Daisypath Anniversary tickers دنیایی به رنگ یاسی

دنیایی به رنگ یاسی

زندگی یعنی زنده و پاک زیستن و لمس حقایق بی نظیر هستی و بهترین استفاده از این هدیه ملکوتی وشکرگزاری

درباره من
یاس بنفش
در طول زندگی ام معنویت و اتصال با خدا و درک حقایق هستی برایم از همه چیز مهم تر است و همیشه عاشقانه به دنبال آموختن در راستای علوم معنوی هستم. ------------------------------------------- برنده لوح تقدیر و هدیه پرشین بلاگ رتبه 2 پرترافیک ترین وبلاگ سال 90 پرشین بلاگ سومین دوره جشنواره وبلاگهای بانوان ------------------------------------------- برنده لوح تقدیر و رتبه 17 رای گیری وبلاگ های برتر بانوان سال 90
نویسندگان
برگه ها
نویسنده: یاس بنفش
تاریخ: ۱۳٩٢/٧/۳٠

دیشب در یک حرکت مثلا شوخی با تپل - نقش زمین آشپزخانه شدم. برای اینکه با یک چوب لباسی پلاستیکی سبز همینطور می آمد طرف من مثلا بزنه پشتم ( به شوخی و خنده ) ...بعد کف آشپزخانه خیس بود. عقب عقب رفتم افتادم زمین خوردم به میز یک قابلمه و 5- 6 تا قاشق هم پرت شد این طرف و آن طرف ...

حالا من خورد خمیر شدم اصلا نمیتونم بلند شم.تپل فکر کرده بخشی از شوخیه .دلش رو گرفته بود انگار کمدی ترین صحنه زندگی اش رو دیده.

بهش میگم شاید میمردم. بیشتر خندش میگیره. هی میگم بابا کف دستام . استخوان هام و پاهام احساس میکنم ترک خورده - شاید شکسته . میگه بیا من درستش کنم. گفتم من دستم فکر کنم شکسته . یعنی هر چی میگفتم بیشتر خنده اش میگرفت. میگم چرا باور نمیکنی من افتادم کف آشپزخونه شاید نفله میشدم. مثلا سرم میخورد به گوشه فلان وسیله . یا ...هی فکر کردم چطروی بهش بگم که خیلی ناراحت شدم.  

بعدش گفت /:‌خوب با هم شوخی نکنیم پس به چی بخندیم.

هی میگم یعنی انقدر برات جالب بود؟ گفتم نکنه برام تله گذاشتی از قصد که منو بکشی .

چند روز پیش هم دوباره لیز خوردم افتادم پام گیر کرد به کشو دستگیره کشو کنده شد.

میگه من که اصلا یادم نمیاد. چی میگی؟؟؟

میگم اومدی شوخی شوخی  یک چیزی برداشتی در رفتی من اومدم دنبالت کنم. گیر کردم ندیدی.کلی هم خندیدی. میگه من اصلا یادم نمیاد.

راستم میگه آخه اون صحنه کشو رو خودم دیدم. اون در رفته بود.

اومد میگم مچ دستم شکسته . از خنده روده بر شده .میگه ببینم. با یک حرکت صاف کرد دستم رو . میگه چقدر فیلم بازی میکنی.

من کلا  و اساسا وقتی خیلی یکی بخنده منم خندم میگیره. و طرف فکر میکنه قضیه زیاد جدی نیست.

هنوز هم دستام و پاهام درد میکنه. آخرش گفتم حتما باید بمیرم تا بفهمی دردم گرفته شوخی نمیکنم. که دیگه قهر کرد و کلافه شد. منم گفتم ولش کن چرا انقدر کش میدم. خوب شوخی بود تموم شد. رفت.

یوهو عکس دوستش را در فیس بوک دید که فوت کرده . دیدم شوکه شده...که زنگ زد به دوستان مشترک پرسید چی شده.

گفتند که تصادف کرده دکترها تشخیص ندادند که ضربه مغزی شده . فقط پاشو گچ گرفتند گفتند بره خانه . چند روز بعد یوهو میفته زمین میمیره. به همین سادگی.

 

بعد امروز خواهرش روی اسکایپ تماس گرفت . نشستم جریان را براش تعریف کردم. دوباره تپل قهر کرد رفت.

داشتم میگفتم یک ذره بخنده..  دیدم تپل قاطی کرد. آخه شوهر خواهرش میگفت اینها اینطوری هستند نقشه است همه اش. کلی خندیدیم. ولی رسما چند وقتی است زیادی به در و دیوار گیر میکنم. یا اون روز داشتم میفتادم رو لیوانی که شکست . دست وپام زخمی و کبوده اکثرا . یک بار هم تو پارک از ترس اینکه پوپی نره زیر ماشین آخه یوهو دوید افتادم از وسط شمشادها روی چمن ها که تازه آب داده بودند گلی شدم که هیچ ...دست و پام داغون شد. چون یوهو دوید رفت.سمت خیابون.

------------------------------

دلم میخواد مثل گذشته ها راجع به خیلی چیزها حرف بزنم.

یک چیزی منو منع میکنه. مثلا جدیدا یک تحقیقات کردم راجع به یک سری مسائل .

هر روز برای تپل میشینم تفسیر میکنم. و بهش توضیح میدم.

و دوست دارم اینجا هم بنویسم. و یا خیلی روزمره گی ها.

می نویسم .پاک میکنم.  تاحالا چند تا پست اینجا پاک کردم بی هیچ دلیلی. یوهو بیدار که میشم از خواب میام مستقیم بعضی چیزها رو پاک میکنم. نمیدونم چرا.

اینکه میدونم شاید کسانی آشنا بخوانند. یا نخوانند . میدونم. 

ولی گاهی وقتی به نوشته های قبلا فکر میکنم . ناراحت یشم. مثلا یکسال پیش یا دوسال پیش .

فکر میکنم من با نوشتن احساس خوشبختی ام در زندگی و یا هر حس خوبی  که به خدا داشتم و دارم و الان صدبرابر شده  در بعضی ها احساس دوگانگی نسبت به دین بوجود آوردم. که خیلی عذابم میده. چون من چنین قصدی نداشتم. ولی ظاهرا با سوالهایی که میشد قبلا و الان تک و توک پیش می آد میفهمم نباید نظر بدم راجع به مسائل مذهبی. چون من همه چیز را نمی نوشتم یعنی به ذهنم خطور نمیکرد که یک وقت این طور نوشتن من باعث شود تاثیر بگذارد ولی وقتی خودم وبلاگ های دیگر را میخوانم روی من تاثیر میگذارد.حتی گذرا

به نظر می رسید من خیلی بی خیال هستم و می شود بی خیال بود و به خدا رسیدو درحالی که اصلا هم اینطور نیست. یک دانش آموز نمیشود صفر شود و انتظار تک ماده داشته باشدد . باید حداقل 9 بگیرد و معلم ارفاق کند 10 به بدهد تا قبول شود. 

 

 

  

یعنی میخوام بگم اینطور نبوده که مثلا به نظر میرسیده که من آدمی بودم که با تمام بی خیالی و بی قیدی مثلا به خدا نزدیک شدم. نه من اونقدر بی خیال بودم . نه خدا انقدر به من نزدیک .که به بقیه نباشه . به همه نزدیکه منتها خود آدمها باور نمیکنند. دوست دارند فکر کنند خدا خیلی دوره . هم خدا هم شیطان خیلی به ما نزدیک هستند.خیلی زیاد. یک لحظه اشتباه و غفلت خیلی ضرر داره. و ما رو از یک منبع عشق و شادی درونی که خیلی زیاده و عمیقه .... دور میکنه . و اینکه هر چقدر آدم از نظر معنوی پیشرفته تر باشه امتحانات سخت تری هم میشه که معلوم بشه واقعا اصالت داره ؟ یا به یک تلنگر جا میزنه؟ 

 

 

خیلی وقته اینو میدونم که کاشکی حرف نزنم اصلا. بماند که هنوز هم بحث اش میشه . حتی تو مهمونی ها. و من از دیدن آدمهای دگم متعصب به همون اندازه ناراحت میشم که از آدمهای کاملا مرتد. آدمهای مرتد که هیچ اصلا شاید ادای مرتد را در می آورند  .

از نگاه آنهایی ناراحت میشم که مومن هستند و وقتی فهمیدند من 48 ساعت بیدار بودم و روی یک مطلب قرآنی که برایم هضم نمیشد تحقیق میکردم به من هر هر خندیدند. یعنی مومن و مرتد ( هر دو حضور داشتند ) با هم به من خندیدند. و تپل کلی از من دفاع کرد. من داشتم جواب آقای مرتد ( از خدا برگشته × ) را میدادم که دیدیم حاج آقای مومن چند بار حج رفته کلی مرا سوژه ساخته و به من خندید. دیدم توجیه آقای مرتد اصلا کار آسانی نیست . و منم قرار نیست هر کسی را توجیه کنم. ولی انتظار نداشتم آنها که با من هم عقیده اند به من بخندند. تازه کلی هم تپل را مسخره کردند. که چی شده به سرت ضربه وارد شده که اس ام اس تبریک عیدهای مذهبی میزنی؟ تپل خیلی پکر شد...و این بار من از او دفاع کردم.  ما این وسط گیر کردیم. ما همیشه معتقد بودیم. منتهی نه در ظاهر. ولی باورم نمیشه آدم را مسخره میکنند. احتیاج به تائید آنها که نیست ولی مسخره کردنشان هم انتظار نداشتم. ناراحت نشدم. شایدم شدم. زیاد مهم نیست . گفتم که اصلا زیاد برام اهمیت نداره یک سری مسائل و حرفها. اصلا بحث آدمها نیست. بحث خود زندگی است. که اینجا هستیم. ما انسان ها الان در این مقطع زمانی اینجا هستیم . و با هم همسفر هستیم. 

 

فقط میدونم زندگی خیلی ساده است . و خیلی زیباست . و پر از لحظات بسیار بسیار شیرین وعمیق . و میتونیم خودمون هر لحظه رو بسازیم و خاطره های خوش بسازیم خودمون. و نباید نه خیلی درگیر مسائل پیچیده باشیم .و نه کاملا بی مسئولیت. باید مسئولیت هامون رو جدی بگیریم. به عنوان یک انسان باید انسان باشیم و مسئول هستیم در برابر همه کارهامون. ولی زندگی ما درنهایت بسیار ساده تر از اون چیزیه که فکرش رو میکنیم. مثلا نباید خیلی درگیر مسائل فلسفی و عرفان شد. و زندگی را ترک کرد. و بلکه باید زندگی کرد و مسئولانه به بقیه هم کمک کرد. ولی میتونیم ساده تر کنیم زندگی رو برای خودمون و بقیه . لازم نیست برای رسیدم به یک سری وسیله ها ( که الان شده هدف ) زندگی را تلخ کنیم. 

 

 بیشتر از آنچه به فکر حرف دیگران باشم ( باشیم ) تمرکزم روی مسائل مهم است . که در زندگی و مرگ و این حرفها موثر است . نه مدل ماشین و مدل سالاد . و طرز تهیه شیرینی به شکل قو. ( البته که اینها هم بخشی از زندگی اجتماعی ما هستند) ولی مثل همیشه برایم اولویت نداره و الان دیگه خیلی هم کمتر. 

دیشب داشتم یک سری حافظ قرآن که در برنامه بودند و دعوت شده بودند را می دیدم. اول فکر کردم شعار میدهند. بعد همانجا جوابم آمد. از طریق یک برنامه که داشتم دانلود میکردم. مثلا میگفتم حتما باید حمد را انقدرغلیظ تلفظ کنند؟

داشتم راجع رباخواری تحقیق میکردم. وسط قضیه ربا ( یوهو مفسر رفت سر قضیه تلفظ) که فکر میکنید مثلا 021 با 031 زیاد فرقی نداره چون یک رقم هست؟ ولی این میره تهران - اون میره اصفهان - یا آمپول رو یک کم این طرف اون طرف بزنن. میزنه به رگ - و خیلی چیزها که شما جوون ها میگین حالا خدا که صدای منو میشنوه .چرا باید همه چیز رو رعایت کنیم؟چطور کارهای ما آدمها حساب کتاب داره و بعد فکر میکنید کار خدا حساب کتاب نداره؟

یا میگفت کلید یک دندونه فقط یک دندونه بی اهمیت نداشته باشه قفل باز نمیشه!!!!

 

خوب من به تپل گفتم . یعنی هنوز حرف از دهان من بیرون نیامده . خدا جواب میده .

من اساسا از خودم خجالت میکشم .که اینجا یک سری حرفها یکی دوسال پیش زدم .

برای همین کمتر می نویسم که یک وقت با حرفهای ناپخته چیزی نگم. یعنی هی می نویسم هی پاک میکنم. ما آدمها خیلی روی هم تاثیر داریم. خیلی زیاد . مثل تک تک گره های  یک تور ماهیگیری. که همه با هم بالا و پایین میشیم .وقتی تورتکون میخوره.

این تاثیر به قدری زیاده که اصلا آدم میگه بذار سکوت کنم. ولی نمیشه.

آدم ذاتا اجتماعیه .نمیشه که حرف نزنه که روی تور تاثیر نذاره.حالا میخوام یک سری تحقیقاتی که کردم رو اینجا بنویسم. البته اگه وقت کافی و یک خلوت داشته باشم. 

 


نویسنده: یاس بنفش
تاریخ: ۱۳٩٢/٧/٢۸

دیشب یک قابلمه بزرگ قرمه سبزی  برای خودمان درست کردیم. قرمه سبزی و ته چین قالبی مرغ  این دو ماهه اخیر صدر جدول بوده اند. 

درست کردن غذا رو خیلی دوست دارم. به نظرم یکی از کارهای لذت بخشه .

دوستانمون که خونمون میان اکثرا میگن بوی غذا اساسا خیلی حس خوبی داره . و روحیه شون عوض میشه. البته فقط وقت هایی که غذا قرمه سبزی باشه . برای لازانیا ..و غذاهای فرنگی نبوده است. خوب طبیعی لازانیا بو نداره اونقدر. یکی از دوستانمان را میخواستیم دعوت کنیم . گفت من از اون غذاها میخوام که تو فلان مهمونی دادی.که هی میگه پر از خامه و پنیر و اینها بوده.میگم لازانیا بوده.میگه نه . لازانیا نبود. و این سومین نفره که که یکی از پیرکس های لازانیای مهمانی را که هرچی مواد اضافه مانده بود ریخته بودم توش و البته سه برابر بقیه پیرکسها پنیر و گوشت داشت . طوری که لایه های لازانیا از هم فاصله زیاد داشتند و کسی نفهمید که اصلا این همان مواد لازانیا است.

 

 

هی میگن اون غذاهه که تو مهمونی ات بود . ما همون رو میخوایم. هی میگم بابا لازانیا بوده ها...میگم مواد اضافه اش بود . پیرکس نداشتم پر ملاط شد. 

میگن نه اساسا آن لازانیا نبوده.

حالا من همش فکر میکنم چطوری باید یک چیزی که خود به خود اون شکلی شده رو دوباره درست کنم.؟؟؟؟

----- 

یک آرشیو درست کردم آهنگهایی که بسیار زیبا هستند اما توش آه و ناله  است رو حذف کردم. چون من اکثرا پیاده روی میرم تو موبایلم آهنگهای با تم منفی رو رد میکنم .چون سریعا جذب ذهنم میشه. فقط آهنگهای تم مثبت . مثلا آهنگ سیروان خسروی : دوست دارم زندگی رو . یا آهنگ همیشه با همیم 25 - خیلی خوب هستند. البته تعداد آهنگهای با تم منفی هرچند زیباست خیلی زیادتر از آهنگهای مثبته. یعنی از 100 تا آهنگ جدید که دانلود کردیم فقط 20 تا آهنگ مثبت پیدا کردم. فقط 20 تا به زور.

 

خوب پیرو پست قبل یک سری چیزها که به من حس خوب میده میخواستم بنویسم: 

 

شیشه های رنگی ( پنجره یا درب ) 

 

یک وقتایی وقتی دارم کارهام رو میکنم مخصوصا وقتی خیلی سخت باشه .

یوهو مسئول آرشیو مغزم یک پرونده هایی که بو و رنگ و عطر دارند می آورد بیرون:

مثلا بوی عروسک نو توی جعبه های مستطیلی که طلق شیشه ای داشت مثل ویترین. عروسک های مو بلند که بچه گی ها بهمون میدادند.

همشون از این جعبه ها داشتند.

 

یا 

کتانی چسبی . به جای بندی. بچه که بودیم یوهو مد شد . صدای قرچ قرچ کنده شدن چسب. اش 

 

یک ست قوری قرمز و لیوان کوچک سفالی که اولین بار که اصفهان رفته بودیم یعنی 5 سالگی برام خریدن.خیلی وقتها با یک حس عجیب میاد تو ذهنم. با یک حس خوشایند و غیر منتظره .

مثلا وسط یک کار سخت و طاقت فرسا : یوهو تصویر بو و عطر اون سفال های قرمز رنگ میاد

 

بوی گردوی تازه 

بوی کاج تازه درآمده که به رنگ سبز است 

بوی چوب خیس.بوی بارون

بوی کرسی.

 

و خیلی حس های جدید و قدیمی. 

برای من جالبه که بعضی حسهای خوشایند جدید هستند. مثلا حسم در سال اول ازدواج که به نور از پشت پرده صورتی اتاق نگاه میکردم. حس عجیبی است که لذت بخش است . و نمیدانم چرا یوهو میاد جلوی ذهن.

----

این تصویر حس بسیار خوبی به من میده :

 

 



نویسنده: یاس بنفش
تاریخ: ۱۳٩٢/٧/٢٧

من در شهر زیبایی زندگی میکنم : که زیبایی آن نه تنها منحصر به فرد است . بلکه تمام ویژگی های آن نیز منحصر به فرد است : 

مردم آن همیشه رنگ های شاد می پوشند  و رنگ های بسیار زیبای خوشرنگ / شهر من مردم در آن از دور مثل تابلوهای نقاشی رنگی هستند.

مردم همیشه می خندند . و روی صورت شان لبخند است .

همدیگر را خیلی دوست دارند به همسایه هایشان اهمیت میدهند . 

به محل و کوچه اهمیت میدهند.

آشغال ها را بدون کمترین ناراحتی و با جدا کردن آشغال تر و خشک آن . در سطل های زباله سر کوچه ها میگذارند .

کسی دربهای خانه را قفل انچنانی نمیکند یا پنجره های طبقه اول حفاظ ندارد. چون اساسا کسی نمی آید دزدی . اصلا خیلی واژه ها در شهری که من زندگی میکنم تعریف نشده. مثلا در این شهر واژه دزد یا کلاه بردار یا پیچاندن را نشنیده اند. 

اینجا شمال شهر وجنوب شهر ندارد.

سطح زندگی اکثریت مردم متوسط و روبه بالا یا خیلی عالی ست . و آن تعریف و فاصله وجود ندارد. 

در این شهر هوا بسیار تمیز است .بسیار بسیار تمیز است . 

آسمان آبی است .

تصادف خیلی خیلی به ندرت رخ  میدهد چون همه به هم احترام میگذارند و کسی عجله ندارد چون میداند زندگی همین لحظه های گذراست عجله ای ندارد بشتابد و بشتابد.

در این شهر چون خوشحالی ها درونی است . و احترام وانسان دوستی خیلی عادی است قائدتا خیلی امنیت وجود دارد .

اینجا کسی به چیزی اعتیاد ندارد. چون اساسا کسی با خودش قهر نیست. کسی از خودش بدش نمی آید .اینجا همه در جای خود هستند.اساسا کسی حتی غذای مضر نمیخورد. اینجا همه چیز وطنی و خوشمزه است . 

از شیرو ماست گرفته تا هرچه که فکر کنی . 

 بچه 12 ساله خط قرمزهایش را میشناسد. و بیشتر از حدش نمی داند. تا به سن عقل برسد و به آنها توضیح داده شود

مردم خیلی امیدوارند. 

اصلا طلاق نداریم .چون ازدواج ها از روی عشق است . 

آدمها چنان با ایمان هستند که به هم بدی نمی کنند. 

خیلی ارزش زندگی بالاست و مردم دوست ندارند همش به دنبال پول بدوند. بیشتر سعی میکنند همان هایی که دارند را 

در شهر من کسی دنبال این نیست که هر لحظه ماشین اش را عوض کند . یا درد نمیکشد که همسایه اش خوشحال است . چون خودش از خوشحالی او خوشحال میشود... به آنها طعنه نمی زند. سعی نمیکند اگر رابطه زن و شوهری خوب بود آن را از روی ناراحتی خراب کند. چون اینجا کسی ناراضی نیست. همه راضی هستند همه شاد هستند.

به درختان و حیوانات در این شهر اهمیت ویژه ای می دهند. 

به گربه ها غذا میدهند و کسی سگ های خانگی را تف و لعنت نمیکند. دوستش دارند و بغل اش هم میکنند گویی که یک عروسک کوچک است . این درحالی است سگ من گلی هم بود.( واقعیت دارد این مورد)

 

 


نویسنده: یاس بنفش
تاریخ: ۱۳٩٢/٧/٢٥

سلام 

چند راه کار برای خوش حال شدن به ذهنم رسید که خودم اغلب و مرتب انجام میدم. اما این روزها اثرش رو به صورت معجزه آسا می بینم: یعنی میتونم بگم نمیدونم چرا آدم توجه نمیکنه. با اینکه کتابش رو خونده فیلمش رو دیده ..صد بار هم تو زندگی اش شنیده. ولی مهم بودنش رو زیاد جدی نمیگیره:

گفتم حتما بیام و بگم و البته که یادآوری چیزهاییه که ماها میدونیم.

یکی همون مطلبی که گفته بودم 

یک دور کامل تسبیح : یا صد بار : بگویید : من خودم را دوست دارم. 

هرچند من همیشه فکر میکنم خودم رو خیلی دوست دارم. ولی کارهایی که به حالم مفیده نمیکنم. مثلا پوپی رو میبرم پارک به غذاش فکر میکنم و خیلی کارها براش میکنم ولی برای خودم شاید حوصله ام نیاد برم پارک. اگه پوپی نبود من هر روز پارک نمی رفتم

حالا جالب اینجاست که این حیوون من رو تو پارک میدونه ..و یکی دوبار زیر آبپاش ها خیس شدم ..و انقدر سرحال شدم. 

که یک بار برادرم به من گفت چقدر همش نگران گرسنگی و تشنگی این پوپی هستی ! بهتر نیست به خودت فکر کنیِ؟من هم تعجب کردم گفتم واااا من که خیلی به خودم توجه میکنم.

ولی نه ! اون توجه خاص که آدم برای خودش به عنوان یک انسان قائل بشه نیست.

یعنی دوباره که شروع کردم ده روزه به خودم میگم : من خودم را دوست دارم.

میگم اولش خنده داره برام اینکار و حتی میگم چه کاریه .

ولی اواسط روز یا در روز بعد متوجه میشم حوصله دارم برای شخص شخیص خودم برم پیاده روی . نه صرفا برای پوپی. 

یا می بینم حوصله دارم که لوازم آرایشم رو بچینم و مرتب کنم و لباس هام رو با دقت بچینم. ( درحالی که روزهای دیگه میگم اولویت نداره - یا حالش رو ندارم ) 

ولی وقتی یک دور کامل تسبیح میگم من خودم رو دوست دارم ( یا من خودم را تائید میکنم) خود به خود حوصله کارهای مربوط به  خودم را بیشتر پیدا میکنم.

حالا نکته جالب دیگه اینه که من این کار رو یعنی این شمارش رو با دستم انجام میدادم قبلاها ... ( ولی جدیدا با یک تسبیح چوبی یعنی دونه هاش از چوبه انجام میدم.)

قبلا مامانم گفته بود تسبیح انرژی رو با خودش نگه میداره. حالا حس اش میکنم.

یادمه دو سال پیش یک قرار وبلاگی بود که هرکسی از هر چیزی که تو خونش خوشش میاد یا بهش حس  خوبی میده عکس بگیره و بذاره و یک توضیح کوچک

من داشتم عکسهای وبلاگ های ترکیده قبلی ام را مرتب میکردم .انقدر لذت بردم.

بعضی از اون اشیا دیگه نیستند چون مثلا یک چراغ خواب صورتی بود یک جاشمعی شیشه ای و یک بشقاب پهن خال خالی که همه رو خواهر تپل از ایکیا مالزی آورده بود. و متاسفانه در مناسبتهای مختلف توسط افراد مختلف شکستند.

من نمیدونم چرا همه چیزم میشکنه . و میترکه و مثلا یک دفعه یکی اومده بود شیر گاز شومینه رو تعمیر کنه زد چند تا جاشمعی رو با هم شکست . انقدر خودش ترسید و ناراحت شد که من اصلا ناراحت نشدم. یعنی از ناراحتی اون آقا ناراحت شدم تا شکستن .

خلاصه چند تا گردنبند داشتم که خیلی دوستشون داشتم اونها هم سوغاتی بودند .

ولی تو یکی از مهمونی  ها . یکی اول ژانویه 2013 که ما مهمونی بزرگ داده بودیم جلوی در موقع خداحافظی گیر کرد به نرده حفاظ پاره شد.

و یکی دیگه هم توی یک مهمونی دیگه که باز ما داده بودیم موقع تعویض لباس پاره شد. 

گردنبند های به اون محکمی.

کلا هر چقدر من مواظب باشم. بازم میترکه . لیوان که نگو.همین دیروز یکی اش خیلی عجیب غریب مثل فیلم فاینال Destination موبایل به صورت عمودی افتاد روی لیوان و سر لیوان شکست به صورت تیز تیز ...عین یک وسیله قتل ( کم مونده بود خودم بیفتم روش - چون روی مببل دراز کشیده بودم .داشتم از پشت میفتادم روی زمین روی آن لیوان) برای همین شکلش وحشت ناک بود.

فکر کنم انرژی اضافی داریم. اساسا انرژی اضافی داریم من و تپل. که اینطوری میخوره به درو دیوار

چون یک بار که با دقت داشتم به برف پاک کن نگاه میکردم از جا در اومد پرت شد یک طرف یک شب سرد زمستانی دو سه سال پیش.

خلاصه میخواستم بگم این عکسها انقدر به من حس خوبی داد.

با اینکه این اشیاء اساسا شکستند و رفتند. ولی عکس شون حس خوبی بود.

و اینکه من هنوز هم این عادت را دارم که از هرچیزی که بهم حس خوبی بده یا خوشم بیاد زیاد بهش نگاه میکنم یا ازش عکس میگیرم.... صدها عکس دارم که مربوط به محل یا شی یا پدیده ای مورد علاقه منه که با خودش عشق داره. وقتی بهشون نگاه میکنم خود به خود لبخـــــند  میزنم. خود به خود

مثلا سه تا گل آفتابگردان در حاشیه پارک محل در آمده بود. من انقدر ازش خوشم می آمد ازش عکس گرفتم. چند روز بعد دیدم دست دوتا بچه است .بریدند و بردنشان.

یا از ابرها عکس میگیرم. تپل همیشه میگه از چی و به چه انگیزه ای داری عکس میگیری؟؟؟؟ نمیدونه من چقدر لذت میبرم از این کار.

چون وقتی تو خونه میام دوباره نگاه میکنم کیف میکنم.

بعضی چیزها رو هم چه مال من باشه چه نباشه فقط ببینم لذت میبرم.

مثلا یکی از تفریحات مسلم من دیدن مغازه های پر از جنس های پر تجمل و زرق و برق دار و روتختی های آنچنانی ..و کیف و کفش و ..شمع و کاغذ کادو و لوازم تحریر و لباس و چیزهای قشنگ  است . یعنی چه خرید کنم چه نکنم. چه آن شی را داشته باشم چه نداشته باشم برم توی مغازه و یا پاساژ ها بهم خوش میگذره . گاهی خریدش انقدر لذت نداره که دیدنش.

چون وقتی میخرم اشتیاق تموم میشه میره تو کمد یا جای خودش بایگانی میشه.

اینو تازه فهمیدم.

که داشتن یک شی لذت بخش نیست . فقط بودنش لذت بخشه .

پنج شنبه با تپل رفته بودیم سینما . فیلم بشارت به یک شهروند هزاره سوم

موضوعش هم شیطان پرستی بود البته که زیاد به مساله شیطان پرستی نپرداخته بود... یعنی شاید اصلا....ولی موضوع فیلم تاثیر این قضیه روی آدمها بود....حتی پیگیری و مطالعه بیش از حد راجع به این قضیه ....... و به نکات بسیار مهمی دست یافتم. شاید تغییری محسوس در من ایجاد کرد. هرچند فیلم آنقدر هم جذاب نبود. ولی نکاتی بسیار ریز ... و تغییر محسوس... اینکه از سینما بیای بیرون..بعد شبش تغییر کنی. و دلیل اصلی یک سری حوادث زندگی ات را متوجه بشی.... می بینی تو حتی وقتی در مورد یک موضوع تحقیق میکنی ....چون غرق آن شدی...به ناگه روی خودت و اطرافیانت تاثیر میگذارد.

البته راجع به فیلم بیشتر نمیگم اینجا چون این فیلم هنوز روی پرده است.

 

 

فقط بگم که یاد دختر عمه ام افتادم که رشته پرستاری میخواند و هر مریضی که استاد درس میداد اون بهش مبتلا میشد. مرض های عجیب غریب که هیچ پزشکی قادر به مداوای آن نبود. یک روز کهیر زده بود و سه تا دکتر رفت و کهیرها بزرگتر و وحشتناک تر میشدند.به من گفت هفته پیش یک درس راجع به کهیر داشتیم.

 

 

و من چه نادانسته با مطالعه علوم مربوط به این قضایا یک تاثیراتی در زندگی ام بوجود آمده بود. به خدا نزدیکتر شدم ولی وجوه دیگه زندگی ام تحت تاثیر قضیه فراماسونری قرار گرفته بود.....یعنی عدم تبعیت در من بوجود آمد و نوعی ناسازگاری با اجتماع .....و خلییی مفصل تر از این حرفها ....

بعدشام هم که رستوران طبق معمول مرغ سوخاری که اولین اولویت تپل خان هست خوردیم .

بعد به اصرار من رفتیم مغازه های اطراف را نگاه کردیم. تپل میگفت چی میخوای؟ چیزی لازم داری؟

گفتم نه.

فقط نگاه لازم دارم.

هی میگفت : وا اگه چیزی نمیخوای بریم بیخودی وقتمون هدر ندیم.

گفتم نه تو که نمیدونی . من عاشق اینم که برم دونه دونه اون کیفها رو نگاه کنم.

چه بسا یک بار رفتم خریدم. و بلافاصله هدیه دادم.کیفی بسیار زیبا و کار شده ....

رفتم یک سری روتختی و بالش پشمی صورتی و بنفش و ..طلایی رو دیدم. به تپل گفتم دو سه سال پیش این مغازه اصلا رنگ بنفش و صورتی نداشت فقط قهوه ای داشت و از خواسته من تعجب کرد. گفت اصلا کارخانه این رنگ تولید نمیکند. حالا تمام مغازه اش شده رنگ صورتی و بنفش با طیف های مختلف .

همان موقع یک دختری از جلوی ما رد شد که پاشنه کفش اش بنفش بود و تیپش سفید و بنفش ...و ...که من و تپل با هم به هم نگاه کردیم.

گفت مثل اینکه همه چیز بنفش شده.

گفتم آره خیلی وقته همه چیز همه جا داره بنفش میشه.

یادم نمیره چند  سال پیش سر قضیه جهاز و ببعد از جهاز  دنبال خیلی چیزها بودم که بنفش باشه یا یاسی یا صورتی و اصلا کارخانه جز کرم قهوه ای و نهایتا سبز تولید نمیکردند.الان همه جا به هرچه بنگری صورتی و بنفش اش هم هست. مثلا کوسن بنفش گیر نمی امد. اصلا تعجب ناک بود.

-------

یادتون نره .

یک دور کامل یک تسبیح دوست داشتنی . تسبیحی که دوستش دارید. بگید
::

من خودم را دوست دارم

من زندگی ام را دوست دارم (و اینطوری اگه شما زندگی را دوست داشته باشید او هم شما رو دوست میدارد)

و بعد از سه روز تکرار این جمله ها : جمله های سلیقه ای اضافه کنید : من موفقم . من شادم . من خوشبختم....

اینطوری این حس ها را اگر دارید پر رنگ تر میشود و بارزتر میشود و زندگی خود به خود به نفع شما گام بر میدارد. اگراین حس ها را ندارید این حس ها بذرش در وجود شما پاشیده شده و شروع میکند در کشتزار وجود شما جان گرفتن. نگذارید بمیرند این حسها یک وقت . یادتان نرود به آنها برسید . آب بدهید...

عکس بگیرید: از چیزهایی که دوست دارید . در منزل ...در خیابان ...( مغازه را توصیه نمیکنم) ... از ابر از خورشید از درخت ..از کیف که هدیه گرفته اید...اینطوری کارهای دیگران هم برایتان زنده میماند....از هر آنچه عشق به شما میدهد. یک ظرف انار دان شده ...یک جوانه تازه سبز شده  در  گلدان خانه 

مثلا  مجسمه ای دارم که اصلا یادم نمی آمد از کجا آمده . ولی در عکس ها متوجه شدم فلان آدم این مجسمه را داده . یعنی عکسها احساس قدردانی آن لحظه من هستند که ابدی میشوند.

حالا ان شالله دفعه بعد همینجا یک سری عکس میذارم.

در فیس بوک جدیدا نمیتونم برم . خیلی کند شده.

 


نویسنده: یاس بنفش
تاریخ: ۱۳٩٢/٧/۱۳


یک روز صبح «بودا» در بین شاگردانش نشسته بود که مردی به جمع آنان نزدیک شد و پرسید:
 آیا خدا وجود دارد؟
«بودا» پاسخ داد:
بله، خدا وجود دارد.
بعد از ناهار سروکله‌ی مرد دیگری پیدا شد که پرسید:
 آیا خدا وجود دارد؟
«بودا» پاسخ داد:
نه، خدا وجود ندارد.
اواخر روز مرد سومی همین سؤال را از «بودا» پرسید. پاسخ بودا به او چنین بود:
خودت باید این را برای خودت روشن کنی.
یکی از شاگردان گفت:
استاد این منطقی نیست. شما چطور می‌توانید به یک سؤال سه جواب بدهید؟
بودا که به روشن‌بینی رسیده بود، پاسخ داد:
چون آنان سه شخص مختلف بودند و هرکس از راه خودش به خدا می‌رسد: عده‌ای با اطمینان، عده‌ای با انکار و عده‌ای با تردید.

 

از کتاب مکتوب -پائولو کوئیلو


نویسنده: یاس بنفش
تاریخ: ۱۳٩٢/٧/۱۳

اصرار یکی از خواننده ها باعث شد این پست را بنویسم.

من اصلا فکر نمیکنم صلاحیت جواب دادن به سوال های مذهبی رو داشته باشم. برای اینکه من تخصص ندارم. من فقط بر اساس تجربیات و احساسم وبلاگ ام را می نویسم که زندگی روزمره من است و احساسات و تفکرات من. که شاید غلط یا درست باشد. ولی تخصص ندارم. که جواب یک سری سوالات را بدهم و فکر میکنم نباید بدهم چون اگر طرز فکرم را به کسی بدهم. و اشتباه باشد . آن وقت من چه کنم؟

من ضد ونقیض نیستم. من در راه تکامل و انسان کامل شدن هستم. معلومه که هیچ کس پیامبر نیست . پیامبران هم راهی طولانی طی کردند و امتحاناتی سنگین پس دادند. چه برسد به ما . ما نیز کلی امتحانات سخت و سنگین داریم پس میدهیم تا انسان تر شویم.

من ضد و نقیض نیستم . این یک دفاعیه نیست. فقط یک توضیح است. جامعه ما یک جامعه غرب زده مذهبی است که همه چیز با هم قاطی شده . و ارزش ها ضد ارزش شدند و فرهنگ من اینطور تعریف شده و فرهنگ کسی دیگر طور دیگری تعریف شده.

مثلا من اصلا سفره حضرت ابولفضل را فقط بخاطر اینکه مادر تپل گفت نذر کردم و چون حاجتم بلافاصله ادا شد بهش اعتقاد پیدا کردم و وقتی دوستانم را دعوت کردم همه به من خندیدند. گفتند تو سفره انداختی؟ جوک میگویی- هیچ کس باور نکرد من اعتقاد دارم.

خوب من هیچ از سفره سر در نمی آوردم و از چند نفر در مورد چند و چون آن سوال کردم. از چند نفر که خوب میدانستند سفره چیست..و دانه به دانه میدانستند در سفره چه میگذارند چه دعایی بخوانند. ولی همان ها که در خانواده و فرهنگی بزرگ شدند که این چیزها را بلد بودند. سر همان سفره پشت سر من غیبت کردند و انقدر حرف زدند که خانمی که دعا میخواند ( باتکبر و همه روی زمین نشسته بودند و ایشان روی مبلمان و به شدت هم با من برخورد کرد که مهمانها دیر آمدند و مقادیر سنگین هم پول گرفت )  اعتراض کرد. 

حالا به نظر شما می شود قضاوت کرد که آنها که در آن فرهنگ بزرگ شده اند و از چند و چون مذهب مطلع هستند ولی در همان سفره بی حرمتی میکنند. و خانم دعا خوان تکبر کرده و با انزجار کارش را انجام میدهد. ولی حجاب دارد و سرتاپا مثل فرشته ها سفید پوشیده . آیا او به خدا نزدیک تر است . یا آنکه بی سر و صدا گوشه ای نشسته و دارد از ته دلش دعا میکند و برای من هم بی تکبر دعا کرد و رفت و مثل فرشته ها هم سرتا پا سفید نپوشیده بود.. با شلوار جین و لباس معمولی آمده بود اما خانم دعا خوان انقدر به او با نفرت نگاه کرد آمد از من لباسی گشاد گرفت و تنش کرد و گفت از نگاه آن خانم به تنگ آمده  .. 

یا او که به من کمک کرد و همه مسائل مذهبی اش درست است. ولی تمام مدت پشت سر من حرف میزند در کنار دوستان من که می شنوند؟ و صدبرابر کمک ی که میکند از من باج میگیرد؟ با اینکه مذهب را تمام و کمال رعایت میکند؟ و لباس اش مقنعه اش چانه دار است. ولی اشک من را در آورد. می دانید؟ من هرگز دیگر سفره نمی اندازم 

هرگز سفره نمی اندازم

هرگز 

هرگز

هم تحمل تمسخر دوستانم را نداشتم هم ادعای مذهبی نماها که به من کمک کردند و برنج را خراب کردند به من و دوستانم بی حرمتی کردند.

نیت میکنم و پولش را میدهم به پرورشگاهی که میشناسم.

هرگز در این جامعه ضد و نقیض سفره نمی اندازم.که کسی با لباسی سرتا پا سفید و کلی مرید و دنباله رو بیاید به همه اخم کند و بدخلقی کند که شوهرم دم در است بگو زودتر جمع شوند سرو ته سفره را جمع کنید!  

به نظر شما در آن لحظه که من دلم شکست که آن خانم دعا خوان غذای مرا قبول نمیکند و با تکبر میگوید نمی خواهم . به دل من نگاه میکند که از ته دل داشتم برای آنها که غیبت مرا میکردند دعا میکردم یا به لباس سفید فرشته ای او ؟ 

کدام مهم تر است؟ منکر این نیستم که حجاب بسیار خوب است .در قرآن تاکید شده است . و من خطا کار تمام و کمال محجبه و یک چشمی نیستم.

ولی خدا کدام را می بیند؟ لباس او و حجاب او یا دل شکسته منی که با عشق سفره انداختم و تمام مدت تمام اعضا را دعا میکردم یا دوستی که شلوار جین پوشیده بود و مورد انزجار قرار گرفت ولی بی سر و صدا آمد همه ظرفها را شست و با نگاهی پر از مهر و عطوفت از من تشکر کرد....و به من نگفت مسخره و ضد و نقیض. 

 

ما چه میدانیم چه کسی بهتر است؟ چه کسی به خدا نزدیک تر است؟

به نظر من خدا سوای از گناهانی که ما میکنیم و خطاها ماها رو دوست داره و همه آدمها رو دوست داره. چون خودش ما رو آفریده و میدونه انسان خطا کاره و لغزش پذیره . و راه رو از چاه به او نشان داده. 

این که چقدر ما عمل کنیم به خواست خدا دیگه به اراده خودمون بستگی داره . ولی خدا از ما دور نمیشه . اگه من بدحجاب باشم اینطور نیست که خدا دیگه منو دوست نداشته باشه و دعاهام مستجاب نشه. اما بهتر آنست که رعایت کنیم و تقوا پیشه کنیم . پرهیزگار باشیم. خود دار باشیم. 

توی قرآن بارها خوندم که انسانهای با ایمان و انسان هایی که تقوا دارند مقرب ترند. 

نگفته حجاب و سگ و غیره .

حتی من اصلا خودم سوال دارم. اگر سگ نجس است چرا خداوند یک سگ را با اصحاب کهف در غاری 300 سال نگه داشت؟ داخل غار. پیش مقرب ترین افرادی که در آن زمان بودند.

من هرچه قرآن را میخوانم نمی بینم راجع به سگ نوشته باشد نجس .

من دوست ندارم حضورم در وبلاگستان ایجاد تناقض عقیدتی بکنه . 

من فقط دارم زندگی ام را بر اساس عقیده و احساسات و تجربه خودم که ممکنه درست باشه یا غلط باشه انجام میدم. 

 

شاید گاهی من از نظر شما خطا کار به خدا نزدیک بشم ( گاهی اوقات )  که این لطف خدا شامل حال همه هست. 

شاید اون کسی که اراده اش و ایمانش بیشتر از منه و تمام اصول و فروع دین رو رعایت میکنه بیشتر به خدا نزدیک باشه . ولی شما قبول اش نداشته باشید. چون اصولا نمی آیند جار بزنند. که ما به خدا نزدیک هستیم. و برعکس کسانی که متظاهر شرعی هستند ممکنه شما رو دل زده بکنند. 

من نمیدانم چه بگویم. چون من فقط احساسات و روزمره هایم را می نویسم .ولی میدانم من ضد و نقیض نیستم. شاید خطاهایی میکنم که  آنقدر هم نیست که شما فکر میکنید. ولی در فرهنگی که من زندگی میکنم و در اطرافیانم عادی است. خطا نیست. برای همین من سعی در این دارم هر چه بیشتر اراده ام را قوی کنم . و خیلی بیشتر تقوا و پرهیزگاری داشته باشم. 

باز هم تاکید میکنم من متخصص امور مذهبی نیستم و از خیلی چیزها بی اطلاع هستم. ولی قرآن را چند بار خواندم و بهترین احساس دنیا بهم دست داده است.

بوی بهشت و درختان و چشمه های عجیب را در هزارم ثانیه در نظرم آمده و رفته.

گفتن ندارد. ادعا ندارد. ولی من سعی ام این است کامل باشم.

کامل بودنم را در معیارهای انسانی می دانم. مهرورزیدن . محبت به همه مخلوقات . به همسفران ما در این دنیا .( حیوانات و گیاهان ) 

من قادر نیستم خیلی سوالات را پاسخ دهم

میدانم انسانهای فرهیخته و اساتیدی حق هستند که به درستی این سوالات را جواب میدهند . من ضد و نقیض خودم را در این حد نمیدانم .

 من کسی را می شناسم   که همه امور مربوطه را رعایت میکند نمازش را روی روزنامه میخواندبه دوستانش بدون اینکه کمکی بخواهند بی منت کمک میکند. خوب او زندگی اش و وفور نعمت و عطایای خداوندی به او  و صدبرابر آرامشی که دارد از من خیلی خیلی بیشتر است.

مسلم است هرچه بیشتر رعایت کنیم خوب بهتر میشویم.

مسلما اگر من هم شرعیات را تمام وکمال رعایت کنم زندگی ام و مرتبه روحی ام خیلی خیلی بهتر میشود . این را خوب میدانم. 

این را همه به من گفته اند که تو که فلان هستی و بهمان هستی کاشکی فلان کارها را هم بکنی میدانی چقدر برکت زندگی ات بیشتر میشود. همین خطاهایت جلوی برکت را میگیرد. شاید صد برابر می توانست زندگی ام باشد. شاید بخاطر خطاهایم در این حد هستم که البته راضی هستم ولی بهتر از این میتواند باشد. 

پس این کارها مغایرت ندارد  . باید قوی اراده بود. باید بر نفس غلبه کرد تا به مقام بالاتری رسید ولی لزوما به این معنا نیست که چون من یکی دوتا خطا میکنم خدا دیگر مرا دوست نداشته باشد. خدا مال همه است. حتی آن معتادی که در جوب افتاده و هیچ کس را ندارد .خدا او را از من و تو شاید بیشتر دوست دارد. ما چه میدانیم.

خیلی خیلی راحت میشود به خدا نزدیک شد.. چون او از ما فاصله ندارد ما خود حجاب خود هستیم. بعضی وقتها با خودم میگویم چرا فلان کتاب را زودتر نخواندم . یا چرا فلان سخنرانی چند سال پیش به دستم نرسید. بعد به این نتیجه می رسم بعضی از مسائل مراتب دارد. لیاقت میخواهد. لابد من چند سال پیش لیاقت و مرتبه کافی برای حضور در کلاس فلان استاد را نداشتم. باید این زمان با او آشنا میشدم. شاید من هنوز به تکامل دوستم نرسیدم که آرامش در زندگی اش موج می زند و غرق ثروت و رحمت است. چون همه امور مذهبی اش را حقیقتا و از ته دل رعایت میکند نه برای معامله و به دست آوردن امور مادی. از سر تسلیم محض.

 من از صفر تا صد جاده خدا را دارم طی میکنم. مسلما صفر نیستم و هنوز به وادی صد نرسیدم. و خیلی راه دارم تا برسم چون این رسیدن باید درونی حقیقی و از ته دل باشد نه فقط تظاهر و انجام امور ظاهری. باید حقیقتا خورشید در درون روشن شود. منم دارم سعی میکنم. پس ضد و نقیضی من بخاطر این است که شاگرد راهی طولانی هستم. نمیدانم به خودم نمره چند بدهم. خدا میداند. خداوند مرا بارها تنبیه کرده است و من هم خودم را اصلاح کرده ام. ولی هنوز در میانه راه هم نیستم.

 

بله دل پاک کافی نیست. اصلا کسی چه میداند که دلش واقعا پاک است؟  عمل که از روی دل آگاهی باشد مهم است. از روی عشق خالص بی شیله پیله باشد. نه برای بدست آوردن چیزی .

 

 صلاح کار کجا و من خراب کجا 

ببین تفاوت ره کزکجاست تا به کجا

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس 

کجاست دیرمغان و شراب ناب کجا

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را 

سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا 

ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد

چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا 

 

 

 


نویسنده: یاس بنفش
تاریخ: ۱۳٩٢/٧/۱٢

یادش بخیر کتاب حلزونی که بچگی هایم پدرم برایم خریده بود. کتابی پر از نقاشی های رنگی .

حلزونی که خونه اش را بزرگ و بزرگ تر و زیبا تر میکرد.

و آخرش هیچ جا نمیتوانست برود. سفر نمیتوانست بکند. چون بارش خیلی سنگین بود و  سرانجام از گرسنگی مرد.

این قصه هر از چندگاهی یادم می آید.

نمی دانم چرا


نویسنده: یاس بنفش
تاریخ: ۱۳٩٢/٧/۱

طرز فکرم خیلی عوض شده

بعضی وقتها خود یک سال پیش ام رونمیشناسم.

خیلی مسائل حاشیه ای که قبلا برایم مهم بود الان برایم بی اهمیت شده. تعجب میکنم که چقدر قبلا حساس بودم.

آدمها رو مخصوصا آدمهای نادرست رو مثل قربانی میبینم. دلم میسوزد برای شان. 

نقاشی - وبلاگ نویسی - غذا درست کردن - کار کردن روی سایت کاری مون و تبلیغات محوله به من  - پیاده روی هر روزه  - یوگا هفته ای دوبار  - خواندن کتاب های مورد علاقه گوش دادن به سخنرانی های استاد  - دیدن فیلم - آموزش زبان اسپانیایی - بردن پوپی بیرون- مراقبه مراقبه مراقبه .

این هم زندگی من است . این روزها.  و اینکه دلم را هیچ نمی لرزاند. جز خدا.

وقتی پارک میروم به درختان بید مجنون نگاه میکنم بی اختیار رعشه میگیرم. یک رعشه لذت بخش - احساس حضور خدا.

 لذت میبرم از مراقبه های طولانی.

انگار از دنیا پرت شده ام به یک دنیای جدید. دنیای زیبا .که دنیای قبلی مثل بازی میماند.پارتی ها - مهمانی ها هر شب بیرون رفتن ها ...برایم خنده دار است و کمتر برایم جذابیت دارد. بلکه نقاشی ها پیاده روی ها ..خواندن کتابهایم.. دیدن فیلم های مفهومی و دونفره بودنمان با همسرخان برایم بسیار لذت بخش تر  است. 

حتی نمیدانم افکارم را بنویسم یا ننویسم.دیگر اصراری ندارم .

ولی مینویسم.چون خیلی حرفها دارم که بنویسم.  احساس لذتم از زندگی و نوع و  جنس آن عوض شده. و این شاید کمی غیر متعارف باشه. یعنی دیگر دنبال غذا و مسکن و پوشاک و غیره نیستم. چون علاقه ای بهش ندارم. به چیزهای دیگری علاقه دارم غیر دنیوی.

زندگی بی نهایت زیبا بی نهایت خوشایند است.

دلم میسوزد از برای خودم و مردم دیگه ای که نمیدونن بیخودی دارند عمرشون رو تلف میکنند برای بعضی چیزهای بیهوده. چون زندگی اساسا زیباست . زیبا زیبا .

و خیلی زیبا.

اساسا 

من فقط خوشحالم که زندگی میکنم. هرروز طلوع خورشید را می بینم و خدا را در طبیعت می یابم.

  


برچسب ها
     
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS