بازگشت به دوران کودکی

یک مدل مدیتیشن هست که خودم درست کردم که آرامش و شادی درونی پیدا کنم .

یعنی ناگهان احساس کردم که چقدر با اینکار حالم خیلی خوب میشه . در واقع فی البداهه بود و بسیار موثر.

 

موقع هایی که خیلی خیلی خسته هستم و یا له هستم . حالا از گردش و تفریح فراوون یا از کار فراوون به یه درجه ای می رسیم که حس دیگه نداریم.

دراز می کشم و

چشم هامو میبندم .

خودمو یک بچه 7 ساله می بینم ( یعنی 7 سالگی هامو به یاد میارم و اون حالت رو زنده می کنم ) بعد تصور می کنم دارم می رم مدرسه کلاس اولم .

مدرسمون رو تصور می کنم. درب هاشو می بینم.

بعد میرم تو -

کف حیاط رو می بینم  حتی شکل موزاییک ها رو یادم میاد. دفتر مدیر و بقیه چیزایی که یادم میاد با همون حس خاص بچه گی هام که یک حس ناب و عجیب بود ( یک حس امنیت و گرما ) برام زنده میشه .

 

یا خونه مادربزرگم رو تو بچگیام تصور می کنم ( الان متاسفانه فوت کرده )‌- ولی خوب تصور می کنم و حتی بوی خاص خونش رو حس می کنم. چلو مرغی رو که روی بخاری گذاشته بود تا گرم بمونه و چایی که دم کرده بود تو قوری استیل و در و دیوار خونش و حیاطش و باغچه اش و درخت مو قدیمی که پیچیده بود رفته بود بالا به طبقه دم می رسید.

موکت های زرشکی راه راه رو یادم میاد و پله هایی که چقدر ازش بالا پایین میرفتم ... شیشه های رنگی پنجره هاش.... بوی خاص آشپزخونه اش که اونطرف حیاط بود... و طبقه سوم ..که همیشه می ترسیدم برم... کتاب های بابابزرگم اونجا بود....

همه همه یه حس عجیب و خوشایند کودکی هام رو بهم میده .تو تصوراتم کلی هم باهاش حرف می زنم . و اونم با همون لحن جالبش جواب میده و عکس العمل نشون می ده و من حتی بغلش می کنم و می گم که دلم برات تنگ شده بود . 

 

حالا دارم سعی می کنم ببینم چه جاهایی و چه محیط هایی بودند که به من حس امنیت ،‌گرما، آرامش و شادی رو میده که دفعه بعد اونا رو تصور کنم. و به تفکیک همه چیز رو لمس کنم . فعلا که همین دو تا حالت خود به خود به ذهنم خطور کرده .

 

  یک نمونه : این تیتراژ برنامه کودک قدیم  هم حس جالبی به من میده  ......حس 5 سالگی........

 

و نا خوداگاه مدیتیت میکنم و می رم جلو .... حیاط خونه ای که توش چشم به دنیا گشودم پر از درختچه های نسترن بود و توی حیاط یک حوض بود با یه فواره و موزاییک های  کف حیاط لوزی لوزی بود - یه درخت گردو تو حیاط بود که به نظر من خیلی بزرگ بود که هیچ وقت گردو نمیداد و اگه می داد انقدر بالا بود که نمی تونستیم بکنیم و خوراک کلاغ ها میشد. نرده ها آبی بود ..... اتاق من پرده نداشت کرکره طوسی رنگ داشت که به نظرم چیز زمختی میومد - کاغذ دیواری های اتاقم جنسش مثل مخمل بود و گل های درشت کرم قهوه ای روش بود .........

( هر چی حلوتر میرم جزئیات بیشتر میان تو ذهنم و حس کودکی و اون لطافت فکر برمی گرده ) پرده ای کرم رنگ با گل های نارنجی کم رنگ .... جلوتر میرم ... پنجره اتاق رو می بینم . آبی بود و فلزی و میله حفاظ داشت که آبی بود. زیر پنجره بوی خاک و آهن میده .... پنجره رو باز می کنم به کوچه نگاه می کنم ظهره و حس دل انگیزیه - یک سکوت خاص توی کوچمون هست .

درب خانه روبرویی سبزه - سرکوچه رو می بینم . یک مغازه با شیشه های رنگی رنگی ...... ادامه می دم ....  

 

شاید باور نکنید با این کار انگار واقعا به اون حس برگشتم و یک حالت کودکانه در خودم حس می کنم و رضایتی عمیق.

حتما امتحان کنید .

مسلما توی زندگی همه برهه ها و یا شاید لذاتی وصف نشدنی  وجود داره . اون حس رو در خودتون زنده کنید. هر چقدر احساستون پاک تر بوده باشه اون لذت عمیق تره  برای همین من کودکی هام رو دوست دارم.

 

 

/ 4 نظر / 27 بازدید
ماهنوش

خیلی دوس دارم این احساس رو تجربه کنم حتم دارم خوشاینده .. ولی یاسی جون متاسفانه من خیلی کم از گذشته یادم میاد حتی دوستان دبیرستان و حتی بعضی خاطرات اصلا یادم نمیاد نمیدونم چرا اینطوری هستم .. چطور میتونم خاطراتم رو بازیابی کنم یاسی ؟

baran

ali bood yase aziz[ماچ]

baran

ali bood yase aziz[ماچ]