Daisypath Anniversary tickers دنیایی به رنگ یاسی


دنیایی به رنگ یاسی
زندگی یعنی زنده و پاک زیستن و لمس حقایق بی نظیر هستی و بهترین استفاده از این هدیه ملکوتی وشکرگزاری 
قالب وبلاگ

سفرنامه روسیه

میرم سر سفرنامه چون متاسفانه وقتی چیزی را نمی نویسم کلا یادم میره چی به چی بوده - و مخصوصا که مرتبط با کارمون هست و وقتی یکی سوال میکنه فلان جا چی بود یادم نمیمونه خصوصا جاهایی که ده بار رفتم. تصمیم گرفتم مو به مو بنویسم 

 

روز قبل از  سفر - البته قبل از سفر یک سری لباس خریدم و وقت نشد کافی بخرم - از اونجایی که میدونستم سرده - با خودم دو عدد بوت بردم که چقدر هم به دردم خورد. ولی دنبال یک سری لباس های خاص بودم که تو ذهنم برای خودم تصور کرده بودم. ولی پیدا نکردم. اصلا وقت هم نشد. آخرش به خودم گفتم اصلا بیخود این همه تو ذهنم برای لباس وقت گذاشتم. من که این همه لباس دارم. چه نیازی به خرج اضافی؟


برای پوپی مرغ پختیم یک عالمه که چند روز غذا داشته باشه و برای بقیه روزها هم مرغ منجمد دادیم به سعید که  راننده ماست قرار بود پوپی را نگه داره - و به هیچ کس مثل اون اعتماد نداریم. و خیلی خوشحال بودم مجبور نیستیم پوپی را بذاریم پانسیون. چون تو پانسیون پوپی میذارن تو قفس . و پارسال که رفته بودیم آلانیا و برگشتیم .پوپی افسردگی گرفته بود و تمام وسایلش کثیف و سیاه شده بود و انقدر اشک ریخته بود که رد اشک روی پشم های صورتش خشک شده بود.


پرواز ما کلا با پرواز با هواپیمایی امارات بود –  البته من یک مقدار استرس داشتم چون تپل تو فرودگاه خیلی معروفه و اکثر مسافرها میشناختنش میترسیدم همش بیان سراغمون - چون معمولا مسافرها تا می فهمند برگزار کننده تور همراهشونه شروع میکنن به سوال کردن- در حد تیم ملی .   و همین هم شد . هر چقدر تپل میگفت من با شما همسفرم لیدر شما نیستم. لیدر شما در روسیه مستقره .باز هم همش به تپل به چشم لیدر نگاه میکردندالبته با همه مسافران تا انتهای سفر دوست شدیم. وخیلی آدمهای خوب و با اصالتی بودند. 

 


 

کلا 43 نفر بودیم. چون پرواز آخر بود و ممکن بود خیلی مسافر نباشد همینقدر سیت از امارات گرفته بودیم. البته بلیط من و تپل و نفر 43 را حساب نکنید. کلا 40 سیت پرواز آخر بود. 

پرواز که عالی بود تا دوبی - قرار بر این بود که در دوبی 4 ساعت استاپ داشته باشیم . از نظر من خیلی زیاد بود ولی وقتی رسیدیم اصلا به چشمم نیامد. و خیلی زود گذشت . اول که رفتیم دنبال رستوران خوب  رفتیم ناهار خوردیم البته از فرودگاه خارج نشدیم .

عکس رستوران : 

 

چون ویزای دوبی ما برای پرواز برگشت بود که توی دوبی هم هتل داشتیم . رفتیم یک مقدار مغازه ها را نگاه کردیم . و کلی گوشی های به اسم Vertu که توی آن الماس و طلا به کار رفته و قیمت اش حدودا 21 میلیون تومان به بالا بود و سایر تجهیزات جدید را دیدیم و پسندیدیم. نیشخند

پروازمان از  دوبی به مسکو یکی از بهترین هواپیماهای ایرباس امارات  که دو طبقه هست بود.که اسمش ایرباس 380 بود. که در حال حاضر بزرگترین هواپیمای دنیاست . امکانات خوبی داشت - و فیلمهای زیاد تو آرشیو بود که واقعا کلی وقت صرف گشتن و انتخاب کردن میگذشت. چون هم فیلم های جدید داشت و هم فیلم های قدیمی به ترتیب موضوعی تفکیک شده بود و برای من که عشق فیلم هستم مثل یک گنج بود که از هیجان نمیدونستم الان کدام فیلم را نگاه کنم. ژانر ترسناک؟ کلاسیک ؟ سری هری پاتری ؟ فیلمهای جدید؟ بعد از کلی کلنجار  فیلم GRACE OF MONACO  را انتخاب کردم که نیکول کیدمن بازی کرده بود. ولی نمیشد تمرکز کرد . از بس همسفرامون شلوغ میکردند و تپل از همه بدتر . سردسته شرارت شده بود- آخر سر هم تصمیم گرفتم از آرشیو دیزنی و کارتون پوکاهانتش را نگاه کنم.


 

 

 

وقتی رسیدیم . توی قسمت کنترل ویزای روسیه به شدت سختگیری بود. و حدود ده تا از مسافرها را نگه داشتند برای سوالات بیشتر . البته این امر متداول است و برای کشوری که (کاگ‌ب به زبان روسی Комите́т Госуда́рственной Безопа́сности به معنای کمیته امنیت دولتی ) سرویس امنیت آن کشور است که اسم جدید آن فصه (  اف‌اس‌بی)میباشد خیلی عجیب نبود . هر چه بود از سی آی ای امریکا که خیلی بهتر بودند. هر چقدر مسافران متحیر بودند من اصلا عین خیالم نبود چون حدود 80 تا پرواز در طول تابستان داشتیم که تا به حال یک نفر هم دیپورت نشده بود. و میدونستم فقط برای زهر چشم گرفتنه. ولی مسافرها دیوانه شده بودند . فکر کرده بودند الان دیپورت میشن. 

 

بعد سرمای شدیدی ما را در برگرفت و نسبت به  گرمای بی حد دوبی کاملا توی ذوق همه ما خورد . اصلا بگم ترک خوردیم . مثل شیشه که سرد و گرم میشه و ترک میخوره - عده ای از مسافرها از شدت وحشت  لای درب چرخشی فرودگاه گیر کردند- چون فضای فرودگاه خیلی زشت و زننده بود - فرودگاه دمادوا- ( کلا مسکو چهار فرودگاه دارد )  و کلا همه کلافه و عصبانی شده بودیم. جالب بود کسانی که برده بودند برای بازجویی هیچ کدام روسی بلد نبودند . و آنها هم فارسی بلد نبودند و هیج یک انگلیسی بلد نبودند. ظاهرا هرچه آنها می پرسیدند اینها که نمیفهمیدند به فارسی جواب میدادند. من نمیدونم یک ساعت اونجا چی کار میکردند. 

اما بعد از ورود به هتل که یکی از ساختمان های هفت خواهر مسکو است تمام درد و سرمایی که از خستگی راه تحمل کرده بودیم از بین رفت.

هتل به مانند قصرهای پادشاه ها بود . قدیمی و تجملاتی .کلاسیک .

 


حالا این ساختمان های هفت خواهرون یک حکایتهایی داره :در   ۱۳ ژانویه سال ۱۹۴۷ میلادی  استالین  پیشنهاد میده برای  هشتصدمین سالگرد تولد مسکو هشت ساختمان ساخته بشه که عظمت و شکوه زیادی داشته باشه .  که در ساخت این ساختمان  ها از مهندسین، معماران و کارگران بسیاری استفاده شد که عده ای از آن ها زندانیان و تبعیدی ها بودند و در مدت نه سال هفت بنا بر فراز تپه ای از تپه های هفتگانه مسکو ساخته که به آنها هفت خواهران میگویند. (زیرا جنس مونث مظهر زیبایی است)

البته اسم هتل ما که هیلتون بود کسی در روسی به هیلتون نمیشناسد. چون اصلا آنها ه ندارند و خ به جایش میگویند. حتی اگر بگویی خیلتون باز هم نمیشناسند . لیدرمان گفت اگر گم شدید بگویید خیلتون لنینگراتسی چونکه پس از گذشت چندین سال، مالک رستوران های زنجیره ای هتل «هیلتون»، اینجا را خریده و بعد آن را تعمیر کرده و بسیار باشکوه تر از قبل شده ولی اما مردم از همان نام قدیمی اش استفاده میکنند.  کلا روسها خیلی تعصب دارند و وطن پرست هستند. 

بقیه ساختمان های هفت خواهران به ترتیب زیر هستند : 

- خود هتل هیلتون ( خیلتون ) 

-  ساختمان اصلی دانشگاه دولتی مسکو

- مجتمع مسکونی در بلوار کاتلنیچسکایا

- هتل اوکراین

- ساختمان وزارت خارجه روسیه

- مجتمع مسکونی در میدان کودرینسکایا

- ساختمان اداری مسکونی برج دوشکین نزدیک دروازه‌های سرخ

ساختمان هشتم هرگز ساخته نشد.

کلا ملک در روسیه بسیار گران قیمت است و میگفتند به هیچ وجه نمیتوان روی برخی ساختمان ها قیمت گذاشت . زیرا قیمت آنها بسیار بالاتر از حد تصور است.

همه جا صحبت از ظلم و ستم استالین و از طرفی کارهای باشکوهی که کرده بود میشد. طوری که لیدرمان میگفت جدیدا داره باب میشه که استالین دیگه وجهه منفی نداره . و دید مردم به او داره مثبت میشه.  که برای من باز هم عجیب و غریب بود.

چرا که کسی که زندانی ها و تبعیدی ها را به دلیل کم کاری زنده بگور میکرده چطور میشه وجه خوبی داشته باشه؟

عکس دوتا از هفت خواهران 

 

 

اینجا هم دانشگاه مسکو است که میگفتند اگر بچه ای دردر یکی از اتاق های آن به دنیا بیاید 18 سال طول میکشد تا از درب بیرون بیاید: لیدر ما که دوستمان نیز هست  دو سال توی این دانشگاه دندانپزشکی خوانده بود که بعد اخراج شد و خیلی نگاه غمباری به این دانشگاه داشت - هر چند که همانجا  دکترای داروسازی خوانده بود و دکترایش را گرفته بود  و در حال گذراندن طرح خود در یکی از شهرهای ایران بود. ولی دلبستگی خاصی به این دانشگاه داشت با نگاهی غمبار. گفت اینجا بلاهای زیادی سرم آمده است : 

عکس دانشگاه ( یکی از ساختمان های هفت خواهرون) 

[ ۱۳٩۳/٧/٢٧ ] [ ٤:٢٧ ‎ب.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]

میخوام سفرنامه روسیه را توی فایل پی دی اف بذارم اینجا . کسی ایده ای داره چطوری باید اینکار را بکنم؟ چون عکسها زیاده . و هر عکسی هم اینجا بذارم دو روز بعد میپرده.

[ ۱۳٩۳/٧/٢٧ ] [ ۳:۱٩ ‎ب.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]

اصلا نمیدونم چی بنویسم و از کجا شروع کنم. از بس ننوشتم.

تابستان که کلا تمام وقت درگیر کار بودیم و مهمونی های مامان تپل - 

و اصلا فاز ام تغییر کرده بود از بس همه چیز یک جور دیگه بود.

بعد هم که خیلی وقتها سنگینی کار باعث میشد تا ساعت 1 -2 شب دفتر باشیم. 

و خیلی هم البته شیرین بود. 

بستگی به خود آدم داره که از چه چیزی در ذهنش چه چیزی بسازه و من اینو خیلی وقته یاد گرفتم که از همه چیز لذت ببرم . همه چیز. خصوصا چیزهای اجباری .که نمیشه تغییرش داد.

اینه که کار که برای من دو سه سال پیش شده بود معضل توی یکسال اخیر به قدری شیرین شده بود که اصلا دلم نمیخواست برم خونه یا وقتهایی که سرکار نبودم دلم تنگ میشد. چون ذهنیتم را تغییر داده بودم. 

انقدر تاثیر داره که الان اینهمه دلبستگی رو نسبت به کار باید کم کنم. چون بلاخره باید بچه دار بشم . و الان دارم روی خودم کار میکنم که دوست داشته باشم بچه دار شم. 

چون یک حس درونگرانی و داشتن فضای خصوصی شخصی که مال خودت باشه و تغییر که کلا سخته. ولی دیگه دلم نمیخواد فرصت ام رو از دست بدم . بلاخره شاید هنوز دوست ندارم. هنوز دلم میخواد دو نفره باشیم. ولی میترسم بعدا پشیمون شم. و گاهی خیلی نگران میشم که نکنه فرصتم را از دست بدم و با تنبلی و پشت گوش اندازی... 

 

تازه دختر عمم که تازگی باردار شده به من میگفت حیف نیست که از تو و تپل هیچ نسخه ای تولید نشه ؟  میگفت به نظرم باید از خودتون یک کپی چیزی باید بیرون بدید نسخه مجدد : هاهاهاها...خیلی خندم گرفت

اما من دلم میخواد همش به درون خودم سیر کنم. 

البته آخر فصل یعنی 28 شهریور هم یک سفر خیلی غیر منتظره به روسیه رفتیم که فوق العاده بود.

یعنی با 41 همگروهی عالی و خوب کارگزاران روسیه مون هم چه در مسکو چه در سنت پطرز بورگ برامون سنگ تموم گذاشتند. خیلی برامون عزیز هستند.

چقدر هم داستانهایی درباره ارواح سرگردان مترو و شهر مسکو برامون گفتند. که دوستامون هر شب نمیذاشتند بخوابیم ترسیده بودند همش میگفتند روح امده توی اتاقشون. 

داستان سفرمون خیلی مفصله و روز آخرش هم در دوبی بودیم چون از طریق امارات رفته بودیم. 

بیشترین جایی که دوست داشتم کاخ پطرهوف بود - و کلیسای مسیح منجی.

البته همه جاها را دوست داشتم. نمیدونم بگم کدوم رو بیشتر دوست داشتم. 

اصلا تک تک سنگ ها و ساختمانها حتی حالت روح زدگی شهر مسکو را دوست داشتم. 

وقتی پوپی را رفتیم تحویل گرفتیم از دوستمون چنان پوپی از ذوق نفس نفس میزد و با دو تا پنجه اش بازوی منو گرفته بود و با چشماش زل زده بود بهم که اصلا یک جوری شدم . پر شدم از عشق . بعد با خودم فکر کردم وقتی یک سگ انقدر به تو حس خوبی میده لابد بچه صدها برابر. 

دختر عمم میگفت این ما نیستیم که برای بچه کاری میکنیم اون بچه است که برای زندگی های ما شادی و عشق میاره .خلاصه هنوز خود درگیری دارم که اینکارو بکنم یا سال دیگه .ولی میترسم دیر بشه . 

خیلی دلم میخواد ریز به ریز سفر را تعریف کنم. البته سفرنامه روسیه توی همه سایتها هست و نیازی به توضیح اش نیست. ولی بعضی لحظه های خوبمون را دلم میخواد ثبت کنم.

از نکات بسیار جالب سفرمون دیدن ده ها عروس و داماد و مراسم نامزدی و عروسی در شهر مسکو و سنت پطرزبورگ بود. حتی توی هتل خودمون که هتل هیلتون که یکی از برجهای  هفت خواهرون مسکو هست که بسیار باشکوهه یک عروسی مجلل برگزار شده بود که از راهروی طبقه ما معلوم بود. چقدر عروسی چقدر بچه /همه یا نوزاد به بغل بودند یا بچه توی کالسکه داشتند. مثل اینکه طرح جدید دولت این بوده که به شدت برای جلوگیری از رشد منفی جمعیت ساپورت مالی میکنه تا جوان ها بچه دار بشن. من خیلی تعجب کردم از هر ده نفر حداقل 7 نفر بچه به بغل بودند. و ر به ر عروسی و نامزدی های مجلل .خیلی دوست داشتم. 

 

 

 

 

[ ۱۳٩۳/٧/٧ ] [ ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]

باورم نمیشه دو ماهه که اینجا ننوشتم . تو این مدتی  که مامان تپل ایران بود به قدری سرمون گرم شده بود که هیچ وقت خالی برای نوشتن نمی ماند. ومخصوصا که سرکار هم خیلی کارمون زیاد شده برعکس پارسال که کم شده بود. دیشب مامان اش به سلامتی برگشت امریکا - البته من خیلی دلم گرفت و این بار  خیلی به حضورش عادت کرده بودم.وقتی می رفت تازه متوجه شدم که چقدر ناراحتم. تا لحظه رفتن اصلا این حس را نداشتم. دنیای عجیبیه جایی که محبت های واقعی هیچ وقت رنگ نمی بازند. 

به هر حال از دوستای خوبم که به یاد من هستند تشکر میکنم و سعی میکنم بیشتر بنویسم .

[ ۱۳٩۳/٥/٢٤ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]

از نظر من زندگی یک چیز عجیب و فوق العاده است. همش بازتاب عملکردهای ما- و انتقال افکار ما - 

و عجیب این که این خودمون هستیم که قشنگ ترین خاطرات رو می سازیم. 

وقتی عکسها رو مرور میکنم و می بینم چقدر بهمون خوش گذشت تو تعطیلات و روزهای دیگه می بینم اون کسی که مصرانه برنامه ریزی کرده و کلی تدارک دیده و یک برنامه شاد ایجاد کرده ما بودیم . من و تپل / 

این خود ما هستیم که خاطره قشنگ درست میکنیم . زندگی قشنگ درست میکنیم .

به همین منوال لیستی از جنگلها و دشت ها و سینماها و تئاترها دارم که هر روز یکی اش رو میریم . و یک خاطره تولید میکنیم. 

[ ۱۳٩۳/۳/۱٩ ] [ ٦:۱٤ ‎ب.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]

زندگی یعنی : تئاتر - سینما - کتاب -  هنر مفهومی - باران - نور آفتاب - رنگ های درخشان - یاسی - فیروزه ای - عمق  - معناگرایی - در نظر داشتن وحدت کل جهان - دیدن و توجه به ناظر جهان - 

 

تنها چیزی که برام لذت بخشه دیدن  کار هنرمندایی که درد و عمق درد را توی تصویر نشون میدن - و تئاترها و فیلمهایی که می بینم و ارزشمنده چندین روز بهش فکر میکنم و نقدهاش رو میخونم. 

و دیدن فیلمهای سخیف و سطح پایین اعصابم رو خورد میکنه انگار به جای غذا به روحت کاه و یونجه بدن. در این حد

وقتی با عشق میام راجع به نقد یک فیلم حرف میزنم و همه هاج و واج نگاه میکنند - یا معنی کلمه آوانگارد را نمیدونن - احساس تنهایی میکنم. البته که خودم بعضی از الفاظ رو خوب نمی تونم تلفظ کنم ولی معنی اش رو میدونم مثل اگزیستانسیالیسم- میگم چرا توی ابعاد دیگه زندگی مردم دوست ندارند بچرخند و لذت ببرند فقط به روزمرگی می رسند.

 

 

 

 

[ ۱۳٩۳/۳/۱٠ ] [ ٥:٥٦ ‎ب.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]

اگر خنده را فلج کنی - گریه را نیز فلج کرده ای

تنها کسی که می تواند خوب بخندد می تواند خوب بگرید.

و اگر بتوانی خوب بخندی و خوب گریه کنی زنده ای پ

( و گرنه مردی*) 

 

[ ۱۳٩۳/۳/۳ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]

اسباب کشی پنج شنبه  تمام و کمال انجام شد. خیلی سخت بود ولی خیلی خوب بود.

کلی وسایل جدید گرفتیم و کلی وسایل قدیمی را بیرون انداختیم . این حس خوبی بود.

روکش مبلها قرار شد عوض بشه . یک دست مبل جدید هم اضافه شد .  چون سالن اصلی خیلی بزرگه.

 

 

جمعه به طور ناگهانی پسرخاله مادر تپل و خانمش و دو دخترش هم آمدند کمک. و با زنش در ظرف نصف روز یک عالمه کارها را جلو انداختند. خیلی فرز و سریع هستند و باعث شدند من و تپل تنبل به نظر بیایم. با اینکه خیلی مفتخرانه و با سرعت کارهایم را میکردم.انگار مسابقه است. احساس میکردم خیلی کند هستم.

سه تا کارگر هم مدام دم دست بودند. که یکی شون فارسی زیاد بلد نبود. افغانی بود. بهش میگم برو آستون بخره . شوک نگاه میکرد. مامان تپل میگفت لاک پاک کن. هجی میکرد براش . خیلی خنده دار بود. لاک - پاک - کن . ..تکرار کن...عین ربات میگفت لاک - پاک - کن

وقتی یک وسیله را میخوام که پیداش نمیکنم خیلی کلافه میشم. حتی با اینکه روی تک تک کارتون ها به تفکیک نوشتم توش چیه. روی یکی اش نوشته بودم  گلدان - آویز - دکور آفریقایی - ..... ( پسرخاله تپل و تپل میگن اینو میخوای یا نه - سه بار از روی نوشته ها خوندم و با صدای بلند گفتم این روش نوشته چیه ) اونها هم یک ربع میخندیدند که ما نگفتیم توش چیه که سه بار از روش میخونی. گفتیم میخوای الان باز کنی یا نه؟

دخترخاله مادر تپل هم قرمه سبزی و سالاد شیرازی درست کرده بود. اینطوری کارها سریع جلو میره . 

خواهرم هم خیلی کمک بزرگ و مفیدی بود. 

اینجا حیاطش از پنجره واحدمون نگاه میکنیم پر از گل های صورتیه.

من را یاد باغ بچگی میندازه. گاهی با خودم مطمئن میشم که زندگی اینطوری نباید باشه  و گاهی برعکس  مطمئن میشم که این سبک درستی از زندگیه . یعنی میگم این سبک زندگی یک انسان واقعی نباید باشه. یک زندگی عاری از پنجره های بزرگ و باغ و حیاط و حوض . هرچند پنجره های این خونه زیادی بزرگه و باید کلی پرده بگیریم. اما این پنجره که مشرف به خانه روبرو باشه . مد نظر من نیست. پنجره باید مثل پنجره خونه بچگی هامون باشه مشرف به حیاط و آسمون . 

 

 

بچه که بودم سه ماه توی باغ زندگی کردیم . زمان جنگ . خیلی سرسبز که پر بود از بوته های گل رز و یک راه اصلی داشت که با درخت های قدیمی کاج و قدم بلند. بوی کاج نو - هنوز تو دماغمه 

ته باغ بوته های انگور بود خیلی زیاد بودند .  - و سمت چپ باغ درخت های گردو / بودی گردوی تازه و پوست سبزش . تو ذهنمه . 

سمت راست درختهای گوجه سبز . دیگه هیچوقت گوجه سبز به اون خوشمزگی نخوردم.

باغی بود که  جوب های بزرگ داشت و وقتی باغبون می آمد و آب باز میکرد توی جوب ها توی بچگی با یک وان پلاستیکی سعی میکردیم قایق بسازیم و با جریان آب بریم. 

و هیچ وقت درست نمیشد. چون همیشه وان برمیگرشت.

ویلای داخل باغ - 5 اتاق خواب داشت - مدل قدیمی ساخته شده بود و یک استخر که البته از کار افتاده بود ولی چیزی از لذت زندگی اونجا کم نمیکرد.چون آنجا پر از آبشار های کوچک و جوی های بزرگ بود - و حوضچه داشت . 

ماست محلی و شیر واقعی . خیلی گردوی تازه میخوردیم تقریبا هفته ای یک کیسه بزرگ پر - انگورها را که نصف اش را مامان شیره کرد- نصف سرکه - تا تونستیم میخوردیم. وقتی بارون می آمد با خواهر بزرگترم می دویدیم توی باغ چون کیف میداد.

و اغلب بلند بلند شعر میخوندیم. و لای درختها سعی میکردیم چیز جدید کشف کنیم. مسیر جدید . سوراخ مار- 

باغ بغلی را سرک میکشیدیم. از دور انگار گوجه سبزهای باغ بغلی درشت تر بود.

هیزم جمع میکردیم. و گاهی آتش درست میکردیم. شبها روی تخت های چوبی توی ایوان ویلا پشه بند می زدیم می خوابیدیم.  آن تجربه سه ماه زندگی در آن باغ یکی از بزرگترین هدیه های خدا بود به من . 

از اینکه در بچگی تجربه ای به غیر از زندگی مدرن شهری داشتم که تقریبا یک زندگی لوکس بود. خیلی خوشحالم.  هر دویش را دوست می داشتم.

همش با خودم فکر میکنم آیا زندگی کنونی ما سبک درستی از زندگیه؟ یعنی زندگی شهری با مکافات های خاص خودش و جذابیت های آن - یا شاید من هیجان طلب و دمدمی مزاج هستم؟

 

[ ۱۳٩۳/٢/٢٠ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

در طول زندگی ام معنویت و اتصال با خدا و درک حقایق هستی برایم از همه چیز مهم تر است و همیشه عاشقانه به دنبال آموختن در راستای علوم معنوی هستم. ------------------------------------------- برنده لوح تقدیر و هدیه پرشین بلاگ رتبه 2 پرترافیک ترین وبلاگ سال 90 پرشین بلاگ سومین دوره جشنواره وبلاگهای بانوان ------------------------------------------- برنده لوح تقدیر و رتبه 17 رای گیری وبلاگ های برتر بانوان سال 90
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
امکانات وب