زندگی واقعی

اسباب کشی پنج شنبه  تمام و کمال انجام شد. خیلی سخت بود ولی خیلی خوب بود.

کلی وسایل جدید گرفتیم و کلی وسایل قدیمی را بیرون انداختیم . این حس خوبی بود.

روکش مبلها قرار شد عوض بشه . یک دست مبل جدید هم اضافه شد .  چون سالن اصلی خیلی بزرگه.

 

 

جمعه به طور ناگهانی پسرخاله مادر تپل و خانمش و دو دخترش هم آمدند کمک. و با زنش در ظرف نصف روز یک عالمه کارها را جلو انداختند. خیلی فرز و سریع هستند و باعث شدند من و تپل تنبل به نظر بیایم. با اینکه خیلی مفتخرانه و با سرعت کارهایم را میکردم.انگار مسابقه است. احساس میکردم خیلی کند هستم.

سه تا کارگر هم مدام دم دست بودند. که یکی شون فارسی زیاد بلد نبود. افغانی بود. بهش میگم برو آستون بخره . شوک نگاه میکرد. مامان تپل میگفت لاک پاک کن. هجی میکرد براش . خیلی خنده دار بود. لاک - پاک - کن . ..تکرار کن...عین ربات میگفت لاک - پاک - کن

وقتی یک وسیله را میخوام که پیداش نمیکنم خیلی کلافه میشم. حتی با اینکه روی تک تک کارتون ها به تفکیک نوشتم توش چیه. روی یکی اش نوشته بودم  گلدان - آویز - دکور آفریقایی - ..... ( پسرخاله تپل و تپل میگن اینو میخوای یا نه - سه بار از روی نوشته ها خوندم و با صدای بلند گفتم این روش نوشته چیه ) اونها هم یک ربع میخندیدند که ما نگفتیم توش چیه که سه بار از روش میخونی. گفتیم میخوای الان باز کنی یا نه؟

دخترخاله مادر تپل هم قرمه سبزی و سالاد شیرازی درست کرده بود. اینطوری کارها سریع جلو میره . 

خواهرم هم خیلی کمک بزرگ و مفیدی بود. 

اینجا حیاطش از پنجره واحدمون نگاه میکنیم پر از گل های صورتیه.

من را یاد باغ بچگی میندازه. گاهی با خودم مطمئن میشم که زندگی اینطوری نباید باشه  و گاهی برعکس  مطمئن میشم که این سبک درستی از زندگیه . یعنی میگم این سبک زندگی یک انسان واقعی نباید باشه. یک زندگی عاری از پنجره های بزرگ و باغ و حیاط و حوض . هرچند پنجره های این خونه زیادی بزرگه و باید کلی پرده بگیریم. اما این پنجره که مشرف به خانه روبرو باشه . مد نظر من نیست. پنجره باید مثل پنجره خونه بچگی هامون باشه مشرف به حیاط و آسمون . 

 

 

بچه که بودم سه ماه توی باغ زندگی کردیم . زمان جنگ . خیلی سرسبز که پر بود از بوته های گل رز و یک راه اصلی داشت که با درخت های قدیمی کاج و قدم بلند. بوی کاج نو - هنوز تو دماغمه 

ته باغ بوته های انگور بود خیلی زیاد بودند .  - و سمت چپ باغ درخت های گردو / بودی گردوی تازه و پوست سبزش . تو ذهنمه . 

سمت راست درختهای گوجه سبز . دیگه هیچوقت گوجه سبز به اون خوشمزگی نخوردم.

باغی بود که  جوب های بزرگ داشت و وقتی باغبون می آمد و آب باز میکرد توی جوب ها توی بچگی با یک وان پلاستیکی سعی میکردیم قایق بسازیم و با جریان آب بریم. 

و هیچ وقت درست نمیشد. چون همیشه وان برمیگرشت.

ویلای داخل باغ - 5 اتاق خواب داشت - مدل قدیمی ساخته شده بود و یک استخر که البته از کار افتاده بود ولی چیزی از لذت زندگی اونجا کم نمیکرد.چون آنجا پر از آبشار های کوچک و جوی های بزرگ بود - و حوضچه داشت . 

ماست محلی و شیر واقعی . خیلی گردوی تازه میخوردیم تقریبا هفته ای یک کیسه بزرگ پر - انگورها را که نصف اش را مامان شیره کرد- نصف سرکه - تا تونستیم میخوردیم. وقتی بارون می آمد با خواهر بزرگترم می دویدیم توی باغ چون کیف میداد.

و اغلب بلند بلند شعر میخوندیم. و لای درختها سعی میکردیم چیز جدید کشف کنیم. مسیر جدید . سوراخ مار- 

باغ بغلی را سرک میکشیدیم. از دور انگار گوجه سبزهای باغ بغلی درشت تر بود.

هیزم جمع میکردیم. و گاهی آتش درست میکردیم. شبها روی تخت های چوبی توی ایوان ویلا پشه بند می زدیم می خوابیدیم.  آن تجربه سه ماه زندگی در آن باغ یکی از بزرگترین هدیه های خدا بود به من . 

از اینکه در بچگی تجربه ای به غیر از زندگی مدرن شهری داشتم که تقریبا یک زندگی لوکس بود. خیلی خوشحالم.  هر دویش را دوست می داشتم.

همش با خودم فکر میکنم آیا زندگی کنونی ما سبک درستی از زندگیه؟ یعنی زندگی شهری با مکافات های خاص خودش و جذابیت های آن - یا شاید من هیجان طلب و دمدمی مزاج هستم؟

 

/ 19 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سراب

مبارک باشه عزیز مهربون [ماچ]

رز

خسته نباشی عزیزم.دلم خیلی برای نوشتجات تنگ شده بود

سلما

سلام خانم یاس بنفش. من یه 5 سالی هست وبلاگ شما رو می خونم و از تجربیاتتون استفاده می کنم. یه سوال کوتاه توی وبلاگم گذاشتم، امکان داره ببینید نظرتون رو بگید. ممنون میشم.

میترا

عزیزم دیگه باید بهتون گفت به وبلاکتون خوش اومدین خسته نباشی واسه اسباب کشی لطفا بیشتر به اینجا سر بزن من عاشق نوشته هاتم بهم انرزی خوبی میده و همیشه بهت سرمیزنم

بهاریه

خسته نباشی دخترم.بعضی نوشته هایتان را خواندم.جوان اما روشن بین و خدایی هستید.

مریم

سلام چه قلم خوبی دارید. احساس نشاط به آدم دست میده. الهی همیشه پر نشاط و رو به رشد باشید.[لبخند]

پروانه

سلام گلم [گل]زیبا بود مانند اسم زیبایت

هانیه

خسته نباشی یاسی جان .. چقدر زندگی تو باغ رو قشنگ توصیف کردی عزیزم ... به قول معروف وصف العیش نصف العیش .... حظ بردم از اون چند خط آخر