برف ساکت می بارد

امروز تهران برفی بود.

خوشایند بود

من مهمانی دوستان دبیرستانم دعوت بودم راهی بسیار دور که می بایست با مترو می رفتم . که همین برایم بسیار خوشایند بود 

که مهمانی بروم در یک روز برفی با چتر دوست داشتنی و مترو و بتوانم ریزش برف را از پنجره عریض مترو ببینم که چقدر شاد می بارید مثل بچه گی ها که برف ساکت بود شاد بود ملکوتی بود. 

برف ساکت میبارید

در سکوتش یک خوشایندی خاص بود. همیشه سکوت برف را دوست دارم.

با اینکه مسیر من خیلی خیلی دورتر بود. از همه زودتر رسیدم.

خانه دوستم بی تکلف بود. این دومین قرار دبیرستانی بعد از ده سال و اندی بود.

ده سال از دبیرستان و دانشگاه 

نقاشی که من سال 81 کشیده بودم او با دقت قاب کرده بود به دیوار خانه اش زده بود.هیچ چیز خوشتر از این نیست که بدونی دوستی داشتی که در غیبت تو انقدر معرفت داشته و نقاشی که زیاد هم حرفه ای نیست رو قاب کرده ...نقاشی که اصلا من یادم نبود.

دانه دانه دوستانمان آمدند. سفره ای بسیار رنگین درست کرده بود. خورشت به / خورشت بامیه / ماکارونی / سالاد یونانی / ترشی تند / همه کار خودش بود.

از اینکه دیدم تک تک آنها موفق هستند و زبر زرنگ به وجد آمده بودم.

 هر کدام که حرف میزدند آینه ای بودند که خودم را می دیدم. خواسته هایشان . دغدغه ها و همه چیزشان بخشی از من بود یعنی انقدر شبیه بودیم و نمیدونستیم؟ 

همه با هم معتقد شده بودیم که بریم تادکترا بخونیم. همه با هم به این نتیجه رسیده بودیم که مستقل تر باشیم. البته آنها همانطور که قبلا گفته بودم همه بچه دارند. ولی هیچ گونه تغییری نه در قیافه داشتند نه در رفتار/ برای همین من اصلا گذر زمان رو حس نمیکردم فکر میکردم هنوز دبیرستانی هستیم.

قرار شد مهمونی بعدی خانه یکی دیگر از بچه ها باشد که بعد از قرار اول خودش خود به خود یا ما افتاده بود و از دفتر تلفن خانه مادرش تلفن مادر یکیمون رو پیدا کرده بود و این قرار دوم حضور داشت. اینکه خودش به ما ملحق شده بود جز موارد نادر کائنات بود.چون ما نمی تونستیم پیداش کنیم. همونطور که یکی از بچه ها رو هنوز پیدا نکردیم.

بچه ها از اینکه دانشگاه فیزیک خونده بودند ناراضی بودند که رشته ای خواندند که سخت بود و شغلی در خور آن نبود/ و من همان سال  راهم را جدا کرده بودم چون علی رغم اصرار آنها رشته زبان انتخاب کردم/ و خندم میگرفت هنوز بعد از ده سال و اندی از این موضوع عصبانی بودند که وقتشان را صرف خواندن فیزیک کردند.

فکر میکنم 9 شب به خانه آمدم. تپل شاکی بود که اینهمه ساعت تنها بوده. بهش حق میدم. ولی باعث نمیشد که نرم. یک وقتهایی واقعا دوست دارم تنها برم خلوت دوستانه / تازه خودش هم پیشنهاد داده بودحتما بروم و اساسا معتقد بود باعث تفرج خاطر میشود.

انقدر زیاد خندیده بودیم که سرم گیج میرفت در مسیر برگشت و خوابم برد در مترو

و برف ساکت هنوز میبارید.

در راه برگشت همش فکر میکردم چقدر زود میگذرد. چقدر در دل آدمها و فکرشان جایی برای خودمون باز میکنیم که هرگز یادشان نمیرود.

مخصوصا اثر خوب را / 

وچنان با خوشی از تو استقبال میکنند که تعجب میکنی اینهمه مهربانی برای چیست.

برای روزهای خوب و بی ریایی که شاید تکرارش معدود باشد و کم.

برای خرابکاری هایی که با هم شریک جرم بودیم.

 

برای خنده های بی بهانه و خوب / برای زندگی که با هم مشترک بودیم / خانه هم رفتیم بچه بودیم ولی ادای بزرگها را در می آوردیم/ برای اینکه عمیقا همدیگه رو میشناسیم برای اینکه بی شیله پیله بودیم و هنوز با هم بی شیله پیله هستیم. همانی هستیم که باطنا هستیم / نه همانی که جامعه میگوید. برای سالهایی که حتی دور ازهم ولی شکل هم زندگی کردیم. دیر و زود سخت  و آسان / ولی مثل هم/برای اینکه بهم دروغ نمیگفتیم. و رازهای هم را می دانستیم و الان هم هرکسی زندگی خودش را مثل یک وبلاگ گمنام بی تکلف بیان کرد بی کم و کاست و بی ریا/ کسی هم بد فکر نکرد چون زندگی همین است دیگر. 

هرچند تفاوتهایی و فاصله هایی بین ما ایجاد شده ولی یادمان می آمد ما همان بچه مدرسه ای هایی هستیم که باهم و یک شکل بزرگ شدیم.

کلاسهای بی نظیرمون در دانشکده زیبای کشاورزی. با آن درختهای ستبر قدیمی و کلاسهای گرد و میزهای گردش دور تا دور کلاس مثل آمفی تئاتر/ 

نمیدونم همه اینطوری هستند که انقدر از صدها خاطره های ساده حظ می برند  از هر مقطعی ؟ یاد هرچیزی میفتی خوشت می آید.

در دانه های برف صدای آواز فرشته ها  می آید. صدای سکوت الهی..شعر خوب دلپذیر ..سفید و پاک..از مردگی رها شو زندگی کن همونطور که باید باشد نه اونطور که میگویند.. 

------------------------------------------------

یک روز هم در هفته گذشته رفتیم جشنواره فیلم شاپرک های شهر که برای کودکان کار بود . از طرف دوستان هنرمند تپل دعوت شده بودیم.

محمد علیزاده هم اجرای زنده داشت . برج میلاد/ واقعا جالب بود/ احسان علیخانی هم مجری بود یک کم عصبانی شده بود از دست بعضی آدمها که صد در صد حق داشت/  بعدش رفتیم اس اف سی مرغ سوخاری خوردیم و خوش گذراندیم. 

-----------------------------------------

دو مهمانی هم دعوت شدیم که  منطبق با هم بود/ مجبور شدیم یکی اش رو نریم که میزبان ناراحت شد/

شمال هم دعوت شدیم من به دلیل برف و سرما و به دلیل مهمونی دوستام کنسل اش کردم

ولی در عوض چهارشنبه شب یک سری از بچه ها یکهو سر زده اومدند خونمون / با هم نشستیم فیلم the call رو که فک کنم 6 ماهه تو کشو خاک میخورد دیدیم. وکلی فشارمون بالا پایین شد از استرش.


/ 17 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه.پ

ینی واسه فرشته های رئیسم نامه بنویسم؟چکارکنم مهربون بشه وهواموداشته باشه؟چکارکنم مهره مارداشته باشم[ناراحت][نیشخند] واااااااااسم دعاکن

سحر

خوش به حالتون ما که خیلی کم برف میبینیم منم با دوستای دبیرستانم مهمونی دارم وای که خیلی خوب[قلب]

آرامش

چقدر جالب، من هم دقیقاً همین احساسات رو با دوستان دبیرستانی ام دارم و جالبه که ما هم با اینکه دور از هم بودیم شبیه هم زندگی کرده بودیم و دغدغه هایمان یکی بود[تعجب] یعنی اییییییینقدر هم مدرسه ای بودن می تونه در سبک زندگی آینده تاثیر بذاره!!!!!!!!!!1

مهتاب

چقدر خوب!!! منم خیلی دوست دارم برم توی جمع دوستان دوره دبیرستان اما وقتی میرم انگار از جمعشون جدا م خط فکریمون فرق میکنه احساس میکنم باهاشون هیچ وجه مشترکی ندارم نه اینکه من خیلی آدم مهم و بزرگی باشم نه! اونا انگار توی همون دوره موندن طرز فکرشون مال همون وقتاس! کی چی خریده کدوم طلای جدید خریده و اومده نشون بقیه بده و ..... نمیتونم باهاشون همکلام بشم و این آزارم میده و احساس میکنم اونا هم از بودن من توی جمعشون راحت نیستن یه بار یکیشون به شوخی بهم گفت تو بالاتر از دیپلم حرف میزنی یه کم بیا پایین با ما باش! ولی من نه خودم رو میگیرم نه حرفای قلمبه سلمبه بلدم نه برام مهمه که من لیسانسم و اونا دیپلم! دلم همون جمع صمیمی و بی شیله پیله دوران دبیرستان رو میخواد که توی سر و کله هم میزدیم و صدای خنده مون تا آسمون میرفت! [نگران]

فاطمه.پ

مرسی عزیزم[ماچ] بعدمتوجه این جملت " من کلا شیوه دعا رو تغییر دادم."نشدم... ینی واسم دعانمیکنی؟[خنثی][نگران]

شیوا

چند بار برام پیش اومده که کسی اسمم رو صدا کرده.....آخرین بار همین چند ماه پیش از خواب بلند شدم یا بین خواب و بیداری بودم که گفت شیواااااااا.........پس توهم نیست لزوماً؟ درسته؟؟

شیوا

من کشف کردم که شکلات نستله شیری خیلی درخشانه..امتحان کردی؟ با چای!

شیوا

من عاشق کوچه مروی ام...بالاخره تونستم شکلات میلکای کشمشی و فندقی رو پیدا کنم اونجا....:))) کوچه مروی حس خوبی بهم میده. خیلیی

فاطمه.پ

سلام خواهرجونی.پست آخرتو راجع به شیوه دعاکردن حذف کردی؟یا من نمیتونم ببینمش؟[سوال]

banuuu

چقدر به آدم زندگي ميدي هر کي افسرده س بياد اينجا درمان ميشه