Daisypath Anniversary tickers بازگشت به دوران کودکی - دنیایی به رنگ یاسی

دنیایی به رنگ یاسی

زندگی یعنی زنده و پاک زیستن و لمس حقایق بی نظیر هستی و بهترین استفاده از این هدیه ملکوتی وشکرگزاری

درباره من
یاس بنفش
در طول زندگی ام معنویت و اتصال با خدا و درک حقایق هستی برایم از همه چیز مهم تر است و همیشه عاشقانه به دنبال آموختن در راستای علوم معنوی هستم. ------------------------------------------- برنده لوح تقدیر و هدیه پرشین بلاگ رتبه 2 پرترافیک ترین وبلاگ سال 90 پرشین بلاگ سومین دوره جشنواره وبلاگهای بانوان ------------------------------------------- برنده لوح تقدیر و رتبه 17 رای گیری وبلاگ های برتر بانوان سال 90
نویسندگان
برگه ها
نویسنده: یاس بنفش
تاریخ: ۱۳٩٢/٤/٢۳

یک مدل مدیتیشن هست که خودم درست کردم که آرامش و شادی درونی پیدا کنم .

یعنی ناگهان احساس کردم که چقدر با اینکار حالم خیلی خوب میشه . در واقع فی البداهه بود و بسیار موثر.

 

موقع هایی که خیلی خیلی خسته هستم و یا له هستم . حالا از گردش و تفریح فراوون یا از کار فراوون به یه درجه ای می رسیم که حس دیگه نداریم.

دراز می کشم و

چشم هامو میبندم .

خودمو یک بچه 7 ساله می بینم ( یعنی 7 سالگی هامو به یاد میارم و اون حالت رو زنده می کنم ) بعد تصور می کنم دارم می رم مدرسه کلاس اولم .

مدرسمون رو تصور می کنم. درب هاشو می بینم.

بعد میرم تو -

کف حیاط رو می بینم  حتی شکل موزاییک ها رو یادم میاد. دفتر مدیر و بقیه چیزایی که یادم میاد با همون حس خاص بچه گی هام که یک حس ناب و عجیب بود ( یک حس امنیت و گرما ) برام زنده میشه .

 

یا خونه مادربزرگم رو تو بچگیام تصور می کنم ( الان متاسفانه فوت کرده )‌- ولی خوب تصور می کنم و حتی بوی خاص خونش رو حس می کنم. چلو مرغی رو که روی بخاری گذاشته بود تا گرم بمونه و چایی که دم کرده بود تو قوری استیل و در و دیوار خونش و حیاطش و باغچه اش و درخت مو قدیمی که پیچیده بود رفته بود بالا به طبقه دم می رسید.

موکت های زرشکی راه راه رو یادم میاد و پله هایی که چقدر ازش بالا پایین میرفتم ... شیشه های رنگی پنجره هاش.... بوی خاص آشپزخونه اش که اونطرف حیاط بود... و طبقه سوم ..که همیشه می ترسیدم برم... کتاب های بابابزرگم اونجا بود....

همه همه یه حس عجیب و خوشایند کودکی هام رو بهم میده .تو تصوراتم کلی هم باهاش حرف می زنم . و اونم با همون لحن جالبش جواب میده و عکس العمل نشون می ده و من حتی بغلش می کنم و می گم که دلم برات تنگ شده بود . 

 

حالا دارم سعی می کنم ببینم چه جاهایی و چه محیط هایی بودند که به من حس امنیت ،‌گرما، آرامش و شادی رو میده که دفعه بعد اونا رو تصور کنم. و به تفکیک همه چیز رو لمس کنم . فعلا که همین دو تا حالت خود به خود به ذهنم خطور کرده .

 

  یک نمونه : این تیتراژ برنامه کودک قدیم  هم حس جالبی به من میده  ......حس 5 سالگی........

 

و نا خوداگاه مدیتیت میکنم و می رم جلو .... حیاط خونه ای که توش چشم به دنیا گشودم پر از درختچه های نسترن بود و توی حیاط یک حوض بود با یه فواره و موزاییک های  کف حیاط لوزی لوزی بود - یه درخت گردو تو حیاط بود که به نظر من خیلی بزرگ بود که هیچ وقت گردو نمیداد و اگه می داد انقدر بالا بود که نمی تونستیم بکنیم و خوراک کلاغ ها میشد. نرده ها آبی بود ..... اتاق من پرده نداشت کرکره طوسی رنگ داشت که به نظرم چیز زمختی میومد - کاغذ دیواری های اتاقم جنسش مثل مخمل بود و گل های درشت کرم قهوه ای روش بود .........

( هر چی حلوتر میرم جزئیات بیشتر میان تو ذهنم و حس کودکی و اون لطافت فکر برمی گرده ) پرده ای کرم رنگ با گل های نارنجی کم رنگ .... جلوتر میرم ... پنجره اتاق رو می بینم . آبی بود و فلزی و میله حفاظ داشت که آبی بود. زیر پنجره بوی خاک و آهن میده .... پنجره رو باز می کنم به کوچه نگاه می کنم ظهره و حس دل انگیزیه - یک سکوت خاص توی کوچمون هست .

درب خانه روبرویی سبزه - سرکوچه رو می بینم . یک مغازه با شیشه های رنگی رنگی ...... ادامه می دم ....  

 

شاید باور نکنید با این کار انگار واقعا به اون حس برگشتم و یک حالت کودکانه در خودم حس می کنم و رضایتی عمیق.

حتما امتحان کنید .

مسلما توی زندگی همه برهه ها و یا شاید لذاتی وصف نشدنی  وجود داره . اون حس رو در خودتون زنده کنید. هر چقدر احساستون پاک تر بوده باشه اون لذت عمیق تره  برای همین من کودکی هام رو دوست دارم.

 

 


برچسب ها
     
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS