Daisypath Anniversary tickers دنیایی به رنگ یاسی


دنیایی به رنگ یاسی
زندگی یعنی زنده و پاک زیستن و لمس حقایق بی نظیر هستی و بهترین استفاده از این هدیه ملکوتی وشکرگزاری 
قالب وبلاگ

باورم نمیشه دو ماهه که اینجا ننوشتم . تو این مدتی  که مامان تپل ایران بود به قدری سرمون گرم شده بود که هیچ وقت خالی برای نوشتن نمی ماند. ومخصوصا که سرکار هم خیلی کارمون زیاد شده برعکس پارسال که کم شده بود. دیشب مامان اش به سلامتی برگشت امریکا - البته من خیلی دلم گرفت و این بار  خیلی به حضورش عادت کرده بودم.وقتی می رفت تازه متوجه شدم که چقدر ناراحتم. تا لحظه رفتن اصلا این حس را نداشتم. دنیای عجیبیه جایی که محبت های واقعی هیچ وقت رنگ نمی بازند. 

به هر حال از دوستای خوبم که به یاد من هستند تشکر میکنم و سعی میکنم بیشتر بنویسم .

[ ۱۳٩۳/٥/٢٤ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]

از نظر من زندگی یک چیز عجیب و فوق العاده است. همش بازتاب عملکردهای ما- و انتقال افکار ما - 

و عجیب این که این خودمون هستیم که قشنگ ترین خاطرات رو می سازیم. 

وقتی عکسها رو مرور میکنم و می بینم چقدر بهمون خوش گذشت تو تعطیلات و روزهای دیگه می بینم اون کسی که مصرانه برنامه ریزی کرده و کلی تدارک دیده و یک برنامه شاد ایجاد کرده ما بودیم . من و تپل / 

این خود ما هستیم که خاطره قشنگ درست میکنیم . زندگی قشنگ درست میکنیم .

به همین منوال لیستی از جنگلها و دشت ها و سینماها و تئاترها دارم که هر روز یکی اش رو میریم . و یک خاطره تولید میکنیم. 

[ ۱۳٩۳/۳/۱٩ ] [ ٦:۱٤ ‎ب.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]

زندگی یعنی : تئاتر - سینما - کتاب -  هنر مفهومی - باران - نور آفتاب - رنگ های درخشان - یاسی - فیروزه ای - عمق  - معناگرایی - در نظر داشتن وحدت کل جهان - دیدن و توجه به ناظر جهان - 

 

تنها چیزی که برام لذت بخشه دیدن  کار هنرمندایی که درد و عمق درد را توی تصویر نشون میدن - و تئاترها و فیلمهایی که می بینم و ارزشمنده چندین روز بهش فکر میکنم و نقدهاش رو میخونم. 

و دیدن فیلمهای سخیف و سطح پایین اعصابم رو خورد میکنه انگار به جای غذا به روحت کاه و یونجه بدن. در این حد

وقتی با عشق میام راجع به نقد یک فیلم حرف میزنم و همه هاج و واج نگاه میکنند - یا معنی کلمه آوانگارد را نمیدونن - احساس تنهایی میکنم. البته که خودم بعضی از الفاظ رو خوب نمی تونم تلفظ کنم ولی معنی اش رو میدونم مثل اگزیستانسیالیسم- میگم چرا توی ابعاد دیگه زندگی مردم دوست ندارند بچرخند و لذت ببرند فقط به روزمرگی می رسند.

 

 

 

 

[ ۱۳٩۳/۳/۱٠ ] [ ٥:٥٦ ‎ب.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]

اگر خنده را فلج کنی - گریه را نیز فلج کرده ای

تنها کسی که می تواند خوب بخندد می تواند خوب بگرید.

و اگر بتوانی خوب بخندی و خوب گریه کنی زنده ای پ

( و گرنه مردی*) 

 

[ ۱۳٩۳/۳/۳ ] [ ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]

اسباب کشی پنج شنبه  تمام و کمال انجام شد. خیلی سخت بود ولی خیلی خوب بود.

کلی وسایل جدید گرفتیم و کلی وسایل قدیمی را بیرون انداختیم . این حس خوبی بود.

روکش مبلها قرار شد عوض بشه . یک دست مبل جدید هم اضافه شد .  چون سالن اصلی خیلی بزرگه.

 

 

جمعه به طور ناگهانی پسرخاله مادر تپل و خانمش و دو دخترش هم آمدند کمک. و با زنش در ظرف نصف روز یک عالمه کارها را جلو انداختند. خیلی فرز و سریع هستند و باعث شدند من و تپل تنبل به نظر بیایم. با اینکه خیلی مفتخرانه و با سرعت کارهایم را میکردم.انگار مسابقه است. احساس میکردم خیلی کند هستم.

سه تا کارگر هم مدام دم دست بودند. که یکی شون فارسی زیاد بلد نبود. افغانی بود. بهش میگم برو آستون بخره . شوک نگاه میکرد. مامان تپل میگفت لاک پاک کن. هجی میکرد براش . خیلی خنده دار بود. لاک - پاک - کن . ..تکرار کن...عین ربات میگفت لاک - پاک - کن

وقتی یک وسیله را میخوام که پیداش نمیکنم خیلی کلافه میشم. حتی با اینکه روی تک تک کارتون ها به تفکیک نوشتم توش چیه. روی یکی اش نوشته بودم  گلدان - آویز - دکور آفریقایی - ..... ( پسرخاله تپل و تپل میگن اینو میخوای یا نه - سه بار از روی نوشته ها خوندم و با صدای بلند گفتم این روش نوشته چیه ) اونها هم یک ربع میخندیدند که ما نگفتیم توش چیه که سه بار از روش میخونی. گفتیم میخوای الان باز کنی یا نه؟

دخترخاله مادر تپل هم قرمه سبزی و سالاد شیرازی درست کرده بود. اینطوری کارها سریع جلو میره . 

خواهرم هم خیلی کمک بزرگ و مفیدی بود. 

اینجا حیاطش از پنجره واحدمون نگاه میکنیم پر از گل های صورتیه.

من را یاد باغ بچگی میندازه. گاهی با خودم مطمئن میشم که زندگی اینطوری نباید باشه  و گاهی برعکس  مطمئن میشم که این سبک درستی از زندگیه . یعنی میگم این سبک زندگی یک انسان واقعی نباید باشه. یک زندگی عاری از پنجره های بزرگ و باغ و حیاط و حوض . هرچند پنجره های این خونه زیادی بزرگه و باید کلی پرده بگیریم. اما این پنجره که مشرف به خانه روبرو باشه . مد نظر من نیست. پنجره باید مثل پنجره خونه بچگی هامون باشه مشرف به حیاط و آسمون . 

 

 

بچه که بودم سه ماه توی باغ زندگی کردیم . زمان جنگ . خیلی سرسبز که پر بود از بوته های گل رز و یک راه اصلی داشت که با درخت های قدیمی کاج و قدم بلند. بوی کاج نو - هنوز تو دماغمه 

ته باغ بوته های انگور بود خیلی زیاد بودند .  - و سمت چپ باغ درخت های گردو / بودی گردوی تازه و پوست سبزش . تو ذهنمه . 

سمت راست درختهای گوجه سبز . دیگه هیچوقت گوجه سبز به اون خوشمزگی نخوردم.

باغی بود که  جوب های بزرگ داشت و وقتی باغبون می آمد و آب باز میکرد توی جوب ها توی بچگی با یک وان پلاستیکی سعی میکردیم قایق بسازیم و با جریان آب بریم. 

و هیچ وقت درست نمیشد. چون همیشه وان برمیگرشت.

ویلای داخل باغ - 5 اتاق خواب داشت - مدل قدیمی ساخته شده بود و یک استخر که البته از کار افتاده بود ولی چیزی از لذت زندگی اونجا کم نمیکرد.چون آنجا پر از آبشار های کوچک و جوی های بزرگ بود - و حوضچه داشت . 

ماست محلی و شیر واقعی . خیلی گردوی تازه میخوردیم تقریبا هفته ای یک کیسه بزرگ پر - انگورها را که نصف اش را مامان شیره کرد- نصف سرکه - تا تونستیم میخوردیم. وقتی بارون می آمد با خواهر بزرگترم می دویدیم توی باغ چون کیف میداد.

و اغلب بلند بلند شعر میخوندیم. و لای درختها سعی میکردیم چیز جدید کشف کنیم. مسیر جدید . سوراخ مار- 

باغ بغلی را سرک میکشیدیم. از دور انگار گوجه سبزهای باغ بغلی درشت تر بود.

هیزم جمع میکردیم. و گاهی آتش درست میکردیم. شبها روی تخت های چوبی توی ایوان ویلا پشه بند می زدیم می خوابیدیم.  آن تجربه سه ماه زندگی در آن باغ یکی از بزرگترین هدیه های خدا بود به من . 

از اینکه در بچگی تجربه ای به غیر از زندگی مدرن شهری داشتم که تقریبا یک زندگی لوکس بود. خیلی خوشحالم.  هر دویش را دوست می داشتم.

همش با خودم فکر میکنم آیا زندگی کنونی ما سبک درستی از زندگیه؟ یعنی زندگی شهری با مکافات های خاص خودش و جذابیت های آن - یا شاید من هیجان طلب و دمدمی مزاج هستم؟

 

[ ۱۳٩۳/٢/٢٠ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]


We are Light Beings, Albert Einstein proved it with E=MC2.

(Everything = Energy = Light Manifesting as Reality w/ Density = We are Light!)

 

ما موجودات نورانی هستیم 

که این موضوع را انیشتن ثابت کرده است با فرمول E=MC2

همه چیز در جهان = انرژی = تجلی نور  به عنوان واقعیت / جرم  و تراکم = ما نور هستیم.

از سایت http://thespiritscience.net/

 

مثال این موضوع را میتونم مثلا مثل تراکم بخار آب و تبدیل آن به ابر وقتی سرد می شود  و تبدیل آن به باران بزنیم. 

ما هم موجوداتی هستیم تراکم یافته از نور/ نور متراکم شده که فرکانس آن پایین آمده باشد.

[ ۱۳٩۳/۱/۳۱ ] [ ٢:۳٢ ‎ب.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]

دو هفته عید برای ما خیلی خوب گذشت - امسال قرار بود تپل روز سوم عید بره ترکیه منم هشتم برم . ولی من تو دلم انقدر نیت کردم که این طوری نشه که کلا سفر امسال عید ما به ترکیه کنسل شد - البته سفر کاری بود مثل همیشه- ولی من خیلی دلم میخواست نریم - چون سفرهای عید همیشه بخاطر شلوغی فرودگاه - و تکراری بودن ترکیه- کنسرتهای تکراری - دیدن آدمهای شینیون شده که مستقمیا از آرایشگاه به فرودگاه  می آیند   برام معضل بوده - یعنی علاقه و شوقی نداشتم بریم ترکیه  و عیدها تهران رو دوست دارم - خلوت و شاد . 

هم مهمون برامون امد هم خیلی جاها رفتیم و عجیب ترین بخش اش این بود که امسال هر روز به جز  روز اول عید و سیزده بدر  هر روز سرکار بودیم. هیچ سالی ما هر روزعید نمیرفتیم سرکار. که خوب این خودش حسن بود چون برای من که جذابیت داشت - کار سبک شده بود - و چهار ساعت بیشتر هم نمی رفتیم. یعنی دوهفته را روزی 4 ساعت رفتیم . مهمانی ها مفصل و گزیده بود کیفیت بالا  ( برعکس پارسال که خودمون را مجبور میکردیم همه جا بریم و فرسایش نوروزی پیدا کردیم- دید و بازدید تصنعی نداشتیم امسال )   

سیزده بدر یکی از بهترین روزهایی بود تو چند سال اخیر - شاید بگم با کیفیت ترین  این نظر من نبود نظر همه حتی غرغرو ترین آدم جمع که دختر کوچک دخترخاله است میگفت خیلی عالی بود - با پسرخاله و مامان تپل و مادربزرگش یک جای باحال پیدا کرده بودیم که مامانم اینها هم به ما پیوستند و تعداد زیاد شد و خیلی خوش گذشت . اصلا سال 93 انگار اساسا از زیر بنا بهتر از سال 92 و 2013 هست . اینو همه دوستامون و حتی اونهایی که ایرانی نیستند هم میگن. میگن 2013 براشون خوب نبوده - نه اینکه بد باشه ولی به اون خوبی که باید باشه نبوده - کلی فوتبال بازی کردیم - من بچه بودم عاشق فوتبال بودم - وسطی بازی کردیم - ناهار جوجه کلاغ ( جوجه کباب ) و برنج که زحمتش را مادر تپل کشیده بود  خوریدم و عصرانه آش هم دخترخاله آورده بود خوردیم - کاهو سکنحبین و کلی بازی پانتومیم و شاه و وزیر ...کلا خیلی واقعی خوش گذشت - نه کاذب - خیلی خوبه این دور بودن از خانه و دغدغه های زندگی شهر- تکنولوژی - قرار شده هر ماه این برنامه تکرار بشه - 

مادربزرگ تپل دوشنبه ای که گذشت دوباره رفت امریکا با پدر بزرگ - قبل از رفتن کلی خرج خونه شون کردند  - درب های ضد سرقت - شیشه های ضد صوت و تخت خوابهاشون رو عوض کردند - تخت های همایونی خریدند . عین سرویس عروس - یک ساک دستی مشکی داشت که موند دست من  و هر روز توش غذا می برم دفتر - و با خودم فکر میکنم اگه بدونه چقدر از ساک دستی اش لذت می برم چی میگه ؟ چون خیلی حساس بود روی اون ساک مشکی اش . دوتا سنجاق قفلی هم زده بود بهش نمیدونم برای چی ؟

منم برای خودم بازش کردم گذاشتم کنار - 

دقیقا همون چیزی بود که برای بردن غذا به دفتر میخواستم . خیلی دنبال ساک مشکی گشتم. که سایزش به ظرفهای غذا بخوره - و اینکه رنگش هم مشکی باشه 

حالا تا 6 ماه دیگه که برگرده یک فکری براش میکنم!!!

اولین باره تو عمرم این کارو میکنم یعنی خیانت در امانت! و لی چون تپل و مادرش رخصت دادند و کلی هم خندیدند که من به اون ساک دستی نظر سو داشتم. فعلا دارم با بار این گناه گران کنار میام.

 

مادربزرگ انقدر که به ظرفهای پلاستکی و ساک پلاستیکی حساسه به وسایل ارزشمندش حساس نیست -  از این رو می ترسم هر آن برگرده و با عصای همایونی معروف اش که از اصیل ترین جنس چوبه بزنه و من را از وسط نصف کنه( این حس واقعی درونی ام است ) 

درحال جابجایی هستیم. روحیه هیجان طلب ما باز کار دست ما داد - صاحبخونه که گفتم از اول با سگ مشکل داشت اینبار دیگه گفت من نمیتونم جلوی درو همسایه بگم من که یک عمر توی مسجد نماز میخونم و غیره مستاجرم سگ داره - ما هم سریعا گفتیم باشه ( بهتر) -چون من خیلی اینجا مشکل تردد دارم - اگر انقدر من و تپل هیجانی نبودیم شاید از اول خونه اولمون بودیم . مثل خیلی ها - ما مثل یویو می مونیم - الان که دارم وسایلم را جمع میکنم انقدر دوست دارم زودتر جمع کنم بریم - تپل تعجب میکنه میگه حالا چرا عجله داری انقدر  - دوست دارم زود برم جای جدید همه چیز نو بشه جدید بشه - مبلها را شاید عوض کنیم.

حالا متوجه میشم که محله های خاص و خلوت شهرک غرب  - بدجوری مشکل رفت و آمد داره - از یک ساعتی به بعد اصلا ماشین نیست - وهمه میخوان دربست ببرن - و کلا رفت و آمدت  دچار بحران میشه و حتما باید دوتا  ماشین داشته باشی - که اونم تو این ترافیک تهران بدتره - پدر آدم در میاد تو بزرگراه نیایش یا همت - 

و اینکه کلا دیدن من با سگ توی پارک مثل خاری در چشم پیرمردهایی است که گروهی از مسجد میان بیرون - با اینکه توی این محل تقریبا یکی در میون سگ دارند- که خیلی هاشون با ما دوست شدندباز هم سنت غالب است . و ما زورمان نمیرسه به آنها- کلا یک حالت خاصی به من حساسیت دارند - من یک مدت رنگ مانتو ام ثابت بود می رفتم با پوپی گفتم شاید تابلو شدم . هر روز منو می بینن شرطی میشن عصبی میشن - هر روز مانتوهای رنگ های مختلف پوشیدم که از شرطی شدن در بیان - ولی باز هم شناسایی میشدم و یکی از پیرمردها ماهی یک بار منو میدید و بلاخره دنبال من تو پارک می آمد و غر میزد - که روی این تابلو نوشته ورود حیوانات ممنوع - تابلو کنده شد و اساسا سیستم پارک تغییر کرد . باز هم به من میگه اینجا قبلا یک تابلو بوده که روش نوشته ورود حیوان ممنوع !!! منم میگم پس گربه ها و شغالها و سگ های بزرگ که نصفه شب میان حیوون نیستند؟ 

 

به قول یکی از دوستان مثل این میمونه که اونا اگه بیان به زور بگن بیا برو دعای کمیل یا زیارت عاشورا -نمیری - با اینکه اعتقادات قوی هم داری ولی اهل این نیستی بری زیارت عاشورا بخونی - خوب اونها هم نمی تونن خودشون رو عوض کنن.

خلاصه ما هم یک جای جدید گرفتیم که کمی دور تر از جای الانه ولی خوش مسیره - اینجایی که هستیم  گفتم مشکل رفت و آمد داره ومن از این موضوع کلی کلافه شدم و شب اگه دیر بشه چون منطقه خلوته ترسناک میشه . مخصوصا که کارمون خیلی سنگین شده و لازمه هی بریم بیایم . ولی جای جدید خوش مسیر تر ه - یعنی یک تاکسی از و نک سوار شیم دم درب خونه پیاده میشیم . و مجبور نیستیم همه جا ماشین ببریم یا آژانس بگیریم . با اینکه دورتره - 

منم دوباره دارم وسایل را می بندم. دوباره پروسه پیچیدن چینی ها و لوازم شکستنی و غیره ...

امیدوارم تا سال دیگه بتونیم بریم خونه خودمون - یعنی پولمون تکمیل بشه - 

 

یک تست چاکرا دادم دوباره - من نمی فهمم چرا چاکرای یک و دو و سه من همیشه کم انرژیه - برعکس چاکرای قلب و گلو و چشم سوم و تاجی - قوی ترین چاکرای من طبق معمول چاکرای تاجی ( ساهسرارا ) بود و عجیب بود چشم سوم ام 70درصد شده ( نسبت به قبلا خیلی پیشرفت داشتم ) 

ولی متاسفانه چاکراهای یک ( مولادهارا ) و دو ( سوادیستانا) و سه ( مانی پورا ) همچنان انسداد داره - و این بخاطره اینه که من همش تو شرایط تغییر و ریسک قرار می گیرم و مدام باید روی خودم کار کنم -

راه های مختلفی داره پر انرژی بودن چاکراها - اما من گاهی فکر میکنم مادرزادی این سه تا چاکراام کم انرژی بوده- برای اینکه حس ترس - احساس گناه - و عدم ارتباط درست  با پول را از بچگی داشتم.

 

هیچوقت نخواستم پولهای قلنبه داشته باشم یا جواهرات - انگار خودم را لایق نمیدونم یا خودم را انقدر خوب نمیدونم. از بچگی اینطور بودم. بابام میگفت اگه برات فلان کیف را بخرم ممکنه بچه های کم بضاعت حسرت بخورند. و یا فلان جامدادی را برام خرید ولی بعدش گفت آدم باید توی زندگی به مسائل عمیق تر بها بده تا داشتن گرونترین جامدادی و توپ والیبال - ( بابای من با من 7 ساله چه حرفها میزده ) میگفت قناعت خیلی خوبه - هنوز مسیری که از لوازم تحریری برام جامدای خرید تا خونه را یادمه که راجع به قناعت گفت.هنوز یادمه مو به مو - و هرگز نمیتونم خیلی باپول رابطه خوبی داشته باشم. گاهی پولهای کلانی دستم میاد و به راحتی از دست می دمش. شاید براش ارزش قائل نیستم.یعنی دوستش ندارم - دقیقا یک تناقض آشکار - درآمد زیاد -که اونطور که باید سهم من نمیشه - سعی میکنم ببخشم یا خرج تپل میکنم - تا خرج خودم - حتی اگه تپل تخواد - من ناخواسته اینکارو میکنم - مثلا میرم اقساط را میدم - و اگه خرید بکنم خرج لباسی که من بخرم یک دهم خرج لباسیه که تپل میخره - و حتی مثلا عیدی و غیره من برای تپل هدیه های یک میلیون تومنی میخرم - وبرای خودم زیر صد تومن - البته تپل همیشه جبران میکنه و مادرش هم که همیشه سنگ تموم برای من میذار0 میخوام بگم دیدگاه من به پول خوب نیست - حتی تو دفتر هم همه از تفاوت سبک من و تپل تعجب میکنند-  غذاهای من همیشه ساده است و غذاهای تپل آنچنانی ( به تپل به شوخی میگن اعیان زاده به من میگم الیور تویست ) =همیشه ماشین را در اختیار تپل میذارم و خودم پیاده میرم - و این باعث شده بود صدای داماد تپل اینها در بیاد که باید برعکس باشه و با تپل دعوا میکرد.ولی من مدافع او بودم و میگفتم نه هرگز -حتی وقتی دوماشینه بودیم به راحتی ماشین شماره دو خود به خود از دست رفت - ولی این حس درونی ما است که غالب است . نه خواسته ها و نه عرف -  چون دقیقا برعکس من تپل خودش را لایق بهترینهای دنیا میدونه. من کارم را با خودکار بیک انجام میدم اون با بهترین و گرون ترین روان نویس -  البته به اونهم خیلی انتقاد میکنند . میگن خیلی ولخرجه و اینطوری زندگی نمیشه کرد- 

 

 

 

 

 

هرچند من خیلی خوب زندگی میکنم - چه قبل از ازدواج چه بعد از ازدواج - اما منظور نظر من اینه  که من هرگز رابطه خوبی با پول نداشتم. حتی با اینکه پول زیادی بوده توی بساطم.

خلاصه آدم نمیدونه چی کار کنه که ارتباطش با پول( و امور مالی) خوب بشه که مثل تپل هم نشه که همه میگن هرچی خواسته بهش دادن ..و ال و بل ...و دوساعت نصیحت اش کنن که فردا بچه دار میش یو این طوری خوب نیست و غیره ...از یاس بنفشیان یاد بگیر...

 

یک فیلم آموزشی هم راجع به این موضوع دیدم توی سایت http://thespiritscience.net/ دیدم به نام chakra7 - که متوجه شدم ای بابا بیشتر مشکلات من بخاطر کم انرژی بودن این سه تا چاکراست -البته نه اینکه همیشه مسدود یا کم انرژی باشه اما غالبا اینطوره -

راه های باز کردن اش هم زیاده - تقریبا همه را بلدم ولی از آخرین تستی که دادم همه چیز درست شده بودم .نمیدونستم دوباره انقدر ضعیف شده - 

چاکرای 1 :» ماساژ کف پا - انگشت به انگشت قبل از خواب - گرم کردن پا - روغن کنجد - رقص و پیاده روی شاد - صبح ها با آب سرد پاها را خنک کردن -  نشستن روی چمن - توی آفتاب - مدیتیشن - ریکی - تای چی - یوگا 

چاکرای 2 : نقاشی -- شنا -- کوزه گری - پذیرفتن تمام لذت ها با تمام حواس بدون احساس گناه -پذیرفتن خود - مدیتیشن - ریکی - تای چی - یوگا 

چاکرای 3 : روغن استخدوس -ماساژ شکم - پوشیدن لباس زرد - بودن در نور آفتاب -- مدیتیشن - ریکی - تای چی - یوگا 

که باید مجددا خودم را اصلاح کنم. 

تازه یک چیز جدید متوجه شدم. جالبه که همیشه هرچقدر مطالعه کنی آخرش میفهمی نادون بودی- 

متوجه شدم که اعتیاد به دلیل مشکلات چاکرای 2 است - یعنی کسی که لذت و شعف طبیعی را در خودش سرکوب کرده - مجبوره به لذت و شعف کاذب یعنی نئشگی اعتیاد پیدا میکنه -- محبوره افسردگی خودش را با اینجور چیزهای کاذب جبران کنه - درحالی که اگه چاکرای دو پرانرژی و کاملا باز باشه احتیاجی به مصرف مواد برای جبران خلا و عدم لذت از زندگی ندار0 - البته تست من در مورد چاکرای 2 - 50درصد بود نسبت به چاکرای تاجی که 88 درصد بود - از این نظر میگم ضعیفه ولی چاکرای 1 و 3 ده - و بیست بود که یعنی بحران شدید 

اونهم بخاطر ریسک و تغییرات زیاد هست.

 

[ ۱۳٩۳/۱/٢٩ ] [ ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]

با تشکر وافر از آقای میثمک 

در نظرسنجی برترین وبلاگ های سال 92

جز لیست بهترین وبلاگهای منتخب شما در سال 92  قرار گرفتم.

هرچند دیر اطلاع پیدا کردم و  نتونستم اطلاع رسانی کنم. ولی از همه شما و از آقای میثمک کمال تشکر را دارم. 

http://meysamak.blogsky.com/

[ ۱۳٩٢/۱٢/٢٩ ] [ ٩:٢٥ ‎ق.ظ ] [ یاس بنفش ] [ نظرات () ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

در طول زندگی ام معنویت و اتصال با خدا و درک حقایق هستی برایم از همه چیز مهم تر است و همیشه عاشقانه به دنبال آموختن در راستای علوم معنوی هستم. ------------------------------------------- برنده لوح تقدیر و هدیه پرشین بلاگ رتبه 2 پرترافیک ترین وبلاگ سال 90 پرشین بلاگ سومین دوره جشنواره وبلاگهای بانوان ------------------------------------------- برنده لوح تقدیر و رتبه 17 رای گیری وبلاگ های برتر بانوان سال 90
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب