پستی با رویکردهای متفاوت

 

 

 

 

 

این پست را 10 آبان نوشتم. ولی مثل اینکه پست نشده بود.

 

 

پخته تر شده ام.ولی هدف زندگی ام تغییر کرده. در واقع نمیدانم قرار است چه کسی باشم و چه کار کنم.هفته ای سه روز تغییر عقیده میدهم.که چه کاری انجام دهم. نمی توانم مثل سابق زندگی کنم .نمیدانم چرا.

معنای زندگی برای من ارزشمندتر شده..ادمهای زندگی ام ارزشمندترشده اند.ولی اساسا هدف زندگی ام برایم روشن نیست .

فکر میکنم کاری باید بکنم غیر از آنچه تا به حال میکردم.

میخواهم کلا فیلد کاری ام را از توریستی تغییر دهم.

عین مرد هزار چهره شدم. من اشتباهی ام.

غرور و افتخار آدمهای صنفی  که در آن کار میکردم  برایم بازی کوچکی می آید. تلاش بی وقفه آنها قابل ستایش و افتخار است. ولی جنس من نیست.

روایتگری آنها نیز و قضاوتهای آدمها نیز جنس من نیست. من نمیدانم کی هستم؟

 

دیشب 31 اکتبر بود .هالویین به یک اشاره به ویکپدیا می خوانم که 31 اکتبر شبی است که درب این دنیا و آن دنیا باز میشود و مردم برای ارواح مردگان خود خیرات میدهند. و این رسم در کشورهای اسکاندیناوی هست...عکسهای اکثر دوستانم را که در فیس بوک میدیدم برایم جالب بود و بعضی وقتها اصلا .

من هم دوست دارم در هالووین شرکت کنم. چقدر اسیر باید نبایدها شده ایم.

 

دلم میخواهد بیشتر نقاشی بکشم با مداد..با آب مرکب... چند روزی است که هوس کرده ام بروم کاخ نیاوران نقاشی های موزه اش را ببینم...بروم کافی شاپ نیاوران...بروم کاخ سعد آباد ..امام زاده صالح...

دوست میدارم برای شخصیتهای قهرمان فیلمها و کتابها  اشک بریزم به پهنای صورتم...

دلم میخواهد خود واقعی ام باشم. با آن همه شور و سر و صدا 

چند وقتی است در حال بررسی و خودشناسی بوده ام . به شدت .

شخصیت خودم و صدها نفر را بررسی کردم. از خوبترین تا بدترین.متوجه شدم خوب و بد وجود نداشت .قضاوت من درآن مقطع زمانی بود که خوب و بد میکرد آدمها را .فلانی خوب بود .شاید مثلا میشد اینطور تعریف کرد : یک مثلا برادر به ظاهر امروزی ولی پر از باورهای تعصبی دیروزی. برای همین دعوایمان شد.

چند صد بار شخصیت آدمهای دور و برم را تحلیل و تجزیه روانشناسانه .جامعه شناسانه ؛ مذهبی ..و غیره کردم. شخصیت بعضی از دوستانم آدمهایی با نگرش تلخ به مردها...آدمهایی با نگرش تلخ به همسرشان...با نگرش تلخ به دوستانشان...

خوشبختانه آنها دیگر در عرصه زندگی ام وجود ندارند. حذف شان کردم.

یکی از هنرهای خوبی که یاد گرفتم. حذف آدمهایی که به نوعی باعث بهم ریختگی می شوند. هر نوع بهم ریختگی. بهم ریختگی روحی  . مالی . کاری . اجتماعی..

شاید اساس حذف کردن درست نباشد اما من بلد نیستم با آدمها متظاهرانه معاشرت کنم. و ترجیح میدهم حذف شوند.

دلم میخواهد وقتی ساعت 12 شب تمام میشود ناقوسی بزرگ صدا کند که روز جدید آغاز شد.

به نظرم این تغییر روز مهم است.

 

 

علایق و طرز فکرم و حتی اشتهایم  هفتگی عوض میشود.

یک مدت 5 صبح با تپل میرفتیم پیاده روی.و طلوع خورشید را می دیدیم...یک مدت اساسا 3 خوابمان میبرد..یک مدت تا عصر خواب بودیم مثل یک چرخه متغییر و برنامه ریزی شده. بدون پیش بینی خاص

 

یک هفته با آهنگ انیا و رفتن به پیاده روی ... یک هفته سخنرانی های استادم ....یک هفته آهنگهای دهه 60 ...یک هفته کلا تعیطیل میکنم.

از نظر غذا یک چند روز به شدت دنبال شیرینی و زنجبیل و سوهان .....بعد یک چند روز پفک و کرانچی و خیارشور  .... چند روزی الویه صدر جدول است..چند روزی ته چین...و قرمه سبزی...و بعد نیمرو  در صحنه است.

چهار روزی یوگا انجام میدم....چهار روزی گیر میدهم خانه و آشپزخانه تمیز میکنم! هود میشورم! قالیچه میشورم....چند روزی کلا مثل یک آدمی که کل عمرش دیوانه زنجیری بوده رفتار میکنم...چند روزی مثل یک عارف قدیس  و معتکف  میشوم...چند روزی پشت سر هم قرآن می خوانم..تا 6 صبح بدون توقف – با صدای الستاد العفاسی و غرق میشوم در آیه آیه قرآن و تفاسیر قرآنی..یعنی تمام اینکارها را صرف چند روز انجام میدهم و بعد به طور کل مسیرم عوض میشود. چند روزی نقاشی میکشم جوری که تمام وسایلم را پهن میکنم و همه تابلوهایم را جوری وارسی میکنم که گویی قرار است همه را فردایش در نمایشگاه شرکت دهم. بعد جوری دو ماه تمام تابلو خاک میخورد! که مجبور میشوم جمع کنم و با تعجب به خودم بگویم اساسا چطور شد که حس نقاشی پیدا کردم دوماه قبل. ناگفته نماند دقت ام چند برابر شد.

نمیدانم چرا اینطوری شدم. و تنها باری در زندگی است که زندگی ام روتین ندارد. و من خوشم می آید روتین ندارد.

اصلا از روتین خوشم نمی آید. 

 

 

 

 

پارکی که برای من حکم مامن و پناهگاه روحی و عاطفی داشت را مثل یک زمین لم یزرع با بابکت ویران کرده اند.عمارت گربه را از بیخ کنده اند. و گربه ها با تعجب در زمینی خشک و لخت سرگردانند. و پوپی عاجزانه دنبال یک تکه چمن میگردد که دریغ. و گیاهان خوشبو که شاید بومادران بوده است. همه را یک روزه نابود کردندو من هرچقدر عصبانی میشوم تپل میگوید چرا برای پارکی که طبق برنامه های شهرداری قرار است مدل اش عوض شود حرص میخوری؟ آخر چطور دلشان آمد این بهشت را خراب کنند و درختچه های دارای میوه نارنجی کوچک را بکنند و بغل سطل آشغال بگذراند..گلهای رز پارک افسرده شده اند.

چطور آنهمه سرسبزی طبیعی و خودرو که باعث زیببایی و لطافت پارک شده بود را نابود کردند؟چرا؟

یک هفته است عذادارانه به مرگ گیاهان می روم و به زمین لخت خیره میشوم.قدم جای پای لطافت گیاهان میگذارم.روی خاکی که سرد است.

 

 اخیرا به یک نتیجه جالب ناک رسیدم که آدمها تحت شرایط متفاوت آدمهای دیگری میشوند. مثل فیلم لاست که آدمهای بزهکار و مجرم در جزیره تبدیل به قهرمانانی انسان دوست و حیرت انگیز شدند.

در جایی دیگر هر یک از ما شاید جور دیگری بودیم..

 

امروز بیوگرافی سوفیالورن را داشت نشون میداد ( پریروز هم الیزابت تیلور) و من بی نهایت خوشم می آید.یاد کتاب آشپزی سوفیا لورن می فتم خیلی دوستش داشتم بچه بودم.

کتابی مشکی با یک عالمه توصیه به درد بخور با یک عکس مرغ بریون براق روی آن. وقتی 4 سالم بود بخاطر عکس روی جلدش جذب آن شدم . بعدها برای مطالب به درد بخور.

اساسا مهم نیست چه کتابی باشد نویسنده اش که باشد؟ مهم این است که به درد بخور باشد مطلب آن.

این روزها برنامه ریزی زیاد میکنم. ولی برنامه ریزی که حتی با ماژیک می نویسم و به دیوار آشپزخانه میزنم به راحتی فراموشم میشود. مهم نیست حتی به بزرگی روی دیوار باشد.

----------------------------------------------------------------------

هری پاتر برایم یک شخصیت مثبت واقعی بود.حتی بعد از شنیدن نقد شبکه نمایش که میگفت این یک کار با اهداف سیاسی خفی است. ..هیچ از ارزش آن کم نکرد ..حتی سیاهنمایی رسانه ای...

جالب است برایم چون نشان می دهد  یک دنیای موازی و همزمان با این دنیا وجود دارد.

اینکه اسب بالدار اژدها و هزاران موجود مثل پری دریایی وجود دارند...و اینکه آدمهایی که از این عالم غیب بی اطلاعند را MUGGLE یا مشنگ نامیده نیز دلم را خنک میکند.

اساسا اهمیتی نمیدهم که هری پاتر را چه کسی نوشته و با چه رویکردی...

اساسا به این اهمیت میدهم که درنهایت خوبی برنده میشود..و اینکه زندگی لطیف تر پس از مرگ در آن به طوری خیلی جدی تائید شده و حضور موجودات شعورمند لطیف .

من آنچه سهم من بود از سری هری پاتر برداشتم.

فقط برایم این عجیب است که این فیلم ها در نهایت با هر هدفی چه سیاسی چه مذهبی / یک سری حقایق علوم خفیه را بر ملا میسازند. چیزهایی که من یک زمانی در مطالعاتم به سختی آنها را پیدا میکردم. نه برای جادوگری -چون جادوگری را اساسا گناه می دانم و ضررش بیشتر از سودش است ولی دلیل نمیشه که نخوام بدونم. محض کنجکاوی و علم اموزی می دانستم بعد چهارم چطور جایی است و چه شهرهایی در بعد چهارم وجود دارد. که خیلی از عرفای ما آنها را دیده اند و در اشعار خود آورده اند . شاعران پارسی. کجا ...کمپانی های غربی کجا...یعنی واقعیتی که هر عارف و فیلسوفی بدون ارتباط داشتن با هم به آن دست یافته اند.

اینه  که تعجب میکنم از اطلاعات خیلی دقیق سازندگان اینطور فیلمها . که در مورد زمان بندی بعد چهارم نسبت به این زندگی  . و مسائل علوم باطنی و خفیه و واقعیت هایی که  این فیلمها  را با توجه دقیق به آن می سازند. از اطلاعات سرشار آنها نسبت به علوم خفیه تعجب میکنم . و دلم میخواهد بدانم از چه منبعی این اطلاعات را به دست آورده اند.

 

 ----

زندگی خوب است خوشمزه است و دیگر هیچ....نه من اصراری دارم در مسابقه بدو بدو مردمانش شرکت کنم و نه زندگی از من این را میخواهد. من خوشحالم که بالای بدو بدو ایستاده ام و ناظر و تماشاچی صحنه خنده داری شدم که در آن مردم هدفشان را گم کرده اند. و اصل خود فراموش...فقط دنبال مسابقه کی بیشتر داره هستند.

و هدفی که من انتخاب کردم به هر قیمتی در هر جایی باشم به آن میچسبم. هدفی که ورای دیکته های اجتماعی است. هر چند در این زندگی ماشینی گاهی مثل کلاف سر درگم هستم ولی در ورای این زندگی یک هدفی در درون من شکفته است.یک هدف متعالی که امیدوارم بتونم آنرا به ثمر برسونم. یا بتوانم کمک کنم آدمهای شایسته آن را به ثمر برسونند 

 

 

و این که در این مسابقه : تماشاچی بودن هم لذتی دارد.

/ 29 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه پ

آخ الهی من قربونت اون قلم خوشگلت برم خواهرجونم...الهی روزبه روز به اهداف متعالیت نزدیکتربشی...من عاشقتم میفهمی؟منویادته؟خیلی وقته که خاموش میخونمت...اماامروز دلم خواست واست بنویسم...وقتیکه میخونمت اصلا روحم پروازمیکنه نمیدونم چرا؟حتی از روزمره هاتم که مینویسی من لذت میبرم..یه حالی میشم.یه حال خوب...اگرروزی ببینم که نمینویسی واینجا تعطیل شده من افسرده میشم خواهری...چقده روحت بزرگه چقده توماهی...بخداهمش ازته ته دلمه ها....تو فی---س---بوک واست درخواست دوستی دادم چرا ادم نمیکنی؟[نگران] فدااااااااااااااااا بشششششششششم بوس ببببببوس[قلب][ماچ]

مهتاب

زندگی همینه! لذت بردن از حال! اینکه احساس آرامش کنی چکار داری بقیه چی فکر میکنن و چجوری زندگی میکنن !!!!!

Neda

امام سجاد در دعاي مكارم اخلاق از خدا در خواست مي كنند خدايا وقتم رو آزاد كن تا به اون چيزي بپردازم كه من رو براي اون خلق كردي يعني خدايا منو مشغول نكن سر كار نذار دور خودم نچرخون. من خيلي از اين دعا خوشم اومد و هر روز همين رو از خدا درخواست مي كنم خدايا دور منو با كاراهاي بيهوده شلوغ نكن وقتي سرگردان مي شي اين دعا رو بخون من خيلي دوستش دارم

شیوا

دلم می خواست یه مرشدی، راهنمایی داشتم که مسیر درست رو بهم نشون میداد....که دیدم رو باز میکرد.....که میگفت از کدوم وری برم.....که گاهی دستم رو میگرفت....

سیندرلا

[بغل]

عسل

من خونه بابام زندونی هستم بابام نمیزاره سر کار برم و هیچ ازادی ندارم چون یه ادم فوق العاده شکاک بدبین و تعصبی هست الان 4 ساله درسم تموم شده و تو خونم الان 28 سالمه اما خیلی افسردم دوباره سردردای عصبیم داره بر میگرده و من تو این فکرم که دارم توی جبر زندگی میکنم و اختیاری توی زندگی خودم ندارم فکر کن یه عمری زندانی باشی در حالیکه من دختری به ارومی و سرسنگی خودم ندیدم واقعا اسم پدر برام یه اسم مقدسی نیست یه اسم با تنفره دیگه افغانیام فکر نمیکنم اینجوری باشند از اول توی زندان به دنیا اومدم توی زندانم باید بمیرم

دختری از جنوب

این کتاب را من هم دارم البته فقط مقدمه اش از سوفیاست

نرگس

سلام یاسی جون عزیزم. ی سوال داشتم ازت خانمی وامیدوارم بتونی راهنماییم کنی چون به هر حال شمام رو عرفان واین مسایل کار کردی واونم این که:من یه مدتیه که سعی در باز کردن چاکراهام دارم شبا موقع خواب وقتی مانترای چاکرای هفتم رو میگم چندین بار، با وجود اینکه خیلی خیلی خوابم می یاد وخسته ام نمی تونم بخوابم یا بعد از ی چرت کوتاه انگار که نیرویی من رو از خواب بیدار میکنه و من به صورت غیر ارادی انگار که کسی مجبورم کرده باشه وانگار که من امنیت ندارم خواهرم که کنارم خواب هست رو بیدار میکنم و وقتی مطمئن میشم که کسی تو خونه بیدار هست اون موقع اروم میشم ومیخوابم وکلا ی سری صداهایی هم میشنوم که قبلا نشنیده بودم مشکل کار من کجاست؟چرا دچار همچین حالت هایی میشم ؟عزیزم اگه میتونی ی خورده راهنماییم کن تا از التهاب درونیم کم بشه .ممنون

خاموش

من که قبلا بهت گفته بودم فوق العاده مصنوعی و الکی هستی و هر روز یه جوری خودت نیستی از خودت بدت میاد ثبات شخصیت نداری همش داری ادای این و اون رو در میاری

طناز

یاسی جان یک کمک از شما می خواهم. شما زیاد فیلم می بینید، دنبال یک فیلمی می گردم که دیروز در شبکه : من و تو ١ برنامه کلوزآپ درباره فیلمی صحبت می کرد که درباره پسری بود که عاشق دختری شده بود و .,. و عشق اش را و... را ابراز نکرده بود پدرش که افسردگی فرزندش را درک کرده بود به او گفت که در خانواده آنها این امکان وجود دارد که می توانند به گذشته سفر کنند . پسر نیز اینکار را کرد و تمام کارهایی که دوست داشت و حرف هایی که دوست داشت و نزده بود و انجام نداده بود در زندگی بعدی انجام داد و مشکلاتش را هم به جان خرید. اگر بتوای نام فیلم را برایم پیدا کنی بی نهایت ممنونت می شوم.