سفر

اصلا نمیدونم چی بنویسم و از کجا شروع کنم. از بس ننوشتم.

تابستان که کلا تمام وقت درگیر کار بودیم و مهمونی های مامان تپل - 

و اصلا فاز ام تغییر کرده بود از بس همه چیز یک جور دیگه بود.

بعد هم که خیلی وقتها سنگینی کار باعث میشد تا ساعت 1 -2 شب دفتر باشیم. 

و خیلی هم البته شیرین بود. 

بستگی به خود آدم داره که از چه چیزی در ذهنش چه چیزی بسازه و من اینو خیلی وقته یاد گرفتم که از همه چیز لذت ببرم . همه چیز. خصوصا چیزهای اجباری .که نمیشه تغییرش داد.

اینه که کار که برای من دو سه سال پیش شده بود معضل توی یکسال اخیر به قدری شیرین شده بود که اصلا دلم نمیخواست برم خونه یا وقتهایی که سرکار نبودم دلم تنگ میشد. چون ذهنیتم را تغییر داده بودم. 

انقدر تاثیر داره که الان اینهمه دلبستگی رو نسبت به کار باید کم کنم. چون بلاخره باید بچه دار بشم . و الان دارم روی خودم کار میکنم که دوست داشته باشم بچه دار شم. 

چون یک حس درونگرانی و داشتن فضای خصوصی شخصی که مال خودت باشه و تغییر که کلا سخته. ولی دیگه دلم نمیخواد فرصت ام رو از دست بدم . بلاخره شاید هنوز دوست ندارم. هنوز دلم میخواد دو نفره باشیم. ولی میترسم بعدا پشیمون شم. و گاهی خیلی نگران میشم که نکنه فرصتم را از دست بدم و با تنبلی و پشت گوش اندازی... 

 

تازه دختر عمم که تازگی باردار شده به من میگفت حیف نیست که از تو و تپل هیچ نسخه ای تولید نشه ؟  میگفت به نظرم باید از خودتون یک کپی چیزی باید بیرون بدید نسخه مجدد : هاهاهاها...خیلی خندم گرفت

اما من دلم میخواد همش به درون خودم سیر کنم. 

البته آخر فصل یعنی 28 شهریور هم یک سفر خیلی غیر منتظره به روسیه رفتیم که فوق العاده بود.

یعنی با 41 همگروهی عالی و خوب کارگزاران روسیه مون هم چه در مسکو چه در سنت پطرز بورگ برامون سنگ تموم گذاشتند. خیلی برامون عزیز هستند.

چقدر هم داستانهایی درباره ارواح سرگردان مترو و شهر مسکو برامون گفتند. که دوستامون هر شب نمیذاشتند بخوابیم ترسیده بودند همش میگفتند روح امده توی اتاقشون. 

داستان سفرمون خیلی مفصله و روز آخرش هم در دوبی بودیم چون از طریق امارات رفته بودیم. 

بیشترین جایی که دوست داشتم کاخ پطرهوف بود - و کلیسای مسیح منجی.

البته همه جاها را دوست داشتم. نمیدونم بگم کدوم رو بیشتر دوست داشتم. 

اصلا تک تک سنگ ها و ساختمانها حتی حالت روح زدگی شهر مسکو را دوست داشتم. 

وقتی پوپی را رفتیم تحویل گرفتیم از دوستمون چنان پوپی از ذوق نفس نفس میزد و با دو تا پنجه اش بازوی منو گرفته بود و با چشماش زل زده بود بهم که اصلا یک جوری شدم . پر شدم از عشق . بعد با خودم فکر کردم وقتی یک سگ انقدر به تو حس خوبی میده لابد بچه صدها برابر. 

دختر عمم میگفت این ما نیستیم که برای بچه کاری میکنیم اون بچه است که برای زندگی های ما شادی و عشق میاره .خلاصه هنوز خود درگیری دارم که اینکارو بکنم یا سال دیگه .ولی میترسم دیر بشه . 

خیلی دلم میخواد ریز به ریز سفر را تعریف کنم. البته سفرنامه روسیه توی همه سایتها هست و نیازی به توضیح اش نیست. ولی بعضی لحظه های خوبمون را دلم میخواد ثبت کنم.

از نکات بسیار جالب سفرمون دیدن ده ها عروس و داماد و مراسم نامزدی و عروسی در شهر مسکو و سنت پطرزبورگ بود. حتی توی هتل خودمون که هتل هیلتون که یکی از برجهای  هفت خواهرون مسکو هست که بسیار باشکوهه یک عروسی مجلل برگزار شده بود که از راهروی طبقه ما معلوم بود. چقدر عروسی چقدر بچه /همه یا نوزاد به بغل بودند یا بچه توی کالسکه داشتند. مثل اینکه طرح جدید دولت این بوده که به شدت برای جلوگیری از رشد منفی جمعیت ساپورت مالی میکنه تا جوان ها بچه دار بشن. من خیلی تعجب کردم از هر ده نفر حداقل 7 نفر بچه به بغل بودند. و ر به ر عروسی و نامزدی های مجلل .خیلی دوست داشتم. 

 

 

 

 

/ 17 نظر / 73 بازدید
نمایش نظرات قبلی

ﻋﺰﻳﺰﻡ ﺑﺮاﻱ ﺑﭽﻪ ﺩاﺭ ﺷﺪﻥ اﺻﻼ ﻋﺠﻟﻪ ﻧﻜﻦ ﻫﻨﻮﺯ ﻭﻗﺖ ﺩاﺭﻱ ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ 36 ﺳﺎﻟﮕﻲ اﻭﻟﻴﻦ ﻧﻲ ﻧﻲ ﺭا ﺁﻭﺭﺩﻡ و ﺧﻴﻠﻲ ﻫﻢ ﺭاﺿﻲ اﻡ ﻫﻢ ﺟﻮاﻧﻲ ﻛﺮﺩﻡ و ﻫﻢ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﻭﺟﻮﺩ اﻣﺎﺩﻩ ﻣﺎﺩﺭ ﺷﺪﻥ ﺑﻮﺩﻡ ﭘﺲ اﺻﻼ اﺳﺘﺮﺳﻲ ﻧﺸﻮ و ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﺩﻳﮕﺮاﻥ ﺗﻮﺟﻪ ﻧﻜﻦ

sahar

سلام یاس جون میگماااااااا من همیشه ازت ایده میگیرم همیشه احساس میکنم ازت چیز جدید یاد میگیرم که خیلی تاثیر میذاره روم مثلا اینکه کارمو دوس داشته باشم برامنم کارکردن شده معضل ع زندگیمو مختل کرده, روحیم عوض شده سعی میکنم از این به بعد یه جور دیگه نگاه کنم بهش در مورد بچه دار شدنم دقیقا منم همین وجدان دردو دارم نمیتونم درک کنم همچین چیزیو که یه نفر بهمون اضافه بشه بعد از طرفی فک میگنم نکنه پشیموون شم خیلی دوس دارم ببینمت خیییییلی کاش بتونیم تو فیسبوک ببینیم همو

نگار

چقدر خوشحالم كه دوباره نوشتي...تصميم بزرگي گرفتيد و البته چه خوب كه به نتيجه مطلوبي رسيديد...منظورم اينه كه تكليفتون با خودتون مشخصه...من ده ساله كه ازدواج كردم و بچه ندارم....نميتونيم تصميم بگيريم...منم عااااااشق سفرم ...خوشحالم كه بهتون خوش گذشته..??

افسون

لذت آغوش یه نوزاد رو توی دنیا با هیچی نمیشه عوض کرد. البته شاید خیلی اغراق آمیز گفتم ولی اینو از اون جهت میگم که من کلا از بچه داشتن بیزار بودم ولی الان که یه فرشته کوچولو دارم همش میگم کاش زودتر بچه دار میشدم تا می تونستم راحت تر در مورد بچه دوم تصمیم بگیرم[چشمک]

افسون

البته نداشتن بچه چیزی از زندگی آدم کم نمی کنه ها. آدم باید جوری زندگی کنه که واسه رفع نیاز خودش بچه دار نشه. یه موجود بیاد توی این دنیا که من رو سرگرم کنه!!!! این خیلی بی انصافیه ولی یه وقتایی آدم حس می کنه که خیلی خوبه حس بودن و زندگی و وجود داشتن رو به یکی هدیه بده و این خیلی خوبه وگرنه اگه قرار باشه واسه اینکه یکی زیر تابوتم رو بگیره بچه دار بشم خیلی خیلی مسخرس

پروانه هیچستان

خوشحالم که بالاخره برگشتید.. خیلی دلم می خواد با کسی درباره ی سفرم صحبت کنم که تا دیدم نوشتی کارگزار یادم اومد شما آژانس مسافرتی دارید... خانم جان ما امسال سفر استانبول با تور رفتیم .. بسیار بسیار افتضاح بود. دلم سوخت برای خودم و این زمانی که از دست دادم .. کارگزار استانبولی کاسپین بود ... واقعا این بدترین بود یا همه شون برای ایرانی ها ارزش قایل نیستند؟ دلم از هتل و رفتار همه گرفته ... همیشه شاد باشی

دیوونه7

زیباس خیلی لینگ کردم دوست داشتی لینگم کن

آسيه

سلام ياسي خانم تعريف دست نوشته هاي قبليتون را زياد شنيدم .كجا ميتونم اونا را بخونم؟

یاسی

متنت ادبی بود ولی خوشم اومد . اگ آمیانه تر بنویسی گمونم بهتره [شوخی]

دختر خوب

حیف نیست ازت هیچ نسخه ای تولید نشه ؟[خنده] فکر کن یه دختره کوچولوی یاسی با یه پسر بنفش ...