Daisypath Anniversary tickers تهران که دیگر آن تهران نیست.چه سود - دنیایی به رنگ یاسی

دنیایی به رنگ یاسی

زندگی یعنی زنده و پاک زیستن و لمس حقایق بی نظیر هستی و بهترین استفاده از این هدیه ملکوتی وشکرگزاری

درباره من
یاس بنفش
در طول زندگی ام معنویت و اتصال با خدا و درک حقایق هستی برایم از همه چیز مهم تر است و همیشه عاشقانه به دنبال آموختن در راستای علوم معنوی هستم. ------------------------------------------- برنده لوح تقدیر و هدیه پرشین بلاگ رتبه 2 پرترافیک ترین وبلاگ سال 90 پرشین بلاگ سومین دوره جشنواره وبلاگهای بانوان ------------------------------------------- برنده لوح تقدیر و رتبه 17 رای گیری وبلاگ های برتر بانوان سال 90
نویسندگان
برگه ها
نویسنده: یاس بنفش
تاریخ: ۱۳٩٢/۸/۱٥

 

به نظرم بهتره انتخاب واژگان حتی موقع صحبت کردن در نظر گرفته بشه : وقتی مجری تو تلویزیون حرف میزنه که اساسا باب میل من نیست . سعی نمیکنم به زبون بیارم حرفهایی که آنا تو ذهنم میگذره .

جایی نوشته بود: 

"فقط برای این که بدانی چه مزه ای دارد، ظرف بیست و چهار ساعت آینده از هیچ چیز و هیچ کس انتقاد نکن " 

ولی خیلی سخته ! برای اینکه ناخودآگاه از شخصیت منفی سریالها یا بیان بعضی مجری های تلویزیون  خوشمان نمی آید. بعد ذهن مان سریع موضع میگیرد.ولی دارم تمرین میکنم که حتی از آدمهای تلویزیون هم انتقاد نکنم تو ذهنم چه برسه آدم واقعی ها...

 

یاد دریاهایی میفتم که گویی در این عالم وجود ندارد.مثل اینکه در جای دیگر جایی غیر زمینی هستند. که پر از عشق است پر از رنگ است پر ازهواهای خوب و بهشتی.

همینجا هم بهشت است. وقتی سکوت میکنم بی گذشته بی تسلسل افکار..ناگهان فرو می ریزد یک سری گرد غبار از جلوی چشم ذهنم می رود . تمیز میشود . و خوش .

 

دیشب  خیلی دیر خوابیدیم و دقیقا چون قرار بود صبح بریم یک  اداره دولتی و خانه هنرمندان ( هرچند برای من تفریح بود و تپل به چشم کار نگاه میکرد- که از نظر من نشدنی بود) دیر خوابم برد. هر وقت قراره جایی بریم که ته دلم تنبلی ام میاد یا فکر میکنم بی فایده است شب خوابم نمی بره .انگار لج دارم.

و  صبح حاضر بودم بمیرم ولی بیرون نرم. عین بچه های شر و غیر قابل اصلاح به نظر میرسیدم که حاضر نبودم از در برم بیرون. و تپل مدام میگفت پاشو . و من می رفتم میخوابیدم. و خیلی هم خوابم میومد خیلی هم نسبت به اینکارم شرمسار بودم ولی حوصله نداشتم. حاضر بودم هر کاری کنم که نرم. هرکاری .حتی قهر . 

بعد بلاخره به زور حاضر شدم و رفتیم و کاملا برعکس مقاومت  اولش خیلی بهم خوش گذشت که به مرکز شهر میرویم .خیلی وقت بود خیابان ویلا / ولیعصر / هفت تیر / نرفتم.  دلم تنگ میشه برای این مناطق یاد تهران بچگی هایم میفتم. گرچه زمین تا آسمان فرق دارد.

اول به اداره دولتی رفتیم - کارمان زود راه افتاد.

بعد رفتیم خانه هنرمندان برای پاره ای از کارها  . آخرین بار 5 سال پیش خانه هنرمندان اومدم . اساسا انگار ایران نباشی بعد از 5 سال بیای داخل شهر تهران و مرکز شهر و ذوق کنی. اونطور بودم.

خانه هنرمندان هم تمام آتلیه ها را دیدم و شرایط نمایشگاه را گرفتم. یک نمایشگاه عروسک بود خیلی عروسکها وحشتناک بودند و یک عروسک هم مثل ضحاک بود با دومار روی شانه اش . کلاعروسکهای اون شکلی که توی نمایش های عروسکی بچگی هم می دیدم خیلی ترسناک هستند. چشمهای درشت و و موهای بافته.عروسکهای گنده

نمایشگاه دیجیتالی هم بود که تصویر رستم و فریدون و ضحاک و دیوهای شاهنامه را به صورت دیجیتالی کشیده بودند.از این کار خوشم می آید.

نمایشگاه خط و نقاشی آلمانی ها که اساسا برای چند تا خط و لکه جوهر، کلی تفسیر از زندگی داده بودند که این خط ها نماینگر زندگی و مرگ و است ...یا یک نقاشی قرمز که نوشته بود پاییز تنهایی هرچه نگاه میکنی یک صفحه قرمز با خطهای مشکلی . از کجایش بشه فهمید پاییز تنهایی . من عاشق هنرهای مفهموی هستم ولی دیگر نه انقدر گنگ...انگار یک کاغذ قرمز را تا کنی بگی پاییز تنهایی  اثر هنری از یاس بنفشیان ../ خنده دار است . از این کارها خوشم نمی آید. درک اش نمیکنم. لابد خیلی حرفها دارد. ولی حرفهایش را فقط نقاش اش می تواند بفهمد . و بنویسد زیرش.آنوقت این دیگر هنر نیست.هنری که نفهمیده شود.

بعد از اونجا رفتیم سر وصال بغل سینما عصر جدید مرغ سوخاری خوردیم. مرغ سوخاری هاش مزه اصیل میده .مزه واقعی

مرغ سوخاری که دیگر واقعی اش نیست. پفک نمکی ها هم اینطور هستند ، دیگر آنچه میخوردیم نیست. و خیلی چیزها/ شاید فریب خورده ایم. اول جنس اورجینال بعد که خوشت آمد با جنس جعلی هم راضی میشوی.

 

وسط های گاز زدن به ران مرغ بودم که یاد یک خاطره افتادم و خیلی عصبانی شدم .

بعد تپل میگه چرا عصبانی شدی تا این حد . بهش گفتم یاد فلان آدم افتادم که همینجا با هم آمده بودیم. او هم یاد همان افتاده بود. تپل میگه نباید یادآوری کنی .

ولی من یادآوری نمیکنم خودش میاد به ذهنم. 


مگه میشه آدم چیزی یادش نیفته! اما بهتره که بی اهمیت باشه.

من خیلی وقته تمرین میکنم وقتی یاد یک چیزی میفتم یا یک آدمی یا یک حرفی بهش بها ندم.هرچند با اینکه بها نمیدم بازم یادم میفته بازم عصبانی میشم. تپل میگه خودت بهش فکر میکنی. ولی من امکان نداره بین صد هزار مورد یوهو به یک نفر که دوسال است بی خبرم ازش فکر کنم. مطمئنم همه چیز دست خود آدم نیست. اینطور نیست که کسی بگه من صد در صد به چیزهایی که فکر میکنم کنترل دارم. شاید تله پاتی باشه و انرژی افکار اون فرد . یا اثر هولوگرافیکی به یک مکان خاص. یا هرچی. 

 

بعد سوار بی آرتی شدیم- فکر میکردم خیلی هیجان انگیز باشد.

یک تهران گردی واقعی!

مترو سواری!

ولی اصلا هم اینطور نبود. 

از دود ماشین ها به تنگ آمده بودم حالم داشت بهم میخورد.

تعجب کرده بودم از ذوق زدگی خودم که اولش داشتم.

از سرپا ایستادن و ترمز های بی ارتی .

و اینکه اشتباهی یک ایستگاه جلوتر از یادگار پیاده شدیم و مجبور شدیم توی یک بی آرتی بدون جای اکسیژن بمانیم. و برگردیم

از دود زیاد حالم بد شده بود . دهنم تلخ مزه ..من بودم که شعار میدادم تهران شهر دوست داشتنی من؟

تا دوساعت بعد که برگشتیم خانه حالت تهوع داشتم. این شهر آن شهری نیست که روزهای جمعه با پدرم می رفتیم سینما و شهر خلوت / نسبتا تمیز/ و اساسا دوست داشتنی بود.

یک شهری شده که من دیگر نمیشناسمش. هرچند گذرم به مراکز شهر کمتر می افتد و این محله هایی که هستیم خیلی خلوت و خوش آب و هواست. ولی تهران من خیلی عوض شده .یک تهران شلوغ پر از دود و  خاکستری وخسته شده . قبلا ها یک جور دیگه ای بود.

 

---------------

فیلم جادوگر شهر از را دیدیم 2 ساعت و نیم بود و کاملا چرت و پرت و دری وری.

هرچند اشاره به شرق و غرب بعد چهارم وغیره داشت .هرچند زمان بندی بعد چهارم را درنظر گرفته بود.اما کاملا کسل کننده و بچه گانه و بی مسما و خیلی کشدار بود.

جالب بود دنبال اسم اعظم میگشند یا به قول خودشان changing word

کلمه ای که کن فیکون میکند. یعنی معادلی که ما برایش داریم: کن فیکون -اسم اعظم / همان را به زبان خودشان میگویند.

واژه کن فیکون رفته توی مغزم

------------------- 

دلم قهوه میخواهد

شنیدن آهنگ

YOU ARE MY DESTINEY

و سایر آهنگ های OLD SONG

با بوی توتون کاپیتان بلک. و خواندن رمانهای انگلیسی ام. شکلات تلخ و توت فرنگی. 

 -----

وسایلم را ساماندهی کردم.دو عدد کیف مجزا 

یک کیف کاری . که شامل دفتر دستک کاری است. 

یک کیف برای علاقه مندی هایم .شامل کتاب داستانی که دارم میخوانم. داستان دوشهر چارلز دیکنز که از کتابخانه یافتم. البته به زبان انگلیسی است . مال دانشگاه بوده .بخاطر اثر هولوگرافیکی آن که مرا می برد به زمان دانشجویی میخوانم. و شامل دفتر نوشته هام که نوشته های به درد بخور از هر استادی هر شخصی در آن نوشته میشود - جامدادی حاوی خودکار صورتی . نارنجی - مداد مشکی .پاک کن . تراش که خیلی دوستشون دارم. و یک سنگ لاجورد که مامانم داده- این کیف رو وقتی باز میکنم و تویش دنبال چیزی میگردم حس بچه دبستانی دارم که دنبال کتاب ریاضی و فارسی میگشت . داخل کیف وقتی مدرسه میرفتیم عین یک بازار مکاره بود که کلی کتاب و دفتر جلد کرده سنگین را با خودمان می بردیم می آوردیم. الان کیف بچه ها چرخ دارد. دسته دارد مثل چمدان - مجبور نیستند پشتشان بیندازند.ولی ما اساسا حال میکردیم کیفمان چرخ نداشت ، عشقی درآن کیف بود که خریدنی نیست. لوس نیست. پر از لحظه هایی که فقط خودمان می دانیم چه بود. قلک هایی که شبیه نارنجک بود پلاستیکی بود- شرایطی که شاید برای پدرمادرهای ما سخت بود جنگ بود بمباران بود ولی عشق بود. عشق به وطن عشق به همدیگر..زیستن پاک ...( مصرفگرایی نبود) - مردم هر طبقه با هم سطح خود همسایه بودند. قر و قاطی نشده بود. هرچه بود همه چیز طبیعی بود از قیافه آدمها گرفته تا هیکلها تا خانه ها - طبیعی .زندگی طبیعی بود. هرچند مسلما یک عده زیادی مشغول احیا و نو کردن هستند و سعی میکنند همه چیز را درست کنند. اما به نظرم این احیا زمان می برد. و با کمک خود ما انجام میشود.  و خدا رو شکر . نقطه.

 

-----

یک چیزی خریدم به نام دسر سوهان - مزه سوهان میده ولی مثل عسل کش میاد

----

 


برچسب ها
     
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS