع کنم. از بس ننوشتم.

تابستان که کلا تمام وقت درگیر کار بودیم و مهمونی های مامان تپل - 

و اصلا فاز ام تغییر کرده بود از بس همه چیز یک جور دیگه بود.

بعد هم که خیلی وقتها سنگینی کار باعث میشد تا ساعت 1 -2 شب دفتر باشیم. 

و خیلی هم البته شیرین بود. 

بستگی به خود آدم داره که از چه چیزی در ذهنش چه چیزی بسازه و من اینو خیلی وقته یاد گرفتم که از همه چیز لذت ببرم . همه چیز. خصوصا چیزهای اجباری .که نمیشه تغییرش داد.

اینه که کار که برای من دو سه سال پیش شده بود معضل توی یکسال اخیر به قدری شیرین شده بود که اصلا دلم نمیخواست برم خونه یا وقتهایی که سرکار نبودم دلم تنگ میشد. چون ذهنیتم را تغییر داده بودم. 

انقدر تاثیر داره که الان اینهمه دلبستگی رو نسبت به کار باید کم کنم. چون بلاخره باید بچه دار بشم . و الان دارم روی خودم کار میکنم که دوست داشته باشم بچه دار شم. 

چون یک حس درونگرانی و داشتن فضای خصوصی شخصی که مال خودت باشه و تغییر که کلا سخته. ولی دیگه دلم نمیخواد فرصت ام رو از دست بدم . بلاخره شاید هنوز دوست ندارم. هنوز دلم میخواد دو نفره باشیم. ولی میترسم بعدا پشیمون شم. و گاهی خیلی نگران میشم که نکنه فرصتم را از دست بدم و با تنبلی و پشت گوش اندازی... 

 

تازه دختر عمم که تازگی باردار شده به من میگفت حیف نیست که از تو و تپل هیچ نسخه ای تولید نشه ؟  میگفت به نظرم باید از خودتون یک کپی چیزی باید بیرون بدید نسخه مجدد : هاهاهاها...خیلی خندم گرفت

اما من دلم میخواد همش به درون خودم سیر کنم. 

البته آخر فصل یعنی 28 شهریور هم یک سفر خیلی غیر منتظره به روسیه رفتیم که فوق العاده بود.

یعنی با 41 همگروهی عالی و خوب کارگزاران روسیه مون هم چه در مسکو چه در سنت پطرز بورگ برامون سنگ تموم گذاشتند. خیلی برامون عزیز هستند.

چقدر هم داستانهایی درباره ارواح سرگردان مترو و شهر مسکو برامون گفتند. که دوستامون هر شب نمیذاشتند بخوابیم ترسیده بودند همش میگفتند روح امده توی اتاقشون. 

داستان سفرمون خیلی مفصله و روز آخرش هم در دوبی بودیم چون از طریق امارات رفته بودیم. 

بیشترین جایی که دوست داشتم کاخ پطرهوف بود - و کلیسای مسیح منجی.

البته همه جاها را دوست داشتم. نمیدونم بگم کدوم رو بیشتر دوست داشتم. 

اصلا تک تک سنگ ها و ساختمانها حتی حالت روح زدگی شهر مسکو را دوست داشتم. 

وقتی پوپی را رفتیم تحویل گرفتیم از دوستمون چنان پوپی از ذوق نفس نفس میزد و با دو تا پنجه اش بازوی منو گرفته بود و با چشماش زل زده بود بهم که اصلا یک جوری شدم . پر شدم از عشق . بعد با خودم فکر کردم وقتی یک سگ انقدر به تو حس خوبی میده لابد بچه صدها برابر. 

دختر عمم میگفت این ما نیستیم که برای بچه کاری میکنیم اون بچه است که برای زندگی های ما شادی و عشق میاره .خلاصه هنوز خود درگیری دارم که اینکارو بکنم یا سال دیگه .ولی میترسم دیر بشه . 

خیلی دلم میخواد ریز به ریز سفر را تعریف کنم. البته سفرنامه روسیه توی همه سایتها هست و نیازی به توضیح اش نیست. ولی بعضی لحظه های خوبمون را دلم میخواد ثبت کنم.

از نکات بسیار جالب سفرمون دیدن ده ها عروس و داماد و مراسم نامزدی و عروسی در شهر مسکو و سنت پطرزبورگ بود. حتی توی هتل خودمون که هتل هیلتون که یکی از برجهای  هفت خواهرون مسکو هست که بسیار باشکوهه یک عروسی مجلل برگزار شده بود که از راهروی طبقه ما معلوم بود. چقدر عروسی چقدر بچه /همه یا نوزاد به بغل بودند یا بچه توی کالسکه داشتند. مثل اینکه طرح جدید دولت این بوده که به شدت برای جلوگیری از رشد منفی جمعیت ساپورت مالی میکنه تا جوان ها بچه دار بشن. من خیلی تعجب کردم از هر ده نفر حداقل 7 نفر بچه به بغل بودند. و ر به ر عروسی و نامزدی های مجلل .خیلی دوست داشتم. 

 

 

 

 

[ ۱۳٩۳/٧/٧ ] [ ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]

باورم نمیشه دو ماهه که اینجا ننوشتم . تو این مدتی  که مامان تپل ایران بود به قدری سرمون گرم شده بود که هیچ وقت خالی برای نوشتن نمی ماند. ومخصوصا که سرکار هم خیلی کارمون زیاد شده برعکس پارسال که کم شده بود. دیشب مامان اش به سلامتی برگشت امریکا - البته من خیلی دلم گرفت و این بار  خیلی به حضورش عادت کرده بودم.وقتی می رفت تازه متوجه شدم که چقدر ناراحتم. تا لحظه رفتن اصلا این حس را نداشتم. دنیای عجیبیه جایی که محبت های واقعی هیچ وقت رنگ نمی بازند. 

به هر حال از دوستای خوبم که به یاد من هستند تشکر میکنم و سعی میکنم بیشتر بنویسم .

[ ۱۳٩۳/٥/٢٤ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]

از نظر من زندگی یک چیز عجیب و فوق العاده است. همش بازتاب عملکردهای ما- و انتقال افکار ما - 

و عجیب این که این خودمون هستیم که قشنگ ترین خاطرات رو می سازیم. 

وقتی عکسها رو مرور میکنم و می بینم چقدر بهمون خوش گذشت تو تعطیلات و روزهای دیگه می بینم اون کسی که مصرانه برنامه ریزی کرده و کلی تدارک دیده و یک برنامه شاد ایجاد کرده ما بودیم . من و تپل / 

این خود ما هستیم که خاطره قشنگ درست میکنیم . زندگی قشنگ درست میکنیم .

به همین منوال لیستی از جنگلها و دشت ها و سینماها و تئاترها دارم که هر روز یکی اش رو میریم . و یک خاطره تولید میکنیم. 

[ ۱۳٩۳/۳/۱٩ ] [ ٦:۱٤ ‎ب.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]

زندگی یعنی : تئاتر - سینما - کتاب -  هنر مفهومی - باران - نور آفتاب - رنگ های درخشان - یاسی - فیروزه ای - عمق  - معناگرایی - در نظر داشتن وحدت کل جهان - دیدن و توجه به ناظر جهان - 

 

تنها چیزی که برام لذت بخشه دیدن  کار هنرمندایی که درد و عمق درد را توی تصویر نشون میدن - و تئاترها و فیلمهایی که می بینم و ارزشمنده چندین روز بهش فکر میکنم و نقدهاش رو میخونم. 

و دیدن فیلمهای سخیف و سطح پایین اعصابم رو خورد میکنه انگار به جای غذا به روحت کاه و یونجه بدن. در این حد

وقتی با عشق میام راجع به نقد یک فیلم حرف میزنم و همه هاج و واج نگاه میکنند - یا معنی کلمه آوانگارد را نمیدونن - احساس تنهایی میکنم. البته که خودم بعضی از الفاظ رو خوب نمی تونم تلفظ کنم ولی معنی اش رو میدونم مثل اگزیستانسیالیسم- میگم چرا توی ابعاد دیگه زندگی مردم دوست ندارند بچرخند و لذت ببرند فقط به روزمرگی می رسند.

 

 

 

 

[ ۱۳٩۳/۳/۱٠ ] [ ٥:٥٦ ‎ب.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]

اگر خنده را فلج کنی - گریه را نیز فلج کرده ای

تنها کسی که می تواند خوب بخندد می تواند خوب بگرید.

و اگر بتوانی خوب بخندی و خوب گریه کنی زنده ای پ

( و گرنه مردی*) 

 

[ ۱۳٩۳/۳/۳ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]

اسباب کشی پنج شنبه  تمام و کمال انجام شد. خیلی سخت بود ولی خیلی خوب بود.

کلی وسایل جدید گرفتیم و کلی وسایل قدیمی را بیرون انداختیم . این حس خوبی بود.

روکش مبلها قرار شد عوض بشه . یک دست مبل جدید هم اضافه شد .  چون سالن اصلی خیلی بزرگه.

 

 

جمعه به طور ناگهانی پسرخاله مادر تپل و خانمش و دو دخترش هم آمدند کمک. و با زنش در ظرف نصف روز یک عالمه کارها را جلو انداختند. خیلی فرز و سریع هستند و باعث شدند من و تپل تنبل به نظر بیایم. با اینکه خیلی مفتخرانه و با سرعت کارهایم را میکردم.انگار مسابقه است. احساس میکردم خیلی کند هستم.

سه تا کارگر هم مدام دم دست بودند. که یکی شون فارسی زیاد بلد نبود. افغانی بود. بهش میگم برو آستون بخره . شوک نگاه میکرد. مامان تپل میگفت لاک پاک کن. هجی میکرد براش . خیلی خنده دار بود. لاک - پاک - کن . ..تکرار کن...عین ربات میگفت لاک - پاک - کن

وقتی یک وسیله را میخوام که پیداش نمیکنم خیلی کلافه میشم. حتی با اینکه روی تک تک کارتون ها به تفکیک نوشتم توش چیه. روی یکی اش نوشته بودم  گلدان - آویز - دکور آفریقایی - ..... ( پسرخاله تپل و تپل میگن اینو میخوای یا نه - سه بار از روی نوشته ها خوندم و با صدای بلند گفتم این روش نوشته چیه ) اونها هم یک ربع میخندیدند که ما نگفتیم توش چیه که سه بار از روش میخونی. گفتیم میخوای الان باز کنی یا نه؟

دخترخاله مادر تپل هم قرمه سبزی و سالاد شیرازی درست کرده بود. اینطوری کارها سریع جلو میره . 

خواهرم هم خیلی کمک بزرگ و مفیدی بود. 

اینجا حیاطش از پنجره واحدمون نگاه میکنیم پر از گل های صورتیه.

من را یاد باغ بچگی میندازه. گاهی با خودم مطمئن میشم که زندگی اینطوری نباید باشه  و گاهی برعکس  مطمئن میشم که این سبک درستی از زندگیه . یعنی میگم این سبک زندگی یک انسان واقعی نباید باشه. یک زندگی عاری از پنجره های بزرگ و باغ و حیاط و حوض . هرچند پنجره های این خونه زیادی بزرگه و باید کلی پرده بگیریم. اما این پنجره که مشرف به خانه روبرو باشه . مد نظر من نیست. پنجره باید مثل پنجره خونه بچگی هامون باشه مشرف به حیاط و آسمون . 

 

 

بچه که بودم سه ماه توی باغ زندگی کردیم . زمان جنگ . خیلی سرسبز که پر بود از بوته های گل رز و یک راه اصلی داشت که با درخت های قدیمی کاج و قدم بلند. بوی کاج نو - هنوز تو دماغمه 

ته باغ بوته های انگور بود خیلی زیاد بودند .  - و سمت چپ باغ درخت های گردو / بودی گردوی تازه و پوست سبزش . تو ذهنمه . 

سمت راست درختهای گوجه سبز . دیگه هیچوقت گوجه سبز به اون خوشمزگی نخوردم.

باغی بود که  جوب های بزرگ داشت و وقتی باغبون می آمد و آب باز میکرد توی جوب ها توی بچگی با یک وان پلاستیکی سعی میکردیم قایق بسازیم و با جریان آب بریم. 

و هیچ وقت درست نمیشد. چون همیشه وان برمیگرشت.

ویلای داخل باغ - 5 اتاق خواب داشت - مدل قدیمی ساخته شده بود و یک استخر که البته از کار افتاده بود ولی چیزی از لذت زندگی اونجا کم نمیکرد.چون آنجا پر از آبشار های کوچک و جوی های بزرگ بود - و حوضچه داشت . 

ماست محلی و شیر واقعی . خیلی گردوی تازه میخوردیم تقریبا هفته ای یک کیسه بزرگ پر - انگورها را که نصف اش را مامان شیره کرد- نصف سرکه - تا تونستیم میخوردیم. وقتی بارون می آمد با خواهر بزرگترم می دویدیم توی باغ چون کیف میداد.

و اغلب بلند بلند شعر میخوندیم. و لای درختها سعی میکردیم چیز جدید کشف کنیم. مسیر جدید . سوراخ مار- 

باغ بغلی را سرک میکشیدیم. از دور انگار گوجه سبزهای باغ بغلی درشت تر بود.

هیزم جمع میکردیم. و گاهی آتش درست میکردیم. شبها روی تخت های چوبی توی ایوان ویلا پشه بند می زدیم می خوابیدیم.  آن تجربه سه ماه زندگی در آن باغ یکی از بزرگترین هدیه های خدا بود به من . 

از اینکه در بچگی تجربه ای به غیر از زندگی مدرن شهری داشتم که تقریبا یک زندگی لوکس بود. خیلی خوشحالم.  هر دویش را دوست می داشتم.

همش با خودم فکر میکنم آیا زندگی کنونی ما سبک درستی از زندگیه؟ یعنی زندگی شهری با مکافات های خاص خودش و جذابیت های آن - یا شاید من هیجان طلب و دمدمی مزاج هستم؟

 

[ ۱۳٩۳/٢/٢٠ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

در طول زندگی ام معنویت و اتصال با خدا و درک حقایق هستی برایم از همه چیز مهم تر است و همیشه عاشقانه به دنبال آموختن در راستای علوم معنوی هستم. ------------------------------------------- برنده لوح تقدیر و هدیه پرشین بلاگ رتبه 2 پرترافیک ترین وبلاگ سال 90 پرشین بلاگ سومین دوره جشنواره وبلاگهای بانوان ------------------------------------------- برنده لوح تقدیر و رتبه 17 رای گیری وبلاگ های برتر بانوان سال 90
نويسندگان
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب