انسانها مثل بافت پارچه هستند

نوشتن اساسا چه برای خودم چه به صورت وبلاگی حالم را خوب میکند

انگار انرزی ما آدمها را به هم پیوند می دهد و یک انرژی نو وتاززه و قدرتمند به وجود می آورد.

انگار ما همه به هم وصلیم

مثل زنجیر

از غم دیگران ملول میشویم .

و از شادی دیگران شاد.

این احساس ناخودآگه به ما میرسد.

آن طرف کشور زلزله میشود . و عصرهای زمستان غم دل من را میگرفت . چنان غمی که باورش مشکل بود.

ناگهان شادی های بی حد و حصر

و خلاصه انسان موجود اجتماعی است و چه قدر نیازمند اجتماع و معاشرت و گفتگواست .

این ها باعث رشد و تعالی او میشوند.

انسان تنها به کمال نمیرسد . میپوسد و دچار افکار فاسد و پوسیده میشود.

بعد از سه سال خوشحالم برگشتم. چون من همواره ولاگ نویسم . در این مدت در خلوت خود می نوشتم و برای خودم تنهایی .

ولی یک آنی به من گفت دوباره برگرد. یک آن

شب سیزده بدر بود یعنی دوازدهم فروردین . و من ناگهان ایسنتاگرام وبلاگم را راه اندازی کردم و خواهان تماس مجدد با دوستان قدیمی شدم. انساهای متعالی و از کامنتها دریافتم خدایا همه خاطراتم را به یاد دارند از خودم بیشتر و اصرار عزیزانم و مهربانان باعث شد وبلاگ را راه اندازی کنم . البته مریم عزیزم ( وبلاگ نیلا و زندگی) هم چند ماه پیش گفت چرا هیچکس نمی نوی ن.یسد مریم دوست داشتنی . مریم عزیز . چندی به فکر فرو رفتم و فراموشم شد.


امید دارم که شاید نوشتن روزمره های معمولی زندگی ام به درد بخور باشد. دوستتان دارم

/ 1 نظر / 188 بازدید