عرفان های سرکاری

فکر میکنم بیشتر از ده - دوازده ساله که در مورد عرفان یا خداشناسی خیلی استاد های مختلف را دیدم وکتابها و جزواتشون را از راه دور خوندم - چون دسترسی به آنها ممکن نبود.

دروغ نگم بعضی از آنها با اینکه خیلی طرفدار متعصب و فدایی دارند بسیار بسیار آدم را از مقصد دور میکنند و زندگی بعد از مرگ و قبل از به دنیا آمدن را پیچیده تعریف میکنند و گاهی اساسا هویت و شخصیت یک  آدم در این عرفانها کلا نیست و نابود میشه .مثلا یعنی جوری زیر لفظی میگویند تو جزئی از یک کل هستی مثل حباب و بعدش هم میشی هیچی. چیزی هم یادت نمیاد از قبلت. در حالیکه انسان با تمام شخصیت اش منتقل میشه با عالم بعدی. اینطور نیست که کلا یک چیز دیگه ای بشه .

در کل این مکاتب ،زندگی آدم را دچار بحران میکنند.

این چیزها را خودمان در دین خودمان به گونه ای با محتواتر و بامعناتر داریم. ولی این عرفانها یک مقدار مبهم و گاهی بدون نتیجه گیری مشخص آدم را به بیراهه می برند بدون اینکه متوجه بشوی.

گاهی زندگی دنیا را چنان پوچ و بی ارزش میکنند.

محلی که ارواح درگذشتگان و غیره خیلی شیک و راحت در ما نفوذ میکنند و ما را تسخیر میکنند و ...اینطور خیلی ها تحت تاثیر همه چیز هستند.

در حالیکه اصلا اینطور نیست. انسان محافظت شده است. انقدر هم بی در و پیکر نیست.

و پیروان این مکاتب در سردرگمی و بیشتر وقتها در احساس پوچی به سر می برند. 

فقط به این دلیل که اظهارات این مکاتب مختلف و جدید : ناقصی دارد و ممکن است در آینده تکمیل شود .

شاید شیطانی نیست ولی به دلیل ناقصی و ایهام ، انسان را دچار خطا میکند. و بیشتر نظریه است تا ثابت شده. چون کسی نمیتونه نظر قطعی بده وقتی نمرده. 

 

 

تا اینکه می بینم راه مستقیم را ول کردیم و از کج راه میخواهیم به  مقصد برسیم. که مسیر دور تر میشود گاهی هم گم می شویم. سر از بیابان در می آوریم.

این را به عینه دیدم. دوستی که کارخانه چند میلیاردی اش را ول کرد و میخواست دستفروش شود. احساس بی هدفی چنان در وجودش رخنه کرده بود که خودش هم نمی دونست چرا اینطوری شده. و اصلا نمی دونست بی هدف شده. 

که توسط مادر دوست مان نجات یافت و از پوچی احساس بی هویتی نجات یافت.

خوشبختانه من مرید این فرقه ها نیستم  و هرگز نشدم.من فقط مطالعه کردم بی آنکه غرق شوم. ولی متوجه شدم نظریه های آنها هیچ گاه قطعی نیست .و باعث سردرگمی می شود.

در حالی که ما راه مستقیم را از اول داشته ایم.

چرا انقدر از داشته هایمان دور هستیم. و اعتقادات و مکتب خودمان را فدای این روشنفکری های بی خودی مد روز  میکنیم ؟ نمیدانم.

کجا بود شنیدم که این عرفانهای جدید برای جلوگیری از احساس پوچی در غرب و کمبود معنویت به جامعه آنها وارد شد.

ولی در ایران خودمان که ما اصالتا معنویت بخش اصلی زندگی مون بوده و این را در مراسم ها و اعیاد و نذری ها - عروسی ها و ختم ها و  عناوین مختلف کاملا به وضوح می بینیم. کاملا معنویت در فرهنگ ما وجود دارد. و خانواده های اصیل و معتقد و پدر مادرهایمان  را می بینیم که هرگز دچار آن بحران های ی هویتی نسل امروز نیستند. 

 لازم نبوده متدها و عرفانهای عجیب و غریب غربی و شرقی  را پیاده کنیم. چون ما خودمون یک هویت خوب داریم و معنویت در زندگی مادربزرگهایمان و اجدادمان خیلی خوب و ثمربخش بوده نه اینکه باعث بی هویتی و پوچی بشود.

البته مطالعه بد نیست ولی همان مطالعه خالی هم گاهی آدم را گیج و دلسرد میکند.

/ 10 نظر / 9 بازدید
parstorch

عرفان و هرچه که همانند آن است ریشه در افسانه های باستان دارد

رقیه

خیلی باهات موافقم فوقش اینکه با این نوع عرفانها ادم به عالم مثال بره اما در دین خودمون راه تا بی نهایته همانطور که انا الله وانا علیه راجعون . شهید اوینی هم یه مقاله در این مورد داره خودش اولا خیلی اهل نیچه وداستایوفسکی..بوده تا اینکه حقیقت رو فهمید یه متن از صحبتاش.. گریه ابی است که این کدورتها وکثافتها را میشوید وتو را به فطرت الهی خویش رجوع میدهد ودیگر باره اهل ولایت میشوی بگذار مارا اهل گریه بخوانند اگر انها بدانند که در این گریه ها چه قدرتی نهفته است خوابشان حرام خواهد شد وبه راستی اگر خداوند گریه را به انسان نبخشیده بود هیچ چیزی نمیتوانست کدورتی که با گناه بر ایینه فطرتش مینشیند پاک کند

حدیث

منم موافقم. ولی یه سوال داشتم شما خانم راندا برن و اندیشه های از این طیف رو که در این گروه ها نمیدونید؟ من به تازگی کتاب قهرمان ایشون رو هم مطالعه کردم. ضمنا من هنوز منتظر مطالب شما درمورد جذب خانه و ماشین هستم.[گل]

مهرناز

كاملا موافقم با حرفهات

الف

من بعد از افسردگی به مطالعه عرفان و فلسفه شرق علاقه مند شدم مثلا در یک مورد کتابی راجع به مانترا و ذکر یوگا میخوندم که درباره اصل ذکر واقعا قانع شدم... اما درباره ی مصداق ها و نمونه ها فقط به عنوان اطلاعات بهش نگاه کردم ... مثل 30000 بار تکرار نام یه سیاره ... یا کتاب های مراقبه وین دایر که باعث شد از یک سطرش ایده بگیرم و دنبال اصل مطلب در کتاب های قدیمی بگردم . اما واقعا به این نتیجه رسیدم که عرفان اسلامی یه چیز دیگست : اگر بر روی آب روی ، خسی باشی، و اگر به هوا پری ، مگسی باشی، دلی به دست آر تا کسی باشی. به نظرم مطالعه خیلی ذهن آدم رو باز میکنه به شرطی که یا این دید به کتاب ها نگاه کنی که همه ی مطالبش لزوما درست نیست. یا درباره ی همین بحث چاکراها و هاله ی انسانی ... گاهی یک موجی صرفا راه میفته و اطلاعات به درد نخور و غلط توی مغز آدم ها میشه که خیلی زود هم از مد میفته ... من این رو تو نت حداقل زیاد دیدم .

feler

عرفان به معنی بریدن از جامعه و زندگی و بلند کردن مو و ریش نیست.! عرفان یعنی خود زندگی نه خرافات زندگی. یعنی روئیدن - زائیدن - خودنوازی - نی نوازی - خودرو - خودزا - آفریدن- آوریدن - شناخت و دانایی. عرفان می گوید زیادی به این و آن نچسب به این عقیده به آن باور نچسب به گذشته و آینده نچسب.! اگر بچسبی در حقانیتت سماجت می کنی و خودت را محدود می کنی. عرفان می گوید با محدود بودن به محدود می رسی نه به محبوب. عرفان می خواهد ما را از محدودیت به کمال برساند. عرفان می گوید اول خود را بشناس سپس غیر خود را - [گل]

مامان امیر

[]یاسی جان یه سوال . می بخشید شاید اینجا جاش نباشه . راجه به خواب و تعبیرش میتونی کمکم کنی . من دوسال پیش همش خواب هایی میدیدم از درگذشتگان و صحبت هایی که باهاشون میکردم و اینکه در حال ساخت و ساز بودند و یا مهمونی و ... . اون موقع ها همش یه ترسی تو وجودم بود و یه حس بدی که بهم نهیب می زد قراره عزیزی رو از دست بدم و همینطور هم شد [ناراحت]الان دوباره اون خوابها و کابوس ها اومده سراغم و باز هم استرس از دست دادن . مطمئنم که قراره اتفاقی بیفته . خیلی از اون خوابها رو دوست دارم هان چون عزیزم رو میبینم و کلی باهاش حرف میزنم و حتی بهم خواکی خوشمزه هم میده . ولی من نمیخوام عزیزی رو از دیت بدم [نگران]

alma

kamelan ba in postet movafegham

کیمیا

سلام کاملا باشما موافقم واون پستی هم که در مورد تغییر در شیوه دعا نوشته بودید واقعا عالی بود ولی این روزها انقدراز دین هم بخاطر سلایق شخصی وسی یا سی سواستفاده شده که در معنویات واقعا احساس سردرگمی میکنم نمیدانم شما منابع معتبرخاصی سراغ دارید ؟

feler

کامنتی که درباره عرفان گذاشتم نویسندش نمیدونم کیه. یادم رفت اینو بگم